جمعه, 06ام اسفند

شما اینجا هستید: رویه نخست فردوسی و شاهنامه شاهنامه آشنایی با شاهنامه - جوانی هنوز، بلندی مجوی

شاهنامه

آشنایی با شاهنامه - جوانی هنوز، بلندی مجوی

برگرفته از روزنامه اطلاعات

 

محمد صلواتی

دو فـــرزنـــد بودش به کِردارِ ماه
ســـزاوار شـــاهـــی و تخـت و کلاه

یکـــی نام گُشتاسپ ، و دیگر ز َریر
کـــه زیـــر آوریـدی ، سرِ نرّه شیر

ای عزیز

با آمدن «لهراسپ»روزگار دیگرگون شد.

زمانی نگذشت که در بلخ شهر و بازاری تازه بنا کرد و تخت پادشاهی را به آن جا کشاند. هم چنین پرستشگاهی برای عبادت و جشنگاهی برای شادی وپایکوبی مردمان ساخت.

*

لهراسپ دوپسر داشت ، یکی«گُشتاسپ» که پرخروش وجنگجوی بود ، ودیگری «ز َریر» که پرجوش و با هوش بود.

شاه از این دو فرزند ، خرسند و شادبود ؛ اما به زریر توجه بیشتری نشان می داد و این را برادرش به خوبی می دانست. اما به دنبال فرصتی بود تا قدرت خود را نشان دهد وتاج وتخت را از پدر بگیرد.

روزها یکی پس از دیگری می گذشت . مردم به زندگانی خود مشغول بودند ولی پهلوانان و بزرگان از اطراف پادشاه پراکنده شده و هر یک به شهر وسرزمین دیگری رفته بودند. لهراسپ پیرتر، و فرزندانش جوانتر و برومند تر می شدند. زریر در امور پادشاهی مشاور پدر بود ، و گشتاسپ در پی رزم و شکار وپهلوانی.

یکی از روزها گشتاسپ به نزد شاه لهراسپ آمد و گفت: «تو می دانی که در پهلوانی کسی همتای من نیست مگر رستم دستان. اما تاکنون در نزد تو جایگاهی نداشته‌ام، حال وقت ِ آن است که مرا جایگاهی بدهی و مرا جانشین خود معرفی کنی ، من هم قول می دهم که به تاج وتخت پدر وفادار باشم.»

لهراسپ پاسخ داد:

چـــو انــدرز کیخسرو آرم به یاد
تـــو بشنـــو، نگر سر نپیچی ز داد

جـــوانـــی هنوز ، این بلندی مجوی
سخـــن را بسنـج ، پس به اندازه گوی

«هنوز جوانی ، و برای تو زود است که تاج وتخت بخواهی، من به کیخسرو قول داده ام و باید به آن عمل کنم»

گشتاسپ از این سخن پدر دل گرفته وغمگین شد، از پیش ِ پدر به سوی دوستان و یاران خود رفت و عهد بستند که در تاریکی شب ، سوار بر اسبان خود شده رو سوی کابل بروند. و چنین کردند.

صبح روز بعد خبر رسید که گشتاسپ و عده‌ای از سواران گریخته اند،

لهراسپ بی درنگ زریر را پیش خواند :

بـــدو گفــت گزین کن زلشکر هزار
ســـواران گُرد از درِ کــــــــار زار

بـــرو تیـــز بــر سوی هندوستان
مبـــادا رَوَد بـــوم جـــا دوستان

زریر چنان کرد که پدر فرمان داد . وتوانست در نزدیکی کابل - جایی خرم و باصفا- در میان درختان سبز، برادر ش را پیدا کرده و به شهرِ خود باز گرداند.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه