پنج شنبه, 07ام ارديبهشت

شما اینجا هستید: رویه نخست زبان و ادب فارسی شعر پیام ایران - سرودۀ محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا)

شعر

پیام ایران - سرودۀ محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا)

محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا)


بهوش باش که ایران تو را پیام دهد
تو را پیام به صد عزّ و احترام دهد

تو را چه گوید؟ گوید که: خیر بینی اگر
به کار بندی پندی که باب و مام دهد

نسیم صبح که بر سرزمین ما گذرد
ز خاک پاک نیاکان تو را سلام دهد

وز استخوان نیاکانْت برگذشته بود
دم بهار که از گل به گل پیام دهد

به یاد عشرت اجداد توست هر نوروز
که گل به طرف گلستان صلای عام دهد

تو پایبند زمینی و رشته‌ای است نهان
که با گذشته تو را ارتباط تام دهد

گذشته، پایه و بنیان حال و آینده است
سوابق است که هر شغل را نظام دهد

به کارنامۀ پیشینیان نگر، بد و خوب
که تلخ‌کامی‌ات آرد پدید و کام دهد

ز درس حکمت و آداب رفتگان مگسل
که این گسستگی‌ات خواری مدام دهد

کسی که از پدران ننگ داشت، ناخلف است
که مرد را شرف باب و مام، نام دهد

نگویمت که به سُتخوان خاک‌خورده بناز
عظام بالیه کی رتبت عصام دهد؟1

به علم خویش بکن تکیه و به عزم درست
که علم و عزم تو را عزت و مقام دهد

ولی ز سنت دیرین متاب رخ، زیراک
به ملک، سنت دیرینه احتشام دهد

ز درس پارسی و تازی احتراز مکن
که این دو، قوّت ملی علی‌الدوام دهد

شعائر پدران و معارف اجداد
حیات و قدرت اقوام را قوام دهد

مباش غرّه به تقلید غریبان، که به شرق
اگر دهد، هنر شرقی احترام دهد

تو شرقیئی و به شرق اندرون کمالاتی است
ولی چه سود که غربت فریب تام دهد!

به هر صفت که برآیی، برآی و شرقی باش
وگرنه دیو به صد قسمت انقسام دهد

به راه توست بسی دامهای دانه‌نمای
کجاست مرد که از دانه، فرق دام دهد؟

ز دام و دانه اگر نگذری، محال است این
که روزگار تو را فرصت قیام دهد

پیام مام جگرخسته را ز جان بشنو
که پند و موعظه‌ات با صد اهتمام دهد

دو چشم مام ‌وطن زآفتاب و مه سوی ماست
وزین دو دیده به ما کسوت و طعام دهد

ز چشم مام وطن خون چکد بر این آفاق
که سرخی شفقش جلوه صبح و شام دهد

به ما خطاب کند با دو دیدۀ خونبار
که: کیست آن که به من خون خویش وام دهد؟

به روی سینه بپرورده‌ام جوانان را
که داد من ز شما نوخطان، کدام دهد؟

چه کودکان که بزادم دلیر و دانشمند
یکی نماند که ملک من انتظام دهد

کنون امید من ای نو خطان، به سعی شماست
مگر که سعی شما دادِ من تمام دهد

ز چاک سینه بشکافته به خنجر جهل
دل شکسته‌ام آوای انتقام دهد

الا، کجاست جوانی ز نوخطان وطن
که در حمایت من وعده کرام دهد؟

کجاست آن که به داروی عقل و مرهم عدل
جراحت دل خونینم التیام دهد؟

كُنام شیران ویران شده است، بچه شیر
کجاست کآمده آرایش کنام دهد؟

ز چنگ بی‌هنران برکشد زمام امور
به دست مردم صاحب هنر، زمام دهد

کجاست آن که جوانمردی و فضیلت را
به یاد مردم درماندۀ عوام دهد؟

کجاست مرد جوانمرد و خواستار شرف
که سود خویش ز کف، بهر سود عام دهد؟

کجاست مرد، که شمشیر دادخواهی را
ز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟


پی نوشت:

1ـ اشاره به مثل معروف: «کن عصامیاً، لا عظامیاً»: شرف مرد به نفس اوست نه به آبا و اجداد او.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه