سه شنبه, 31ام ارديبهشت

شما اینجا هستید: رویه نخست زبان و ادب فارسی شعر «سرو کاشمر» - سرودهٔ بانو هما ارژنگی

شعر

«سرو کاشمر» - سرودهٔ بانو هما ارژنگی

فایل شنیداری شعر «سرو کاشمر» با صدای شاعر را از این نشانی دریافت کنید.

 

در دل دشت فراخ
سربرآورده یکی سرو شکوهنده و سبز
همچو تندیس اساتیری دور
قد برافراخته چون کوه بلند
بی گزند از نفس سرد زمان
سال او گشته فزون تر ز هزار ...


قامت بشکوهش،
سایه ساری ست شگرف
که هزاران رمه در سایه آن آسوده
شاخساران سترگش از مهر،
جان پناه همه مرغان بوده ...

این کهنسال، سپنتا سروی ست
که در آن سبزترین روز بهار،
دست زرتشت به نیکی و بهی،
در زمین کشمر،
خود نهالش بنشاند ...

به یکی اختر فرخنده که در جانش بود،
سرو بالید و فزود
ریشه افشاند به خاک
سایه گسترد به دشت
و چنان شد که گشن قامت او
ره به خورشید گشود ...

قصه سروری سرو بلند،
از کران ها به کران ها بگذشت
در زمان ها و زبان ها پیچید
تا یکی روز تباه،
به خلیفه متوکل سوی بغداد رسید ...

دیو خونخوار پلشت،
برده شهوت و بیمار جنون،
تکیه گه ساخته بر مسند ظلم،
به کسان گفت که این سرو کهن،
خلق گویند عجایب شجری ست
پس بباید که به فرمان من اینک آن را
برکنیدش از بُن و در آرید به « سرمن رای» اش
تا بدان خانه نو پردازیم
کوشکی برشده، ایوان بلندی سازیم.

بیم از این گفته شوم ،
کاشمر را لرزاند
مرد و زن نالیدند:
این کهنسال ترین سرو جهان،
کِشته پاکترین یار خداست
که به هر شاخه افراخته اش، 
فره ایزدی است
دست یازی به درخت ، نامبارک کاری ست.

لیک آن دیو پلید، برده شیطان بود
غافل از عدل خدا، فارغ از ایمان بود
پس، کسانش به تکاپو رفتند ...

بهر نابودی آن سرو بلند
اره چون ساخته شد،
و بساطی که ببایست چو پرداخته شد،
مرد نجار بدان سوی چو آهنگ نمود،
چهر خورشید به ابری پوشید
تندر از خشم به درگاه خدا صیحه کشید
دشت و صحرا لرزید ...

ناله آن همه مرغان پناهنده به سرو،
ضجه آن همه دام و رمه از وحشت و بیم،
آسمان را لرزاند ...

به در افتادن آن سرو گشن،
کلبه ها ویران شد
چشمه ها خشکیدند
چشم ها از سر درد، اشک خون باریدند
طایر بخت از آن دشت پرید ...

آن سپنتای ستبر، چون به صد پاره شکست،
تن ویران شده اش، سر گردونه نشست
تا درآید به در دیو پلید
و قطار شتران، ناله کنان،
شانه هایش به قفا می بردند
تا سرانجام به سرمنزل موعود رسید ...

لیک این قصه تلخ،
آخر قصه نبود
شامگاهان همان روز غریب،
مست از باده و از باد غرور،
گرگ خونخواره پی عزم نشست
در دلش بود که تا روز دگر،
به تماشا برِ آن سرو رود
لیک آن شام گنه بار به فردا نرسید
دشنه تیز غلامان آن شب،
رشته عمر تباهش ببرید
مُرد و بار گنه اش ماند به دوش
روی آن سرو ندید ...
وان گشن سرو بلند، قصه شد در دوران
نقش جاوید هنر،
در بلندای زمان.
گوییا سرو کهن را همه جا کاشته اند
سر به خم آورده،
در دل نقش و نگار قالی
یا کُله گوشه شیرین دهنان
همگان ، در همه جا، از دل و جان
پرچم مهر ورا باز برافراشته اند.

 

پی نوشت:

1- گویند زرتشت دو درخت سرو به دست خود کاشت یکی در کاشمر و دیگری در « فریومد» از روستا های توس در خراسان ، که در گذر زمان این درختان بلند و ستبر و پرشاخ شدند و دیدنشان شگفت آور بود.

2- خلیفه متوکل ، جعفر پسر معتصم ( 203- 247 ق ) از خلفای عباسی که به زشتی اخلاق شهرت داشت.

3- زمانی که متوکل به ساختن جعفریه یا « سامن رای » مشهور به سامره ، پرداخت با شنیدن وصف سرو کاشمر برآن شد تا سرو را بریده و برایش به بغداد برند.

4-  درخت سرو از دیرباز یکی از نمادهای جاودانه فرهنگ ایران به شمار می‌رود که به طرح‌های گوناگون در آثار هنری ایرانیان از بناهای تاریخی تا پارچه ها و قالی ها و ... به کار رفته است.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه