دوشنبه, 04ام شهریور

شما اینجا هستید: رویه نخست زبان و ادب فارسی داستان ایرانی قصّه‌های شیرین ایرانی مرزبان‌نامه - دوست دانا

داستان ایرانی

قصّه‌های شیرین ایرانی مرزبان‌نامه - دوست دانا

برگرفته از روزنامه اطلاعات

بازنویسی محمّدرضا شمس

سال‌ها پیش، دهقانی بود که زمین و باغ زیادی داشت. پسری هم داشت تنبل و بیکار که جز خوش‌گذرانی کار دیگری نداشت. پسر هر شب با دوستانش به خوش‌گذرانی می‌رفت. دهقان هر چه او را نصیحت می‌کرد که دست از این کارها بردارد و به فکر زندگی‌اش باشد، گوش نمی‌کرد.

تا این‌که پدر مُرد و همه ثروتش به دست پسر افتاد. دوستان پسر، چند برابر شدند.

مادر پسر که زن دانا و فهمیده‌ای بود، به او گفت: «پسرم، با این‌ها نگرد. این‌ها دوستان خوبی نیستند. این‌ها دوست جیب تو هستند، نه دوست خودت. تا وقتی پول داشته باشی، دور و برت می‌چرخند. وقتی هم پولت تمام شد، ولت می‌کنند و می‌روند.»

پسر خندید و گفت: «نه مادرجان، این‌ها این‌طوری نیستند. این‌ها خیلی خوبند. هر چه من بگویم، گوش می‌کنند و هر چه بخواهم، بهم می‌دهند؛ حتّی حاضرند جانشان را فدای من کنند.»

مادر گفت: «حالا که این‌طور است، بهتر است چند نفر از آن‌ها را امتحان کنی. این‌طوری معلوم می‌شود که آن‌ها دوست خودت هستند یا دوست پول‌هایت.»

پسر گفت: «فکر خوبی است. باشد. امتحان می‌کنم.»

فردای آن روز، پیش چند تا از دوستانش رفت و گفت: «تازگی‌ها موشی در خانه ما پیدا شده که همه را ذلّه کرده است. این موش بدجنس دیشب گوشت‌کوب ما را خورد.»

دوستانش به هم نگاه کردند. یکی از آن‌ها گفت: «بله، درست است. اتّفاقاً همین بلا سر ما هم آمد و موشی گوشت‌کوب ما را برداشت و به سوراخش برد.»

یکی دیگر از آن‌ها گفت: «این که چیزی نیست؛ ما موشی داریم که یک روز نصف اثاث‌مان را به لانه‌اش برد.»

دیگری گفت: «پس نمی‌دانید موش ما چه کار کرده. اگر بشنوید، شاخ در می‌آورید. موش ما، گوشت‌کوب و وسایل خانه و حتّی آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برد.» پسر دهقان با خوشحالی نزد مادرش برگشت و گفت: «دیدی مادر؟ دیدی؟ دوستان من آن‌قدر خوب هستند که دروغ به این بزرگی را از من قبول کردند.»

مادر گفت: «همین نشان می‌دهد که آن‌ها دوستان خوبی نیستند؛ چون دوست خوب آن است که به تو راست بگوید؛ نه آن‌که دل تو را خوش کند.»

روزها و ماه‌ها گذشت. پسر دهقان، تمام ارث پدر را بر باد داد. روزی در جمع دوستانش نشسته بود. یک‌دفعه آهی کشید و گفت: «دیشب فقط یک نان توی سفره داشتم که آن را هم موش خورد.»

دوستانش خندیدند. یکی از آن‌ها گفت: «عجب حرفی می‌زنی؟ مگر موش می‌تواند یک نان درسته را بخورد؟»

دیگری گفت: «اگر ده تا هم بودند، نمی‌توانستند بخورند.»

پسر دهقان خواست بگوید مگر شما همان‌هایی نیستید که می‌گفتید موش خانه‌تان، گوشت‌کوب و وسایل خانه و حتّی آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برده؛ امّا چیزی نگفت و با دلی شکسته به طرف خانه‌اش به راه افتاد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید