سه شنبه, 23ام مرداد

شما اینجا هستید: رویه نخست ایران پژوهی جهان ایرانی قفقاز و سرایندگان شعر پارسی در قفقاز - بخش دوم

جهان ایرانی

قفقاز و سرایندگان شعر پارسی در قفقاز - بخش دوم

گردآوری و بررسی: بابك آذرتات (علیخانی)

 به نام خداوند جان و خرد                    کزین برتر اندیشه برنگذرد

بخش دوم

ايران شمالي

باكو


باکو

2


باکو یا بادکوبه٬ کرسی آذربایجان (آران) بر ساحل غربی دریای مازندران قرار دارد. باکوی بزرگ مشتمل بر شبه جزیره آبشوران است که دارای 15 درصد منابع نفتی جهان می باشد٬ و دارای بندرگاهی بزرگ و موسسات عدیده فرهنگی است. نامش در مآخذ اسلامی به صورت باکویه٬ با کوه نیز ضبط شده است.

اول بار در قرن پنجم میلادی ذکر این شهر رفته است. مردم آن (ظاهراً به مناسبت شعله های دائمی که منبع آنها گازهائی بوده که از چاهها بیرون می آمده است) آتش پرست بودند٬ و شهر دارای مقابر زردشتی بوده است. از جنبه های سیاسی مدتها تابع شروانشاهان بود٬ و پس از انقراض این سلسله (957 هـ.ق) به تصرف صفویه در آمد. بعداً مدت کوتاهی تحت استیلای ترکان عثمانی بود (1583_1606 م)؛ دیگر بار به دست ایران افتاد و سرانجام در 1806 بتصرف روسیه در آمد؛ معاهده گلستان (1813) رسماً آن را به روسیه واگذاشت. صنایع نفت آن در اواخر قرن 19 میلادی آغاز شد و باعث توسعه سریع آن شهر گردید. (مصاحب)

صالح باکوئی

محمد صالح نام داشته٬ شعرش این است :

به قصد صید٬ هر گه آن بت طناز می آید

مرا از شوق٬ مرغ روح در پرواز می آید

عهدی باکوئی

ملاعهدی از شاعران خوش بیان سده دهم بوده. مرگ او را تذکره نویسان 965 قید کرده و بیت زیر را به وی نسبت داده اند :

زبان از سوز دل شد همچو آتش در دهان من

مکن ای مدعی کاری که افتی بر زبان من

فانی باکوئی

آقا جواد فرزند ملانجفعلی است.

از اوست :

غافل از آنکه گرفتار کمندی ایدل            داری از لعل بتان خواهش قندی ایدل

قدسی باکوئی

عباسقلی فرزند میرزا محمد ثانی و مشهور به باکیخانوف و متخلص به قدسی از شاعران سده 13 باکوست وی طبق نوشته خود روز پنجشنبه چهارم ذی حجه سال 1208 در قریه امیر حاجان باکو تولد یافته است. قدسی در سال 1252 به ممالک عثمانی سفر کرد و سپس به زیارت مکه معظمه نایل گشت و در وادی فاطمه در گذشت و همانجا دفن شد. وی از ادبای نامی این منطقه بوده و چندین کتاب به زبانهای فارسی و عربی و ترکی تألیف کرده است.

از اشعار اوست :

دلا از سوختن پروا نداری

مگر خاصیت پروانه داری

چه سنگ ای مرغ جان بال تو بشکست

که سوی آشیان پر٬ وانداری

قدسی باکوئی

نامش میرزا حبیب است و دیوانش بسال 1301 ق چاپ سنگی شده است.

مقرب باکوئی

از شاعران سده هفتم هجری و یا قبل از آنست در نزهةالمجالس این رباعی به نام وی آمده است :

در یک نفس آن جان و جهان نتوان دید

عیش خوش و عمر جاودان نتوان دید

در آینه رخش  _  که روشن بادا

گر دم بزنی _ صورت جان نتوان دید

بردع٬ بردعه

3

ملکی است از توابع ایران در آذربایجان به اقلیم پنجم[غیاث اللغات] [فرهنگ دهخدا]. شهری است آباد کرده ی نوشابه و نام آن بردم بود که به جای عین میم باشد و در زمان اسکندر بردع و بردعه نام نهادند.[برهان][آنندراج] [فرهنگ دهخدا]. مارکوارت در کتاب ایرانشهر [رویه 117] بردع را تازی گشته پرتو[پهلو]دانسته. بردع = برذعه معرب پرتو = پهلو ، پارت شهری بود در قدیم مرکز اران بود[از فرهنگ فارسی معین] [فرهنگ دهخدا] بردع در دوره ساسانی و پس از آن در دوره ی اعراب شهری مستحکم در برابر حملات مهاجمین شمالی و غربی بود. [فرهنگ دهخدا]. که به زبان ارمنی « پرتو» نامیده می شد سابقاً بزرگترین شهر آران و پایتخت آن بود و هم اکنون روستای ویرانه ای از آن بازمانده است که در کنار رود ترتر (ثرثور) تقریباً در بیست کیلومتری محل التقای این رود با رود کر قرار دارد.

این شهر در روزگار قدیم « هروم » نام داشته. حکیم نظامی گنجه ای در اسکندر نامه می فرماید :

خوشا ملک بردع که اقصای وی        چو اردیبهشت است در ماه دی

هرومش لقب بود ز آغاز کار            کنون بردعش خواند آموزگار

درباره تاریخ این شهر باستانی٬ کسروی در شهریاران گمنام (ج ٬1 ص 70 تا 83) بتفصیل بحث کرده و بارتولد در دایرةالمعارف اسلام (ج٬1 ص 672_673) مقاله یی نوشته است که ملخص آن چنین است :

قباد نخستین پادشاه ساسانی (488_513 میلادی) در بردعه باروی استواری ساخت و بدین جهت این شهر رفته رفته جای کولک (قبله) پایتخت سرزمین اران را گرفت سال هفتم هجری (628 میلادی) مردم این شهر ناچار شدند که در برابر خزران فرار را برقرار ترجیح داده و جلای زادگاه نمایند. ما پس از چندی دوباره به شهر برگشته اند. در زمان خلافت عثمان این شهر گرفته و ویران شد و در زمان عبدالملک از نو آباد شد و در زمان بنی امیه و بنی عباس بردعه بیشتر مقر حکمرانان ارمنستان بود. حسن بن قحطبه حکمران بردعه از جانب منصور خلیفه در آنجا باغی درست کرد که مانند سایر املاک وی تا سده سوم هجری قمری هنوز بنام او خوانده می شد (بلاذری٬ چاپ دوخویه٬ ص 210).

بنا بر نوشته استخری (چاپ دوخویه٬ ص 180 و ...) شهر٬ یک فرسنگ درازا و بهمان اندازه پهنا داشته است٬ اطراف شهر باغستانهای بسیار داشت٬ ابریشم آنجا را به خوزستان و فارس هم می بردند بیشتر ساختمانهای آنجا آجری بود و ستونهای مسجد جامع از آجر و چوپ. نوشته ابن اثیر (ج 8٬ ص 308- 309) درباره تاراج شهر بدست روسها (در 332 ق) معروف بوده و مورد استناد مورخان بعدی قرار گرفته است. مقدسی (چاپ دوخویه٬ ص 375) هنوز بردعه را بمنزله بغداد آن دیار میداند٬ ولی می افزاید که در زمان او دیوارهای شهر فروریخته و اطراف آن نا مسکون و متروک بود. در زمان یاقوت (چاپ لایپزیک ج ، ص 559) این شهر مانند امروز روستائی بود که اطراف آن را ویرانیهای بسیار محاصره کرده بود ...

گلشنی بردعی

شیخ ابراهیم فرزند محمد فرزند ابراهیم فرزند شهاب الدین بسال 830 ق در بردع زاده شد.

از اوست :

اول ، آخر کاین معانی رو نمود           سال اندر نهصد و بیست و دو بود

بیلقان

ظاهراً معرب بیلگان [غیاث] [فرهنگ دهخدا]. از شهرهای قدیم اران است٬ در حدود چهارده فرسنگی جنوب بردعه و هفت فرسنگی شمال رود ارس نزدیک دربند امروزی واقع و سابقاً از توابع شروان بود ولی اکنون خرابست. یاقوت در معجم البلدان می نویسد شهری است نزدیک دربند که آن را باب الابواب گویند و از توابع ارمینیه ی کبری و نزدیک شروان قرار دارد[فرهنگ دهخدا]. ابن فقیه آن را از بناهای قباد فرزند فیروز ساسانی معرفی کرده است. در 112 هـ.ق در دومین جنگ اعراب با خزرها سردار مسلمانان٬ سعید بن عمروالحراشی پیروزی مهمی بر خزرها بدست آورده است. بیلقان را به ارمنی فیداگران می گفته اند. ابن حوقل در سده چهارم آن را شهری نیکو٬ دارا آب فراوان و باغستانها و آسیابهای متعدد نوشته است. این شهر که پس از خراب شدن بردعه٬ کرسی اران بود در زمان مغول آبادی خود را از دست داد ... برای اطلاع بیشتر از تاریخ این شهر رجوع شود به دایرةالمعارف اسلام (ج 3٬ ص 758_760) مقاله مرحوم مینورسکی و...

سعدی در باب هشتم گلستان می گوید: در خاک بیلقان برسیدم به عابدی، گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن.

بدیع بیلقانی

از شاعران ناشناخته ایست که در سده هفتم یا قبل از آن میزیسته.

از اشعار اوست :

چون شعبده طبع٬ به باغ افسون کرد         بر نطع چمن٬ بازی دیگر گون کرد

از مهره گل٬ طاسک لعلی برخاست            و ز حقه لعل٬ زنگیی بیرون کرد.

 

رشید بیلقانی

در قزن هفتم هجری قمری و یا قبل از آن در قید حیات بوده.

از اشعار اوست :

آمد٬ زده در دو عارض زیبا گل           با من سخنی به طعنه و صد با گل

اندیشه خاطرش مرا این٬ که ز لطف     در چشم تو٬ روی من نکوتر یا گل

 

شمس اقطع بیلقانی

شمس الدین اقطع قاضی یکدست بیلقان و معاصر مجیر بیلقانی بود.

از اشعار اوست :

در گرد لبت٬ عنبر تر می بایست       وین سوخته دل٬ سوخته تر می بایست

زنجیر دو زلف تو نه بس بود مرا               غل دگر از غالیه در می بایست

صالح بیلقانی

شرف الدین صالح بعد از مجیر از معروفترین شاعران این شهر بشمار می رود.

از اشعار اوست :

خورشید کزوست چشم عالم روشن        از بهر نظاره تو٬ ای شمع ختن

آمد به لب بام٬ چو دیوار تو دید               دهوش شده٬ در او فتاد از روزن

صفی بیلقانی

در سده هفتم و یا پیش از آن می زیسته.

از اشعار اوست :

درد دلم آن سرو روان می داند              غمهام٬ به پیداو نهان می داند

چون مور٬ میان به خون من می بندد              باریکترم از آن میان می داند

مجیر بیلقانی

مجیرالدین مکنی به ابوالمکارم و متخلص به مجیر از سخنوران سده ششم هجری قمری بیلقان است. وی با ظهیر فاریابی و اشهری نیشابوری معاصر بوده و افتخار شاگردی خاقانی شروانی را داشته است.

از رباعیات اوست :

ای شمع سرای حسن٬ پروانه کجاست؟        و آن مرغ شکسته بال را٬ دانه کجاست؟

با هر که رسی٬ به طعنه باری می گوی          زنجیر به دست ماست دیوانه کجاست؟

خلاط

شهری بود برکرانه غربی دریاچه وان و شمال ترکیه. ابن فقیه در البلدان آن را جزو ارمینیه چهارم و حوزه هاب اران معرفی کرده٬ نام شهر بعدها به اخلاط تحریف شده است. و استخری در المسالک و الممالک فاصله آن را از شهرهای دیگر چنین بیان می کند : « از خوی تا برکری سی فرسنگ و از برکری تا ارجیش دو روزه راه و از ارجیش تا اخلاط سه روزه و از اخلاط تا بدلیس سه روزه راه و از بدلیس تا میار فارقین سه روزه راه ... » ص 161.

و در کتاب حدودالعالم (نگاشته شده در 372) آمده است : ... خوی٬ برکری٬ ارجیح٬ اخلاط٬ نخجوان٬ بدلیس ... شهرکهایی اند خرد و بزرگ و خرم و با نعمت و مردم و خواسته ... (ص 160)٬ شهر خلاط ظاهراً در زمان سلطان سلیم اول بتصرف عثمانی در آمد. در 955 شاه طهماسب صفوی آن را با خاک یکسان کرد. در زمان سلطان اول در محل آن قلعه یی بنا و بتدریج شهر جدید برپا شد.

خاقانی می گوید:

گر شاه بانوان ز خلاط آمده بحج

نامش بجود در همه عالم عیان شده.

تاج خلاطی

از اشعار اوست :

مشکین رسن زلف تور روز افزون است     بر آتش رخسار قرارش چون است

آویخته٬ از جام لبت می نوشد             دیوانگی٬ ای نگار گوناگون است

حسین خلاطی

حسین سلطان از فضلا و شعرای قرن نهم هجری قمری است.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه