یکشنبه, 04ام خرداد

شما اینجا هستید: رویه نخست فردوسی و شاهنامه حكيم فردوسی چرا فردوسی به فکر سرودن شاهنامه افتاد؟ - 1- نیاز ملی

حكيم فردوسی

چرا فردوسی به فکر سرودن شاهنامه افتاد؟ - 1- نیاز ملی

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

برگرفته از کتاب «زندگی و مرگ پهلوانان درشاهنامه»، صفحه 29 تا 34


داستان‌های شاهنامه از نظر مردم دوره ساسانی تاریخ قدیم سرزمین ایران بود. ساسانیان از سلسله های تاریخی ماد و هخامنشی اطلاع درستی نمی‌داشتند و تنها داستان هایی را که از کتاب مقدس اوستا (گاتاها و یشتها) نشات گرفته و روایاتی که سینه به سینه گشته بود، تاریخ نیاکان خود می پنداشتند. مجموعه این تاریخ افسانه آمیز، ایران را به سپیده دم دور دست حیات خود می‌پیوست. روایات آن، بسان چشمه ای بود که از میان گل و لای قرون صافی شود و جاری گردد. آنچه به جای مانده بود، زلال تمدن و سرگذشت قومی، که دوران های پرکشاکش تیرگی‌ها و روشنی‌ها را گذرانده بود.

حكيم ابوالقاسم فردوسي

هر ملت بزرگ باستانی، برای دوران تکوین خود حماسه‌ای دارد که باید به دست شاعر زبردستی زایانده و پرورده شود. تاریخ مضبوط، از روح و آب و رنگ بی بهره است، گرد و خاک قرون بر خود دارد، به عالم مردگان متعلق است، اما حماسه، تاریخ زنده است، نمایندۀ روح ملتی است که هنوز نمرده است. پهلوانان حماسه، شعلۀ مرموز حیات جاودان یک قوم را در خود دارند.

ایرانیان دوره ساسانی با این داستانها ریشۀ خود را در زمین محکمتر می‌یافتند. آغاز دنیا و آغاز تمدن را از کشور خود می‌دانستند و نیاکان خویش را جهاندارانی می‌دیدند که از دیرباز بر دنیا سروری کرده بودند. از آنان، درس زندگی کردن و مردن می‌آموختند.

این خود پرمعناست که داستانهای باستانی ایران، در دوران یزد گرد شهریار، یعنی زمانی که شاهنشاهی ایران در آستانۀ غروب کردن بود، بنام (خداینامه) تدوین گردید. شاید دلهایی در آن زمان گواهی داده بود که بزودی از همۀ شکوه گذشته جز داستان چیزی در دست نخواهد ماند.

پس از فتح ایران از جانب تازیان، (خداینامه)، یکی از چند کتابی بود که به دست روزبه بن مقفع، حکیم و ادیب ایرانی، به زبان عربی ترجمه گردید. ما نمی دانیم که ترجمه‌های فارسی آن کی و به دست چه کسانی صورت گرفته است. آنچه می‌دانیم این است که این کتاب مهم‌ترین اثری بوده است که ایران بعد از اسلام را به ایران گذشته پیوند می‌داده.

دولت ساسانی، در اواخر عمر خود بر اثر فسادی که دامنگیر هر امپراطوری بزرگ و سالخورده‌ای می‌شود، در تجمل و خوش گذرانی و غرور رفته بود. سران ملک به علت سود پرستی و خودخواهی، دستخوش تفرقه و نفاق بودند و موبدان زرتشتی دستخوش زورگویی و تعصب، و امتیازهای کشور، خاص طبقۀ اشراف بود، و بی نوایی و بیداد نصیب عامه مردم و بر اثر این احوال، جز این راهی نبود که کشور به سوی اضمحلال کشانده شود. چون شکاف بین مردم و دستگاه فرمانروا عمیق شده بود، ایرانیان مقاومتی را که می‌بایست، در برابر هجوم اعراب نشان ندادند. تا آن روز کسی ندیده بود که قدمی بدین اندکی و نامجهزی، به این آسانی بر امپراطوری‌ای عظیم مستولی شود، ولی تازیان شدند و این پیروزی ایمان و جلادت بر فرسودگی و دلزدگی بود. اعراب به تیسفون پای نهادند و یزدگرد، شهریار ناکام، بقول ثعالبی (.... با هزار طباخ و هزار رامشگر و هزار یوزبان و هزار بازبان.... ) از پایتخت گریخت.

گرچه دینی را که اعراب به ایران می آوردند، مبشر برادری و برابری برای همۀ پیروانش بود، دیری نپائید که شوق ایرانیان، جای خود را به تلخکامی داد. بدبختی‌ای جانشین بدبختی دیگر شده بود. خلافت اسلام به دست خاندان فاسد بنی امیه افتاد که نه تنها اسلام را از جوهر معنوی خود تهی کردند، بلکه نسبت به همه مسلمانان غیر عرب، که ایرانیان نیز از آنان بودند، تحقیر و توهین روا می‌داشتند. ایرانیان در این سرگشتگی و نومیدی، به خاندان علی (ع) روی بردند که آن نیز گرهی از کار نگشود. خاندان علی (ع) مقهور بنی امیه شدند و واقعۀ فجیع کربلا پیش آمد. باز ایرانیان از پای ننشستند، و از خروج مختار پشتیبانی کردند. مختار نیز شکست خورد، و جمعی از هواداران ایرانیش جان خود را بر سر قیام او نهادند. سپس برخورد بین دو خانوادۀ بنی امیه و بنی عباس پیش آمد، و ایرانیان از نو فرصتی یافتند تا با هواداری از بنی عباس، انتقام خود را از امویان بگیرند. در نتیجه عباسیان به کمک خراسانیان بر مسند خلافت نشستند. این بار نیز سر ایرانیان بر سنگ خورد، زیرا تغییر خلافت، سبک کار را تغییر داد، نه اساس آن را. نخستین قربانی بزرگ عباسیان، ابومسلم خراسانی بود که بیش از هر کس آنان را در آمدن بر سر کار یاری کرده بود.

حكيم ابوالقاسم فردوسي

از این پس، نهضت پشت نهضت بود که در ایران بر ضد دستگاه خلافت ایجاد می‌شد. این نهضت‌ها گر چه در تضعیف حکومت بغداد موثر بودند، اما دیر یا زود در هم شکسته شدند. سرداران و مردانی چون سنباد، مقنع، افشین، بابک خرم دین و مازیار، همگی نابود گردیدند، بعضی از آنها به دست خود ایرانی‌ها، عبدالله طاهر، مازیار را از میان برداشت، افشین بابک را، و بعد خود او نیز به دست معتصم خلیفه کشته شد.

قیام این مردان گرچه غالباٌ خالی از شائبۀ جاه طلبی و نفع شخصی نبود، در عمق، با قصد رهایی ایران از سلطۀ اعراب همراه بود.

روش دیگر برای بازیافت شخصیت ایران نه از راه مخالفت، بلکه از طریق همکاری اعمال می شد؛ خانوادۀ سهل و برمکیان این راه را در پیش گرفتند، لیکن سر انجام هر دو خانواده از میان برداشته شدند. عباسیان، تا حد اخذ آداب و تمدن ایران که لطمه‌ای بر استیلای اعراب نمی‌زد، جلو می‌رفتند؛ تا بدانجا که بقول دارمستتر (ساسانیانی شدند که خون تازی داشتند) ولی به محض آنکه بیم تفوق عنصر ایرانی در کار می‌آمد و بوی خطر به مشام می‌رسید، بی‌رحمانه به کشتار و قطع نفوذ ایرانیان می‌پرداختند.

کوشش خستگی ناپذیر ایرانیان در گرداندن مسیر خلافت از خانواده عباسی به خانواده علوی نیز بی نتیجه ماند. رفتار هارون و مامون نسبت به امام موسی کاظم (ع) و فرزندش علی بن موسی (ع) مشهور است. سرانجام چون کار به جایی رسید که دیگر اداره مستقیم ایران به دست خلافت بغداد امکان نداشت و از سوی دیگر ایجاد یک حکومت مستقل ایرانی نیز برای عباسیان قابل قبول نبود، بر حسب نوعی سازش، سلسله های محلی ای در ایران پدید آمدند، که در عین داشتن استقلال گونه ای، بظاهر از خلیفه اطاعت می کردند ؛ فرمان خود را از او می گرفتند و خطبه به نام او می خواندند. نخستین آنها طاهریان بودند. لیکن عباسیان که به گفته مؤلف تجارب السلف، بر آنها (حیل و مخادعت غالب بود و کارها به مکر بیش از آن می ساختند که به شجاعت و شدت) اجازه نمی‌دادند که این سلسله‌ها نضجی بگیرند و از تسلط اسمی و معنوی بغداد خارج شوند. در این دوره، سیاست آنها قدرت‌ها را در برابر هم نگاه داشتن و یکی را به دست دیگری نابودن کردن بود.

طاهریان، به دست صفاریان برافکنده شدند؛ یعقوب لیث و برادرش عمرو که مصمم به قطع ریشه عباسیان بودند، به دست سامانیان از پای درآمدند، و سامانیان نیز سرانجام مقهور ترکهای غزنوی گردیدند.

همراه با کشمکش های جنگی و سیاسی، نهضت های فکری و دینی نیز پای می فشرد. شعوبیه از نظر ملی، شکوه گذشته و برتری ایرانی را تبلیغ می کردند و فِرَق مختلف شیعه که از جانب خلافت بغداد و همدستانش (قرمطی) خوانده می‌شدند، مبارزه و مقاومت را از طریق دین ادامه می دادند.

عباسیان گاه با زور و گاه با مکر، همه تلاش‌های استقلال طلبانۀ ایران را بی ثمر می گذاشتند گرچه گاه در آستانه اضمحلال قرار می گرفتند (چون زمانی که یعقوب لیث تا پشت دروازه بغداد پیش رفت، و یا زمانی که احمد بن بویه مقر خلافت را اشغال کرد )، لیکن سرانجام جریان به سود آنان تعبیر می یافت، و رشته حکومتشان از گسیختگی در امان می‌ماند.

با این حال، روح ایرانی از تب و تاب نیفتاده بود و برای زنده ماندن دست و پا می زد. شاهنشاهی ایران و عظمت گذشته در یادها موج می‌زد و می‌دانیم که گذشته، همیشه زیباتر و پسندیده‌تر از آنچه بوده، جلوه می‌کند. ایرانیان که برای ایجاد جامعه‌ای آزاد و عادلانه، از بنی‌امیه و بنی‌عباس هر دو، سرخورده بودند، در گذشته افتخار آمیز خویش پناه گرفتند، و پس از گذراندن یک دوران بهت زدگی و انتظار، از نو حافظۀ خود را بازیافتند و خواستار آن شدند که لااقل از جهت روحی و معنوی، شخصیت خویش را احیاء کنند.

نفوذ معنوی ایران پیش از اسلام، تا بدان حد بودکه اکثر امرا و سرداران داعیه دار می کوشیدند تا نسبت خود را به یکی از خانواده‌های فرمانروای پیشین پیوند دهند. ابومسلم خراسانی خود را از تخمۀ بزرگمهر حکیم می‌خواند، طاهریان نسب خویش را به رستم می‌رساندند، دیلمیان به یزدگرد، و سامانیان به بهرام چوبینه. یعقوب لیث نژاد خود را به خاندان خسرو پرویز می‌پیوست، و امیر همزة بن عبدالله خارجی به پادشاهان کیان. ایران پس از اسلام، تکیه گاه و پرورنده رؤیاها و عصیانها و بلند پروازیها شده بود.

اگر مقاومت‌های جنگی شکست خورد، جنبش های روحی فرو ننشستنی بود، و حماسه ملی ایران، و یاد بود شکوهمندی گذشته، می‌بایست جوهر خود را در کتابی چون شاهنامه فرو چکاند. جسم ایران پایمال شده بود، اما روح او از پشت خاکستر حوادث زبانه می‌کشید، و بدینگونه، شاهنامه، کتاب اخگرها و خاکسترها، پدید آمد.

می‌بینیم که همه زمینه‌ها برای سروده شدن چنین کتابی فراهم بود؛ تنها شاعر بزرگی می‌بایست که آن را از آرزو به عمل درآورد. این شاعر، از سرزمین خراسان که کانون جنبش‌ها بود برخاست. فردوسی، درست در همان زمان که می‌بایست، سربرآورد. اگر از او می گذشت، شاید حماسۀ ملی ایران هرگز سروده نمی‌شد؛ چه، اندکی بعد تسلط سلسله‌های ترک نژاد غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی، چنان روح ایران را آلوده به عرب زدگی و ترک زدگی کرد که دیگر وجدان حماسی ایران نمی‌توانست سر برافرازد؛ چنانکه بعد از این دوره می بینیم که تنها عرفان ایران توانست در برابر این آلودگی روحی که باد را بر بیرق ظاهربینی و تملق و زبونی می‌وزاند، کانون مقاومتی ایجاد کند.

دوران فردوسی، دوران حماسه بود، و بعد از او دوران عرفان فرا رسید. این هر دو، نشانۀ عصیان و ایستادگی قوم ایرانی در برابر ظلم و خشونت بود.

گفتیم که فردوسی درست در زمانی که می بایست بیاید، مهلتی بایست تا خون شیر شد ! در زمان او دیگر نزدیک صد سال از عمر شعر فارسی می‌گذشت، گویندگانی چون رودکی و شهید بلخی و دقیقی آن را پرورده و بالنده کرده بودند. زبان فارسی به آن درجه از بلوغ و قوام رسیده بود که بتواند اثر بزرگی چون شاهنامه را در خود بگنجاند.

تلاش‌های جنگی و سیاسی، به قصد احیاء استقلال و شخصیت ایران به کار برده شده و به ثمر نرسیده بود. فساد و ظلم دستگاه خلافت عباسی بقدر کافی بروز کرده و همه امیدها را از این سو فرو پژمرانده بود. داستانهای ملی ایران ترجمه و گردآوری شده و بر سرزبانها بود و شاعرانی چند نیز در آن طبع آزمایی کرده بودند. به طور کلی، نیاز ملّی برای ایجاد حماسۀ بزرگ ایران فراهم شده بود، و آنگاه بود که فردوسی پای به میان نهاد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه