چهارشنبه, 02ام اسفند

شما اینجا هستید: رویه نخست ایران پژوهی جهان ایرانی قفقاز و سرایندگان شعر پارسی در قفقاز - بخش سوم

جهان ایرانی

قفقاز و سرایندگان شعر پارسی در قفقاز - بخش سوم

گردآوری و بررسی: بابک آذرتات (علیخانی)

به نام خداوند جان و خرد             کزین برتر اندیشه برنگذرد

بخش سوم

ايران شمالي

 قفقاز

قفقاز

 شروان

شروان

شیروان[ناظم الاطباء] [فرهنگ دهخدا]. ولایتی است در جنوب شرقی قفقاز در حوزه علیای رود ارس و رود کر(کورا). بنای شهر را بالاتفاق به انوشیروان ساسانی نسبت داده اند.
وضع این شهر در زمانیکه شاه اسماعیل اول (907_930 ق/1502_1524 م) وارد آن شد تفاوت مهمی با وضع آن در سده هفتم که یاقوت در معجم البلدان توصیف میکند٬ نداشته است.
از مجموع نوشته ها چنین بر می آید که شروان قدیم بمراتب بزرگتر از شروان امروزی بوده است و نه تنها دربند٬ بلکه باکو هم از توابع آن شمرده میشده٬ یاقوت فاصله آن را تا دربند یکصد فرسنگ تخمین زده است.
ابن حوقل هم که در نیمه اول سده چهارم هجری کتاب جغرافیائی خود را تألیف کرده مطالبی را که خود به چشم دیده درباره شروان به رشته تحریر در آورده است٬ مقدسی می گوید شهر بزرگی است و مسجدی در میان بازارها از سنگ ساخته شده و نهری از آن می گذرد.
ابوعلی احمدابن عمربن رسته که به « ابن رسته » معروف است در نیمه دوم قرن سوم از ابن شهر دیدن کرده است.
ابن فقیه در البلدان (مولفه حدود 280 ق/893 م) آنجا را از شهرهای ارمینیه اول معرفی کرده است. و آن در آران اوایل قرون وسطی٬ و آذربایجان شوروی کنونی قرار دارد. تاریخ و جغرافیای تاریخی این ناحیه هنوز به خوبی روشن نیست. کرسی قدیم آن شابران و در ادوار متاخر شماخی٬ و شمالیترین موضع آن دربند (باب البواب) بوده است. فرمانروایان شروان عنوان شروانشاه داشته اند.

پس از سقوط دولت شروانشاهان بدست صفویه٬ شروان از ولایات ایران شد٬ ولی ساکنین (سنی مذهب) آن چند بار بر ضد حکام دولت شیعی ایران قیام و از سلزان عثمانی استمداد کردند. در اولین جنگهای ایران و عثمانی٬ ترکان عثمانی شروان را گرفتند. شروان در زمان ترکان از شکی در شمالغربی تا باکو در جنوب شرقی امتداد داشت ( دربند از مدتها پیش از شروان جدا و ولایت مستقلی شده بود). بر طبق پیمان سال 1724 بین روسیه و عثمانی٬ سواحل شروان به انضمام باکو٬ که در این زمان تحت اشغال روسها بود. به روسیه٬ و بقیه آن (با پایتختش شماخی) به ترکان واگذار شد. در 1147 هـ.ق نادر شاه شماخی را گرفت و روسها نیز بر طبق معاهده گنجه (شوال 1147 هـ.ق) نواحی ساحلی آن را بدون نزاع به ایران واگذار کردند.
پس از فوت نادر (1160 هـ.ق) استیلای ایران بر این نواحی ضعیف شد و امیرنشینهای مستقلی در آنجا پدید آمد. از این زمان عنوان شروان به خانات شماخی تخصیص یافت. فتحعلی خان٬ خان (1758_1789 م) قوبه٬ دربند و شروان را مطیع ساخت٬ و حتی در سالهای آخر عمر خود به ایران نیز نظر داشت. پس از اینکه قاجاریه وحدت ایران را تأمین کرد٬ جانشینان فتحعلی از یک طرف مواجه با دولت ایران و از طرف دیگر با روسیه روبرو شدند. عاقبت بر طبق عهدنامه گلستان (1228 هـ.ق) دولت ایران از دعاوی خود بر دربند٬ قوبه٬ شروان٬ و باکو منصرف شد.

نخست درباره ی دو غزل آذری تازه یافته از بدر شروانی
شادروان یحیی ذکاء در مجله زبانشناسی (سال سوم ، شماره 2 ، پائیز و زمستان 1365 شمسی) تحت عنوان «دو غزل آذری تازه یافته » نوشته است:
به تازگی دیوان اشعار شاعری قفقازی به نام بدر شروانی که در فاصله سالهای 789 و 854 هـ.ق می زیسته ، توسط ابوالفضل هاشم اوغلی رحیموف جزو انتشارات انیستیتوی خاورشناسی فرهنگستان علوم جمهوری سوسیالیستی آذربایجان چاپ و منتشر گردیده است.
از دیوان بدر دو نسخه خطی موجود است. یکی از آنها در کتابخانه فرهنگستان علوم جمهوری سوسیالیستی ازبکستان است که دیوان کنونی از روی آن استنساخ شده و نسخه دیگر به کتابخانه ملک در تهران تعلق دارد.
بدر شروانی در شهر شماخی که پایتخت شروان و شروانشاهان بوده ، چشم به جهان گشوده و بنابر تحقیقات رحیموف مسافرتهایی به کرانه های بحر خزر و باکو و دربند و گیلان و مازندران و تبریز انجام داده است.
در دیوان بدر شروانی دو غزل و یک ملمع به گویشی مخصوص موجود است که در متن دیوان آن را « زبان کنار آب » یا کرده است. رحیموف درباره این غزلها و گویش چنین اظهار نظر کرده است که : « این دو غزل بدر شروانی با زبان تات که یکی از گویشهای فارسی است و هم اکنوننیز اهالی چند روستا در اطراف باکو بدان متکام هستند تفاوت دارد. بهتر بگوییم زبان آن دو غزل زبان یا گویش تات نیست. شاید به یکی از گویشهای مازندرانی ، گیلکی و طالشی و غیره سروده شده است. »
از آنجا که مصحح به تشخیص صحیح زبان این غزلها توفیق نیافته و در این باره به حدس و گمان متوسل شده به نظر رسید که برای اطلاع مصحح و خوانندگان اشعار بدر ، نظر خود را درباره زبان این اشعار بنویسیم.
به نظر استاد عزیز دولت آبادی دو غزل و یک ملمع مندرج در دیوان بدر به زبان آذری یا زبان قدیم آذربایجان که یکی از شاخه های زبانهای ایرانی است سروده شده است. این زبان با لهجه های آن ، پیش از تغییر زبان مردم آذربایجان به ترکی ، تا حدود سده یازدهم هجری در این سامان رواج داشته است. زبان « کنار آب » که در متن دیوان به آن اشاره شده ، برخلاف نظر رحیموف ، زبان مازندرانی و گیلکی و طالشی یا یکی دیگر از گویش های ایرانی نیست و با تاتی امروز قفقاز که خود او نیز بدان اشاره کرده ، متفاوت است ، زیرا اصطلاح و ترکیب « کنار آب » (بدون اضافه «کنار» به « آب ») به سرزمین و نواحی کرانه های جنوبی رود ارس گفته می شد که جزو آذربایجان بوده و زبان آن از لهجه های آذری شمرده می شده و با زبان مردم حکمرانیهای شروان و اران و قراباغ _ که امروزه به عمد آذربایجان شمالی یا آذربایجان شوروی نامیده می شود و سابقاً زبان آنها ارانی گفته می شده _ تفاوتهایی داشته است.
مثالهای زیر از نزهةالقلوب حمدالله مستوفی (تألیف شده در 740 هجری) و عالم آرای عباسی (قرن دهم و یازدهم) گویای معنایی است که ما از « کنار آب » استنباط کرده ایم : « موغان. از گریوۀ سنگ بر سنگ که محاذی تومان مشکین است تا « کنار آب » ارس از ولایت موغان است. » (همان ، ص 105) ؛ رای عالم آرا بدان قرار گرفت که بحوالی نخجوان که میانه را وان و ارزن الروم است و محل عبور لشکر روم ، از آنجا رفته جند روزی « کنار آب » ارس رحل اقامت اندازند. (عالم آرای عباسی ، تهران و اصفهان 1335 ، ص 688) : « و سلاطین زاده ها در « کنار آب » ارس حوالی نخجوان مشمول نوازش و احسان... و شادمانه روانه شدند » (همان ، ص 707) ؛ « ایل والوس و اویماقات آن حدود را جمع نموده در « کنار آب » ارس رحل اقامت انداخته هر کس از اویماقات قاجار و مردم تراکمات در قراباغ مانده اند بدین طرف دلالت نموده ، نزد خود آورده نگاه دارد و از « کنار آب » خبردار باشد که مبادا از رومیه که در گنجه و شروان اند دست درازی واقع شود » (همان ، ص 643) ؛ « در این وقت که موکب جهانگشای به صوب آذربایجان در حرکت آمد ، منشور عاطفت بد اسم او عز صدور یافته بدین منصب والا نوید دادند و مقرر شد که به قراباغ آمده » محال « کنار آب » ارس را ضبط نموده ، هرگاه رایات منصوره متوجه تسخیر آنطرف باشد به موکب همایون پیوندد. » (همان ، ص 657).
چنانکه دیده می شود مؤلف عالم آرا در مثال اخیر « کنار آب » را « محال » دانسته است. در کتاب مذکور هر جا که منظور ساحل رود ارس بوده عبارت « کنار رود ارس » به کار رفته است: « و نخست به دوزال و کوردشت که دو موضع است از قرای و مواضع الکاء دزمار در کنار رود ارس بر جانب جنوبی واقع شده وارد گشته سه روز در آنجا توقف نمودند » (ص 756). بدین ترتیب می توان گفت که « کنار آب » ناحیه ای است از کرانه های جنوبی ارس از پلدشت تا خداآفرین که در شمال آذربایجان قرار گرفته است.
اما دلیل اینکه ما زبان این غزلها را « آذری » می دانیم وجود بعضی خصوصیات آوائی ، دستوری و لغوی در این اشعار است که در نمونه های دیگر بازمانده از آذری نیز دیده می شود. از جمله این خصوصیات تبدیل ضمیر ملکی دوم شخص « _ ت »به « _ ر » است که از اختصاصات زبان آذری است و در گویشهای دیگر (بجز گویش کومزاری در شبه جزیره عمان) دیده نشده است ، همچون « مهرر » بمعنی « مهرت » و « ستمر » بمعنی « ستمت » و غمر بمعنی « غمت ». و نیز واژه ههایی همچون « چو » به معنی « از و برای » یا « زان و از آن ». « اژ » به معنی « از ». « ارس » به معنی « اشک » ، « روژ » به معنی « روز » ، « بو » به معنی « بود » ، « آل » به معنی « سرخ » ، « نرن » به معنی « بگذارید » (از مصدر nöre یعنی گذاشتن) ، « وی » به معنی « بی » (وی قرار ، وی صبر و قرار) ، « کرم » به معنی «کنم» ، « واژه » به معنی « بگوید » ، « یر » به معنی « اگر ، گر » ، که همه واژه های آذری است. اما به نظر می رسد که زبان غزلها شدیداً تحت تأثیر زبان فارسی دری قرار گرفته و برخی واژه های آذری که در اصل صورت دیگری داشته به صورت فارسی درآمده است ، همچون « من » بجای « مو » و « تو » بجای « ته » و غیره.
پیش از پرداختن به قرائت و معنی غزلها ، لازم به یادآوری است که متأسفانه هنگام چاپ دیوان بدر در رونویسی و نقل متن از نسخه خطی دقت کافی به عمل نیامده و در چندین مورد علامت جزم (ه) یا سکون و نیز علامت نیم دایره ای که در ضبط گویشها و فهلویات معمولاً روی حرف « راء » می گذاشته اند تا این حرف « ز » یا « ژ » خوانده نشود ، سه نقطه پنداشته شده و در نتیجه واژه های « مهرر » « ستمر » « یر » ، « ار » به صورت « مهرژ » و « ستمژ » و «یژ» « اژ » درآمده است. همچنین برخی از « واو » ها « دال » خوانده شده و واژه « وی » بصورت « دی » ضبط گردیده و در مواردی نیز « شو » ، « شه » و « نرن » به صورت « یژن » نوشته شده و « یر » از اول مصراع دوم به آخر مصراع اول منتقل شده است.
اینک متن غزلهای مورد بحث به خط فارسی و آوانویسی تقریبی آنها : « وله ایضاً « بزبان کنار آب »

چو مُن دُلبَر خوش و صاحَب جماله
دلبر من خوش و دارای جمال است.

برخ بدره بابرووان هلاله
به رخ مقل بدر و ابروانش همچون هلال است

هزاران دل بری بناز و شیوه
هزاران دل را به ناز و شیوه می برد [ می رباید ]

بناز و دلبری صاحب کماله
در ناز کردن و دل بردن دارای کمال است

اژودم کوشرنده ، روژه بوشو
از آن لحظه که او از برم رفته روزم شب شده

رخانم زرد و خونین ارسم آله
رخانم زرد و اشک خونینم سرخ است

بکوری دشمنان بوسی بمن ده
بکوری [ چشم ] دشمنان بوسه ای به من بده

نرن کو دشمنم اژدور ناله
بگذارید که دشمنم از دور [ ببیندو ] بنالد

من اژ مهرر چو ذره وی قرارم
من از مهرت چون ذره بی قرارم

نپرسی « بدر » سرگردان چه حاله
[ هیچ ] نمی پرسی بدر سرگردان در چه حال است؟

«وله ایضا »
اژتو وی صبر و قرارم چه کرم
از [ دوری ] تو بی صبر و قرارم چه کنم؟

اژ غمر خسته و زارم چه کرم
از غمت خسته و زارم چه کنم؟

بکشم جور و جفا و ستمر
جور و جفا و ستمت را می کشم

نیه غیر اژ تو نگارم چه کرم
غیر از تو نگاری ندارم چه کنم

دشمنم هر چه بواژه گو [ به ] واژه
دشمنم هر چه بگوید ، گو ، بگو

ارتوی دوست ندارم چه کرم
اگر تو را دوست نداشته باشم چه کنم؟

ای دل آرام چو من کوبشر
این دلارام من که [ از بر من ] رفت

یرد دل رام ندارم چه کرم
اگر در دل آرام و قرار ندارم چه کنم؟

دل بمهرر چو ببستم چون « بدر »
چون مثل بدر به مهرت دل بستم

نیه یک ذره قرارم چه کرم
یک ذره قرارم نیست چه کنم؟
آتشی شروانی
از شاعران سده دهم هجری است.
از اوست:
صبحدم کاین زورق زرین به امرداد گر
شد روان بر روی این دریای سبز پر درد
از پس پرده زلیخائی سحر گه رخ نمود
همچو یوسف کاو بر آرد از درون چاه سر
ابو طاهر شروانی
از اوست :
عجب آید مرا ز مردم پیر که چرا موی را خضاب کنند
به خضاب از اجل چو کس نرهد خویشتن را چرا عذاب کنند
احمد شروانی
احمد فرزند محمد تقی شروانی و از فضلای قرن سیزدهم هجری است.
از اشعار اوست :
باد نوروزی وزید اندر زمن گل چراغ افروخت در بزم چمن
ناله های بلبل فصل بهار شوق را افزود بهر وصل یار
من به هجران نگار گلعذرا گل فشانم دائماً از چشم زار
بی جمالش این بهارم دشمن است نیست گلشن وز نگاهم گلخن است
الهی شروانی
متخلص به میرالهی بوده است.
از اوست :
منع از گردش بیهوده مکن مجنون را
که نوشت از قلم پا ورق هامون را
بختیار شروانی
معین الدین بختیار از شاعران سده هفتم هجری شروان بوده است.
از اشعار اوست :
گر دل ز بد و نیک جهان پردازی
بی برگ ره کوی سعادت سازی
جائی رسی از کمال٬ کز کاس مراد
می نوشی و جرعه بر سپهر اندازی
بدر شروانی
در سده نهم هجری می زیسته. بدر به سال 854 وفات یافته از اوست :
مستانه ز مرغ دل من ساز کبابی وزیده گریان منش زن نمک آبی
بهار شروانی
میرزا نصرالله خان متخلص به بهار بسال 1251 در شماخی تولد یافت. و در خانه صبوری ملک الشعرای آستان قدس رضوی (پدر شادروان ملک الشعرای بهار) مسکن گزید و پس از مدتی به تبریز بازگشت و در تاریخ 1304 در همین شهر وفات یافت.
میگویند که مرحوم ملک الشعرای بهار تخلص خود را از بهار شروانی دارد.
از اوست:
آفرین باد بر آن ساغر مستانه زدن
و آن کمر بستن و آن زلف سیه شانه زدن
راه دل می زند آن زلف پریشان٬ آری
جز به زنجیر نشاید ره دیوانه زدن
بهاء شروانی
در قرن هفتم و یا قبل از آن می زیسته.
از اشعار اوست :
خوبان همه عمر شرمسارند ز گل
وز دیده سرشک رشک بارند ز گل
این طرفه نگر٬ که آب گل برد رخت
و آنگه طمع گلاب دارند ز گل
تفلیسی شروانی
از شاعران نیمه اول سده هفتم هجری و از معاصران مولف نزهةالمجالس است.
از رباعیات اوست :
زلفت که دل شکسته در بند وی است
خون دو هزار خسته در بند وی است
با آنکه به بند محکمش می داری
چندین دل خسته٬ بسته در بند وی است
تمکین شروانی
حاج زین العابدین متخلص به تمکین از دانشمندان بنام شروان است. وی در نیمه شعبان 1194 در شماخی تولد یافت.
از اشعار اوست :
آنکه در دور جهان در طلبش گردیدم
از ازل همره من بود چو نیکو دیدم
شمس چون جلوه کند ذره شود سر گردان
منم آن ذره که سر گشته آن خورشیدم
حاجی شروانی
جمال حاجی نزدیک به قرن هفتم هجری می زیست و او غیر از جمال خلیل صاحب نزهةالمجالس است.
از رباعیات اوست :
گفتم ز خدا زلف تو خواهم ای ماه
گفتا ز خدا مخواه سودای سیاه
گفتم که به روزی دهنت خواهم٬ گفت :
از دهر فراخ٬ روزی تنگ مخواه
حزین شروانی
عبدالرحیم متخلص به حزین از شاعران سده 13 است. در دوران شاهرخ افشار (1160_1210) و لطفعلی خان زند (1203_1209 ق) در حال حیات بوده است.
از اوست :
الهی مشتعل گردان ز دل سوز نهانم را
چو شمع محفل خاصان بر افروزان زبانم را
حلیمی شروانی
از شاعران خوش نویس سده دهم هجری است.
از اوست :
نویسی آنکه به خط در دمشق بی دل است
چرا وظیفه او بیست و چار پاره کنند
مناسبش نبود این وظیفه می باید
که خوش نویس چنین را هزار پاره کنند
حمید شروانی
در سده هفتم و یا قبل از آن در حال حیات بوده.
از اشعار اوست :
آشفتگی دلم ز جعد تو بپرس
بدبختی طالعم ز سعد تو بپرس
خواهی که ز احوال من آگاه شوی
ز آنکس که مرا دید ز بعد تو٬ بپرس
خاقانی شروانی

تنديس خاقاني شرواني
تندیس خاقانی شروانی

افضل الدین بدیل فرزند علی نجار از بزرگترین شاعران سده ششم هجری است.
در آغاز« حقایقی » تخلص می کرد ، ولی پس از اینکه بواسطه ابوالعلای گنجه ای به دربار منوچهر شروانشاه راه یافت تخلص خاقانی اختیار کرد. مولد شاعر٬ شروان و درپاره منابع قریه ملهملوی این شهر قید شده است٬
سال تولدش بنا به تحقیق و استنتاج محققان 520 هجری مطابق 1126 میلادی است.از شاعران معاصر وی٬ یکی ابوالعلای گنجه ای است که میانه این دو به بدگوئی و هجو انجامید٬ دیگر رشیدالدین محمد و طواط٬ جمال الدین محمد ببن عبدالرزاق اصفهانی٬ مجیرالدین بیلقانی٬ اثیرالدین اخسیکتی٬ مویدالدین فلکی شروانی را نام برده اند. خاقانی با نظامی گنجه ای همدوره و رشته مودت بین آن دو استوار بود بطوریکه نظامی در رثای او گفت :
همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد
دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی
مورد استقبال امیر خسرو دهلوی٬ عبدالرحمن جامی و فضولی و سایرین قرار گرفته است. از شاعران متاخر قاآنی شیرازی از همه بیشتر به خاقانی نظر داشته است.
آثار خاقانی : 1- دیوان اشعار او حدود 17 هزار بیت دارد که بار اول بسال 1293 هجری در لکهنو چاپ شد٬ پس از آن در سال 1316 شمسی با مقدمه و حواشی به تصحیح علی عبدالرسولی در تهران بطبع رسید.
2- تحفةالعراقین: مثنوی است در سه هزار بیت که شاعر در سفر حج و بعد از آن٬ به نظم آورد و آن در 1855 میلادی در هند و پس از آن در 1333 شمسی به تصحیح و اهتمام دکتر قریب در تهران به چاپ رسید.
3- منشآت خاقانی : نامه های اوست به بزرگان زمان خود.
4- یک مثنویی کوتاهی بنام « ختم ابغرایب » نیز بدو منسوب است.
در تاریخ وفات وی نیز اختلاف نظر است ولی به احتمال قوی بسال 595 هجری مطابق 1199 میلادی در گذشته است. اما درباره مدفن او که مقبرةالشعرای سرخاب تبریز می باشد هیچگونه اختلافی نیست.
در تحفةالعراقین گوید :
آنکسی که به زر قوی است رایش زر بنده شمر٬ نه زر خدایش
زر چیست جز آتشی فسرده خاکی بیمار بلکه مرده
لعل ار چه شراره ایست خوشرنگ خونی است فسرده در دل سنگ
مرد از پی لعل و زر نپوید طفل است که زرد و سرخ جوید
هنگام دیدن ایوان مدائن چنین می سراید:

هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را، آیینه‌ی عبرت دان

یک ره ز ره دجله، منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله، بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید، صد دجله‌ی خون گویی
کز گرمی خونابش، آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله، کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش، لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین، بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی، کاتش کندش بریان

بر دجله ‌گری نو نو، وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست، از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد، باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتشدان

تا سلسله‌ی ایوان، بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک، آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان

دندانه‌ی هر قصری، پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه، بشنو ز بُن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه، و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحه‌ی جغد الحق، مائیم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری، کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران، تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است، ایوان فلک‌وش را
حکم فلک گردان، یا حکم فلک گردان

بر دیده‌ی من خندی، کاینجا ز چه می‌گرید
گریند بر آن دیده، کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم، از پیرزن کوفه
نه حجره‌ی تنگ این، کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را، با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن، وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان، کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی، دیوار نگارستان

این است همان درگه، کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان سفره، کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادِروان

پندار همان عهد است، از دیده‌ی فکرت بین
در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین، شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین، پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش، گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن، کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش، در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا، خورده است بجای می
در کاس سر هرمز، خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه، بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون، در مغز سرش پنهان

کسری و ترنجِ زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی، زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر، زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند، آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است، آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید، آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه سِتدن آسان

خون دل شیرین است، آن می که دهد رَز بُن
ز آب و گل پرویز است، آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران، کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر، هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان، سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو، وین مام سیه پستان
از خون دل طفلان، سُرخاب رُخ آمیزد
این زال سپید ابرو، وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه، دریوزه‌ی عبرت کن
تا از در تو زین پس، دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان، رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی، توشه طلبد سلطان

گر زادِ رَه مکه، تحفه است به هر شهری
تو زادِ مدائن بر، تحفه ز پی ِشروان

این بحر بصیرت بین، بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری، لب تشنه شدن نتوان

اِخوان که ز راه، آیند آرند ره‌ آوردی
این قطعه ره‌ آورد است، از بهر دل اِخوان

خلیل شروانی
جمال الدین خلیل از سخنوران قرن هفتم هجری و معاصر شروانشاه علاءالدین فریبرز (622_649 ق) است. خلیل مولف کتاب نفیس نزهةالمجالس که مجموعه بیش از چهار هزار رباعی از سیصد شاعر تابناکترین دوره شعر فارسی : سده های پنجم و ششم و هفتم هجری است که برای شروانشاه مذکور تدوین کرده و نسخه منحصر به فرد آن که در تاریخ پنج شنبه 25 شوال 731 بوسیله اسمایل بن اسفندیار ابهری رونویس شده جزو کتابهای علی امیری جارالله در کتابخانه سلیمانیه استانبول بشماره 1667 هست.
سخنورانیکه رباعیاتشان در نزهةالمجالس آمده تا نیمه اول قرن هفتم هجری می زیسته اند و اغلبشان منسوب به شهرهای : تبریز٬ ابهر٬ اردبیل٬ اهر٬ زنجان٬ سهرورد٬ مراغه٬ گنجه٬ تفلیس٬ شروان٬ بیلقان بوده اند.
این کتاب سال 1366 به همت آقای دکتر محمد امین ریاحی به زیور طبع آراسته گردیده است٬ مصحح در مقدمه بر نزهةالمجالس از محیط ذوقی و ادبی و فرهنگی اران و شروان و سبک ارانی. فارسی ارانی بحثی دقیق نموده و عصر جمال خلیل را عصر رباعی شناخته اند.
جمال الدین خلیل 179 رباعی و یک قصیده (در خاتمه نزهةالمجالس) از خود نقل کرده است و غزلی هم از او در مونس الاحرار (ج 2٬ ص 1060) ضبط شده. مطلع و دو بیت از قصیده سی بیتی که در مدح علاءالدین فریبزر گفته چنین است :
نگارینا٬ چو تو یاری که را باشد٬ که را باشد
چو تو غمخوار و دلداری کجا باشد٬ کجا باشد؟
شه شروان علاءالدین فریبرز گزین کورا
اگرجمشید هم خوانی ورافریدون٬سزا باشد.
« خلیل » دلشده یارب گرفتار فراقت باد
اگر چندانکه بتواند ز وصل تو جدا باشد
ذوالفقار شروانی
سید قوم الدین حسین فرزند صدرالدین علی شروانی٬ متخلص به ذوالفقار و ملقب به ملک الشعرا از سر آمد سخنوران سده هفتم هجری است.علاوه بر سلمان ساوجی٬ شمس فخری اصفهانی و اهلی شیرازی و حاذق طبیب تبریزی بترتیب : مخزن البحور٬ مخزن المعانی٬ قصیده مصنوع را به پیروی از ذوالفقار شروانی ساخته اند.
دیوان ذوالفقار که در حدود ده هزار بیت دارد به کوشش ادوارد. م بسال 1943 میلادی در لندن چاپ افست شده است. و نسخه خطی آن هم در موزه بریتانیا به نشانه 9777OR نوشته 754 هست.
نسخه دیگری هم در کتابخانه ملک به شماره 5283 نستعلیق بد مورخ 1226 دارای قصیده٬ ترکیب٬ قطعه٬ رباعی در 232 برگ 16 سطری موجود است.
در تاریخ فوت ذوالفقار اختلاف نظر هست ولی سال 689 مقرون به صحت می نماید. وی در تبریز وفات یافته و در مقبرةالشعرای سرخاب رخ در نقاب خاک کشیده است.
رشید شروانی
از شاعران سده هفتم هجری قمری و از معاصران مؤلف « نزهة المجالس » است.
از اشعار اوست :
ای لعل لبت گوهر دل بشکنه
جان از ستمت. به نیم جانی رسته
از دست غمت٬ دو اسبه بگریختمی
پایم. به دو زلفت ارنبودی بسته
رفعت شروانی بهوپالی
شیخ محمد عباس فرزند شیخ احمد شروانی و متخلص به رفعت است. وی به تاریخ 22 شوال 1241 در خطه اود تولد یافت و چون پدرش در 1256 در پونه وفات یافت به سیاحت پرداخت و سرانجام در بهوپال سکنی گزید و مأمور « ترتیب دستورالعمل رسالات » پادشاه آنجا گردید. محمد عباس در نظم و نثر ماهر بود٬ اهم تألیفاتش به قرار ذیل است :
1- آثار عجم 2- جواهر خانه 3- باغ چهارچمن٬ در تاریخ دکن4- تاریخ آل امجاد 5- قلائدالجواهر فی احوال البواهر 6- سلطان نامه٬ 7- قیاصره روم.
از سروده های اوست :
ناشکیبم کرد هجر دلبرم
جسم زارم را شرار ناله سوخت
سوختیم و کس نه فریادم شنفت
نار هجر دلبر سی ساله سوخت
ساعی شروانی
فشار روزگار و رنج غربت او را ناگزیر می سازد که درددل خود را در منظومه ای موسوم به « بحر طویل » به قلم درآورد.
بخشی از متن بحر طویل چنین است :
« ابتدا می کنم این نامه پر درد بنام ملک قادر قیوم خداوند کریمی که همه حور و طیور و دد و دیو و سمک و ببر و پلنگ و ملخ و شیر ژیان... حیف و صد حیف که یاران سخندان و خوش الحان و غزلخوان و سخن سنج و گهر گنج چو فردوسی و خاقانی و عرفی و نظامی زهمه حافظ شیرازی و سعدی و چو عطار و چو ملای و هم عنصری و هر سه کمال و پس از او انوری و خسرو و جامی و فلاطون و ارسطو و ابوعنصر و چنان بوعلی دهر و حکیمان قدیمی که نگنجد به قیاسات حسابی همه رفتند و نمانده است کسی کو کند ادراک که آن قوم چه کردند و چسان پیش نهادند سلوک و روش سیر خدا را... »
سعید شروانی
شاعری است که در سده هفتم هجری و یا قبل از آن می زیسته.
این رباعی از اوست :
ای باده عشق٬ عقل را مست کنی
از دست شوم٬ چو کار از این دست کنی
زین سان که شد افراشته شمشاد قدت
داری سر آن که سرو را پست کنی
سید شروانی
حاجی سید عظیم شروانی فرزند سید محمد و متخلص به سید از شاعران اواخر سده سیزدهم و اوایل سده چهاردهم هجری است. پدرش از معاریف شماخی بود.
سید بسال 1251 ق/1835 م در شماخی تولد یافت.
سید عظیم به سال 1306 ق مطابق 1888 میلادی در شماخی وفات یافت و در گورستان شاه خندان به خاک سپرده شد. کلیاتش بسال 1313 و 1315 در تبریز به خط میرزا احمد بصیرت خوشنویس در دو جلد چاپ شده است.
شمسی شروانی
در سده دهم هجری می زیسته.
از اشعار اوست :
مه من یار اغیار است با من یار بایستی
بدین خواری که من افتاده ام اغیار بایستی
صابر شروانی
میرزا علی اکبر طاهر زاده متخلص به « صابر »درد هم ذیحجه 1278هجری در شماخی تولد یافت. پدرش پیشه بقالی داشت با ادامه تحصیل وی موافق نبود. روزی کتاب فرزندش را پاره کرد٬ در این باب قصیده ای انشاء نمود که دو بیت آن چنین است :
من خلیل الله عصرم پدرم چون آذر
سفر از بابل شروان کنم انشاءالله
گر چه او دفتر اشعار مرا پاره نمد
وصله با طبع در افشان کنم انشاءالله
وی در 28 رجب 1329 قمری وفات یافته است.
صفی شروانی
از شاعران ناشناخته سده هفتم و یا قبل از آنست. از رباعیات اوست :
بس دست٬ که از هجر تو بر سر زد دل
بس دوست که از بهر تو بر در زد دل
با اینهمه محنت و بلا کز تو کشید
بر تو٬ چو سر زلف تو می لرزد دل
عبداللطیف شروانی
عبداللطیف فرزند شاه درویش محمد شروانی و معروف به افلاطون از فضلا و شعرای سده دهم هجری قمری است. تالیفاتی به شرح زیر دارد :
1- کتاب چهار طبع که بسال 967 نوشته و گفتاری است درباره عناصر چهارگانه.
2- حکایت آمدن سیل به استانبول. آغاز :
بنام خدائی کنم ابتدا کزو یافت گردون گردان بنا
3- حل مالاینحل
عبدی شروانی
از شاعران و خوشنویسان سده دهم هجری قمری است.
سال 985 در حالیکه بیش از چهل سال از عمرش نگذشته بود در تبریز فوت کرد. از اشعار اوست:
هیچگه در عشق خوبان خاطر شادم نبود
جان ز محنت فارغ و دل از غم آزادم نبود
در جهان جز عاشقی کاری نکردم اختیار
چون کنم جز عشق او از پیر و استادم نبود
هست عبدی بس بنای صبر و دل نا استوار
عاشقی کار دل بی صبر و بنیادم نبود
***
زبان از سوز دل شد همچو آتش در دهان من
مکن ای مدعی کاری که افتی بر زبان من
(این بیت در پاره یی از منابع به عهدی باکوئی نسبت داده شده است).
عتیقی شروانی
از شاعران سده دهم و از جمله قلندران بکتاشی شماخی بود.
از اشعار اوست :
بی کیف زمانی نتوان بود « عتیقی »
دیدار خوش و کیف دو بالا مزه دارد
عزالدین شروانی
قدوةالائمه٬ عزالدین بوعمران محمد فرزند مفرج و مکنی به ابوالفضل و معروف به صدر اشعری یکی از اجله علمای قرن ششم هجری و از یاران بسیار صمیمی و نزدیک خاقانی شروانی می باشد.
خاقانی از لحاظ شخصیت معنوی : « لطف و حلم و حکم و عزم » او را ستوده و حتی استاد خویش خوانده است :
دبیران را منم استاد و میران را منم قدوه
مرا هم قدوه و استاد عزالدین بو عمران
از رباعیات عزالدین شروانی :
ای دل٬ طلب یار به مشتاقی کنی
وزباده نیستی٬ دمی ساقی کن
خواهی که کمال معرفت دریابی
یک لحظه٬ از آن خویش در باقی کن
عزیزالدین شروانی
عزیزالدین علی از شاعران سده هفتم و مورد علاقه مولف نزهةالمجالس است و او 83 رباعی٬ زیر نامهای : عزیزالدین علی شروانی٬ عزیز علی شروانی٬ علی شروانی٬ عزیز شروانی از صاحب ترجمه نقل کرده است.
شعر « عزیز» این است :
در عالم جان٬ شربت هستی عشق است
بر گلشن جان٬ نسیم مستی عشق است
ز آلایش خلق٬ پاکدستی عشق است
در مذهب من٬ خداپرستی عشق است
عماد شروانی
از شاعران ناشناخته ای است که در قرن هتم و یا قبل از آن می زیسته. صاحب نزهةالمجالس این رباعی را به نام وی ضبط کرده است :
زلفت که زبالای جهان در گوید
گاه از سر آن سرو روان در گوید
چون تیکه گهی چو آفتابش باشد
شاید که سخن ز آسمان در گوید
فتحی شروانی
در سده یازدهم می زیسته است.
از اشعار اوست :
ماهرویا قل هو الله احد این چه رخسار است الله صمد
لم یلد بی مثل ولم یولد که اوست آفرید از گل بدین خوبی جسد
در سحاب صنع صانع قطره یی ست لم یلد یولد له کفوً احد
فرخی شروانی
از ستایشگران منوچهر شاه شروان (جلد 514 ق) بوده است.
از اشعار اوست :
همه نعیم سمرقند سر بسر دیدم
نظاره کردم در باغ وراغ و وادی و دشت...
فلکی شروانی
ابوالنظام٬ نجم الدین متخلص به فلکی از شاعران و خوشنویسان و ریاضی دانان شروان در سدهششم هجری است٬ بسال 501 در شماخی دیده به جهان گشود و همانند خاقانی در نزد ابوالعلای گنجه ای فنون ادبی و شاعری آموخت.
بنابراین مرگ فلکی احتمالاً بین 549_551 اتفاق افتاده است و در شماخی مدفون است.
دیوان فلکی _ بسال 1929 میلادی در83 صفحه با پیشگفتار محمد هادی حسن خان در لندن به چاپ رسیده و بعد بسال 1345 شمسی به تصحیح طاهری شهاب در تهران چاپ شده و مشتمل بر 1200 بیت است.
از اشعار اوست :
سودا زده فراق یارم
بازیچه دست روزگار
ناچیده گلی ز گلبن وصل
صد گونه نهاد هجر خارم
بی آنکه شراب وصل خوردم
از شربت هجر در خمارم
اندیشه دل نمی گذارد
یک لحه مرا که دم بر آرم...
فیروز شروانی
پسر ملا کاوس در هندوستان متولد شد و با پدر خود در ده سالگی به ایران آمد و نزدیک به دوازده سال به تحصیل علوم و کمالات همت گماشت و بعد از مراجعت به هند به نشر علوم حکمت و تاریخ پرداخت٬ و پیشوای زردشتیان و پیروان بهی کیش شد٬ از نامه های باستانی دساتیر پادشاهان ایران بدست آورده لغات قدیم و غریب آنها را تصحیح کرد و بچاپ رسانید و از سایر تالیفات چاپی او :
ادله قویه
پند نامه
بسال 1342 ق در بمبئی به چاپ رسیده است.
به نام خداوند آئین و مهر ز دانش سخن را فروزنده چهر
پرستش سزایان با آب و جاه به درگاه او کمتر از خاک راه
ز رادن چو ده سال بردم بسر به ایران مرا برد فرخ پدر
دو شش سال بودم در آن سرزمین که بادا بر آن بوم و بر آفرین
بسی دیدم از ویژگان خرد که گفتی روانشان خرد پرورد ...
دساتیر آسمانی
بسال 1888 میلادی و مطابق 1305 هجری قمری در283 صفحه در بمبئی بچاپ رسیده است.
« فیروز» بسال 1242 هجری قمری و یا بنوشته مولفان صبح گلشن و هدیةالمعارفین در سنه 1249 وفات یافته است.
فیضی شروانی
سید حسین (حسن) متخلص به فیضی از شاعران سده دهم هجری و از سادات و وعاظ فاضل شروان بود.
نسخه یی از دیوانش در موزه بریتانیا به شماره 11843 OR نوشته 1037 ق نگهداری می شود.
از اشعار اوست :
گفتی توان به آن مه نا مهربان رسید
گربگذری ز خود بخدا می توان رسید
قبولی شروانی
از سخنوران توانا و در عین حال ناشناخته سده نهم هجری است. نسخه ای از دیوانش در 378 صفحه و هر صفحه به طور متوسط 17 سطر مجموعاً بیش از شش هزار بیت در کتابخانه ایاصوفیا به شماره 3958 هست.
از اشعار اوست :
سرخ از چه روست پیش لب لعل یار لعل
گر زانکه نیست از رخ او شرمسار لعل...
تجار نظم از عجم آمد بسی به روم
لیکن کسی نداشت چو این بنده بار لعل...
محترم شروانی
ابوالحسن فرزند دوم شیخ محمد عباس « رفعت » در 13 شعبان سال 1279 در هند تولد یافت و مسقط الرأسش بهوپال است٬ طبع وی به حکم استعداد ذاتی٬ به سخن پردازی مایل بود و « محترم » تخلص می کرد.
از اشعار اوست : غزلی است ذوقافیتین :
هر که دل از نور مهر او منور ساخته
پیش وی خورشید٬ رنگ روی انور باخته
با قد او گر نماید در گلستان همسری
سرو را بشکافد از منشار شهیر فاخته
ترک هجرش کرد یکسر عالم دل را تباه
چون هلاکو دفعتاً بر ملک و کشور تاخته
گشته ام در بزم مه رویان عزیز و « محترم »
بر سرم تا چتر مهر آن سیمبر افراخته
محتشم شروانی
ابوالقاسم متخلص به محتشم فرزند ارشد شیخ محمد عباس رفعت است٬ محتشم بسال 1276 هجری در بهوپال تولد و در نزد پدر فاضلش تعلیم و تربیت یافته است.
کتابهای : زرین پرند٬ آئین بهین٬ چشمه نوش٬ تاریخ نفیس٬ روان افزا٬ قیصر نامه٬ دل افروز٬ زرناب٬ قبسات و القیاس و تذکره « اختر تابان » از تألیفات اوست.
از اشعار اوست :
هر چند که ایام گل و عهد شباب است
لیکن نخورم می که مرا خوف حساب است
از آفت هجران تو ای کان ملاحت
دل مضطرب و آه بلب٬ دیده پر آب است
مسعود شروانی
کمال الدین مسعود شروانی در اواخر سده نه و اوایل سده دهم هجری می زیست.
این مطلع هم از مسعود است :
به سوز سینه مستان٬ به رقت می ناب
که نیست سوز مرا سازگار غیر شراب
مهذب الدین دبیر شروانی
از نزدیکان و خویشاوندان خاقانی و دبیر یا وزیر منوچهر شروانشاه بود. در منشآت خاقانی دو نامه به او هست که در آنها ضمن القاب متعدد او را صدرالشعرا٬ صدرالامام٬ مقدم الوزرا٬ مفخر شروان می نامد.
از اشعار اوست :
با نامه ات٬ از سوز جگر سردارم
چون افسر نامه تو بر سر دارم
باور نکنی اگر بگویم کز فخر
ز آن نامه چه بار نامه در سر دارم
میرزای شروانی
میرزا محمد حسن شروانی بسال 1033 دیده به جهان گشود.
این رباعی از اوست :
یاد تو کنم دلم پر از خون گردد
وین دیده اشک خیز جیحون گردد
هر چند ز دیده اشک حسرت بارم
در سینه ام آتش غم افزون گردد
نجمی شروانی
ملانجمی در نیمه اول سده دهم هجری می زیسته.
از اشعار اوست :
آباد در خیال تو ویرانه دل است
جان منی و جای تو در خانه دل است
نشانی شروانی
در سفینه مورخ 1249 این مطلع بنام او ثبت شده است :
جز ناله انیس دل بیمار٬ کسی نیست
آنهم نفسی هست ز ضعف و نفسی نیست
نطقی شروانی
از شاعران سده دهم هجری و زمان سلطان مراد سوم (د 1003 ق) است.
از اشعار اوست :
مجنون که دل زناله او جوش می گرفت
گر می شنید ناله من گوش می گرفت
نفیس شروانی
از شاعران سده هفتم و یا قبل از آن بوده است از اوست :
بگرفت مرا هوای دردانه دل
در آتش او بسوخت پروانه دل
از باده عشق جرعه ای ار خورم
از مستی آن خراب شد خانه دل
یقینی شروانی
در قرن دهم می زیسته و در شیراز سکنی داشته
از اشعار اوست :
پر به پیرانه سر افشاند « یقینی »در عشق
زانکه در عشق تو دارد سر پر افشانی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه