یکشنبه, 04ام خرداد

شما اینجا هستید: رویه نخست ایران پژوهی ایران پژوهی ایران برای من چه معنا دارد (بخش دوم)

ایران پژوهی

ایران برای من چه معنا دارد (بخش دوم)

بخش دوم مقالۀ دکتر ندوشن به نام (( ایران برای من چه معنی دارد)):

گمان می­کنم هنوز هم ایرانی از یاد نبرده است که در طی هزار سال قوم فرمانروا بوده. این حالت را در نگاه­های مغرور و گردن­های کشیده­ی ایلی­ها و مرزنشینان و جوامع دست نخورده­ای که با عوارض شهریگری آلوده نشده­اند، آسانتر میتوان دید.

 

گذشتگان ما در گذشته­های دور این اعتقاد را داشتند که کشور آنها سرآمد کشورهای جهان است. هر مملکت بزرگی نظیر همین عقیده را در حق خود داشته است، چنانکه چینیان کشور خود را ((کشور میانه)) می­خواندند، یعنی مرکز زمین، و رومیان می­گفتند که ((همه­ی راهها به روم ختم می­شود)).

از همان دوران داستانی، ستیزی که میان پسران فریدون با برادرشان ایرج در می­گیرد برای آن است که سهم ایرج از مُلک ایران داده شده است، در حالی که دو برادر دیگر روم(آسیای صغیر) و ترکستان(ترکستان چین) را دارند که سرزمین پست­ترند. نبردهای طولانی در شاهنامه میان پسر عموها در ایران و توران از همین بهانه آب می­خورد.

در دوره ساسانیان نیز همین نظر درباره­ی ((ایرانشهر))وجود داشته است که کشور ((آزادگان)) خوانده می­شد، در برابر مردم دیگری که غیر ایرانی بودند و ((ناآزاد)) تصور می­گشتند.در نامه­ی تنسر ایران کشور ((برگزیده)) است و آن را ((ناف زمین)) می­دانند که همه­ی نعمت­های جهان در آن تمام است و مردمش از دیگرا برترند.

نمودار ایران ((سرو آزاد)) است، همیشه سبز و سر به آسمان کشیده، که به روایت دقیقی، زرتشت آن را از بهشت آورد و در کاشمر کاشت و این نشانه­ی جاودانی بودن این کشور و آزادگی مردمش است.

اینکه اینک ایران در سراسر تاریخ خود مورد حسرت و هجوم اقوام دیگر بوده است و لاینقطع می­بایست از آن حراست شود، قرینه­ی دیگری است بر آراستگی او در چشم همسایگانش.لااقل باید گفت جامعیتی دارد که در کمتر کشوری دیده می­شود.

ایرانِ بزرگ گذشته را نمی­گویمف حتی همین امروز آن را در نظر آوریم: وجود دو دریا در شمال و جنوب، تنوع اقلیم که گاهی نفاوت درجه­ی هوا تا پنجاه درجه می­رسد، تناوب خشکی و سرسبزی، کوهسار و دشت و جنگل و کویر، آفتاب ناب و آسمان فیروزه­ای، تموج رنگ­ها در خاک سنگ، افق گسترده، و همه­ی اینها با حالت­های گوناگون در ساعت­های مختلف و فصل­های مختلف، بدانگون که این غنای سرشار را در زبان شکسپیر می­توان(( جلوه­های گوناگون بی­انتهای)) وجود او خواند.می­شناسید کشور دیگری را با اینهمه گوناگونی؟شاید یکی دوريا، چین و آمریکا. و این زیبایی برون با ثروت هنگفت زیرزمینی همراه گردیده، در حالی که کمتر دیده شده است که این دو در یک سرزمین جمع گردند.همین نفت زا بگیریم که یکی از شوم­ ترین ­­­ثروت­ها شناخته شده است. تا به امروز رسم بر آن بود که نفت در منطقه­های بد آب و هوا بدست آید، ولی ایران در این میان استثنایی است. علی الاصول کشورهای با طبیعت زیبا منابع تمکنی چندانی نداشته­ اند، که گفته اند ((آزادگان تهی دستند)). ولی ایران چه کم دارد؟ اگر در جایی بتوان گل و سبزه و بهترین رویندگان و میوه را با قیر و نفت و زغال و مس وفیروزه در کنار هم نشانید، آن ایران است. از سوی دیگر این را هم باید حسن اتفاقی دانست که کمبود آب و ناباروری بخشی از کشور، کسب نعمت در ایران را در گرو تلاش و چاره جویی گذارده است، و از این روحیات جامعه ی ایرانی و تمدن کشور از تناوب و ترکیب و رفاه و عسرت شکل گرفته است. ایرانی اجازه نداشته که کاهل زندگی کند. اگر دورانی بنا به مقتضیاتی رو به کاهلی برده، تکان یا فاجعه ای او را از نوع برانگیخته. برقراری تعادل در میان دستاوردهای مادی و معنوی یک قوم ضامن حفظ سجایای انسانی و تحرک فرهنگی اوست، و ایران هرگاه درست اداره شده، آمادگی این زمینه را داشته است.ایرانیان باستان در دوره ای که دستخوش انحطاط نبودند، به اصل تلاش اعتقاد داشتند.

هرودوت حکایتی نقل می کند که پر معناست. می نویسد: پس از آنکه کورش بزرگ امپراتوری ایران را پی افکند، عده ای از ایرانیان به تلقین یک یونانی نزد او رفتند و گفتند: ((اکنون که ما بر سرزمین های وسیعی تسلط یافته ایم، خوب است که این دیار کم حاصل را ترک گوییم و در یکی از سرزمین های آبادتری که اکنون در اختیار داریم، ماوا گزینیم.))

کورش جواب میدهد: (( اگر مایلید چنین کنید، آزادید؛ اما به شما هشدار میدهم که در آن صورت دیگر قوم فرمانروا نخواهید بود و دیگران بر شما حکومت خواهند کرد، زیرا این استعداد به یک سرزمین داده نشده است که هم میوه های خوب و بارور و هم سربازان خوب داشته باشد.))

آنان با شنیدن این حرف از درخواست خود دست بر می دارند و اذعان می کنند که او از آنان عاقل تر است. هرودوت نیز کتاب خود را با این حکایت پایان میدهد، سّر توفیق ایران هخامنشی را در آن میداند که نظر کورش را به کار بستند. از همه چیز که بگذریم، تراکم حوادث، سراسر ِ کوه و دشت و تنگه های ایران را آغشته کرده است با خاطرات خوش و ناخوش.

به هر نقطه پا بگذارید تاریخ دامن شما را میگیرد. از سیستان داستانی و افسانه ­ی رستم و سرگذشت یعقوب، تا دشت خاوران که لشکر سلم و تور در آن گم شد، و آب رکناباد و اصطخر، و تخت جمشید، و غار شاپور، و آتشکده ی فارس، و دریاچه ساوه که خشکید، و ری و رافضی هایش، و راه ابریشم، و نیشابور بلا کشیده با شادیاخ و ابوسعیدش، و طوس و مُذّکرش که نگذاشت جنازه فردوسی در گورستان مسلمانان به خاک سپرده شود، و خراسان گردنفراز، و کاشمر که سرو جاودانی در آن نِشانده شد، و آذربایجان و آذرگشسب، و بیستون و جوی شیر فرهاد، و طبرستان و دیلمان بابویه ایهای گیسو دراز... این سیاهه تمام نشدنی خواهد بود. هر سنگ، هر کنگره، هر خرابه، هر توده خاک، وجب به وجب... کومه های خوزستان که هنوز همانند همان کلبه های دوره هخامنشی هستند، با این تفاوت که آنتن تلوزیون از آنها سر بر آورده، و شوش کهنسال که زمانی مرکز جهان بود، و لرستان و دفینه های مفرغیش با ((درخت زندگی)) از مفرغ، که بزهای حریص از آن میخورند...اگر روزها بنشینیم و بشماریم باز به جایی نمی رسیم.

بدینگونه ایران یک گورستان پهناور تاریخ است. چه تعداد انسان در طی این چند هزار سال بر این خاک زندگی کرده و رفته اند، خدا می داند. هم اکنون رد پایشان هست. عشق ورزیدندو امیدوار بودند و رنج کشیدند و تلاش کردند و گذشتند، و ما چون سفر میکنیم از جنوب به شمال و از شرق به غرب، همه به گم کرده های خود بر میخوریم؛کسانی که در آثار، آنها را می بینیم و در عالم بیرون دیگر اثری از آنها نیست.


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه