پنج شنبه, 30ام دی

شما اینجا هستید: رویه نخست فردوسی و شاهنامه شاهنامه آشنایی با شاهنامه 55 - کشتن گرگ پیل پیکر و اژدهای مردم آزار

شاهنامه

آشنایی با شاهنامه 55 - کشتن گرگ پیل پیکر و اژدهای مردم آزار

برگرفته از روزنامه اطلاعات

 

محمد صلواتی

زمیــریــن یکی بود کهتر به سال
ز گُردان رومـــی بـــرآورده یــال

فـــرستـــاد نـــزدیـک قیصر پیام
کـــه دانی که ما را نژاد است و نام

بـــه مـــن ده کنـون دختر کهرت
بـــه مـن تازه کن لشکر و افسرت

ای عزیز!

چنین خواندید : میرین برای ازدواج با دختر قیصر، باید گرگی بزرگ را می‌کُشت .. اماچون زور پهلوانی نداشت، برای چاره سازی - بی خبر از همه کس - از شهربیرون رفت و در جست وجوی پهلوان بی نام ونشانی بود که این کار بزرگ را برای او انجام دهد...

سر انجام، جست وجوی او به نتیجه رسید. زیرا شنید در دشت پهلوانی‌ست که به شکار شیر می‌رود و هر گاه به در یا برسد، به شکار نهنگ می‌رود. نشان آن پهلوان را گرفت وبه دشت رفت. همانطور حدس زده‌اید، آن پهلوان کسی نبود جز گُشتاسپ. میرین از او خواست تا چنین کاری برای او به انجام برساند و در مقابل، هر مقدار زر وسیم بخواهد می‌گیرد. گشتاسپ پذیرفت:

کنـون گر تو این را کُنی دست پیش
من بنده با شم ، تو سرافراز خویش

بدو گفت گشتاسپ که آری رواست
چـه گویند و این بیشه اکنون کجاست

روز بعد شاهزاده ایرانی به شکار گرگ رفت و آن درنده را سر برید و سر او را نزد میرین آورد. دامادِ جوانِ قیصر شادمان شد، زر و گوهر بسیار به گشتاسپ داد، اما او نپذیرفت و میرین را به قصر قیصر فرستاد.

قیصر از دیدن سر و پوست گرگ شاد شد و میرین را به دامادی قبول کرد ومجلس عروسی بر پا شد.

«اهرن» پهلوان و نام‌آور دیگری بود که از میرین کوچک تر، ولی در میان پهلوانان نامِ نیکو داشت. او در اندیشه ازدواج با دختر سوم قیصر بود. ازدواج میرین راه را برای او باز کرد. برای قیصر پیغام فرستاد که دختر کوچک خود را به من بده.

چنیـــن داد پـــاسـخ که پیمان من
شنیـــدی مگر بـــا جهـــانبان من

کـــه دامـــاد نگزینــد این دخترم
زراه نیـــاکـــــان خـــــود نگذرم

اگر کــــم کنــــی اژدهـا را زروم
سپـــارم تــو را دختر و گنج و بوم

قیصر پاسخ داد: «اژدهایی در کوه است که آرامش مردمان را ربوده. اگر آن اژدها را از خاک روم کم کنی، دخترسوم و گنج و تخت به تو می‌سپارم.»

اهرن اگر چه پهلوان بود، ولی می‌ترسید. روزی با خود اندیشید: «میرین، مردی نیست که توان رزم با چنین گرگی داشته باشد، پس به سوی او باید رفت تا راز کار پیدا شود.»

و چنین شد. اهرن به نزد میرین رفت و از او راز کار را پرسید.

میرین نخست بر سرِ سخنِ خود بود و گفت: «آن گرگ حاصل شکار من است...» اما زمانی بعد، اندیشه‌ای تازه یافت و گفت : «سوگند یاد کن که این راز میان من و تو باقی بماند.»

اهرن سوگند یاد کرد. میرین ادامه داد: «در دشت پهلوانی‌ست به نام گشتاسپ که این کار از او ساخته است، با او سخن بگو تا اژدها را برای تو شکار کند. اما بعد، من و تو باید «گشتاسپ» را شکار کنیم و اورا از بین ببریم تا راز ما آشکار نشود.» اهرن قبول کرد.

*

ای مهربان به من فرصت بده تا ادامه داستان را در شماره بعدی برای تو بگویم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه