سه شنبه, 31ام مرداد

شما اینجا هستید: رویه نخست زبان و ادب فارسی زبان پژوهی پاره‌ای از نویسندگان و شعرای فارسی گوی یوگوسلاوی (بخش دوم)

زبان پژوهی

پاره‌ای از نویسندگان و شعرای فارسی گوی یوگوسلاوی (بخش دوم)

برگرفته از تارنمای آذرپادگان

دکتر دیان بوگدانویچ
4 نرگسی

اسم او محمد اسم پدرش احمد اَفندی نرگس­زاده و محل تولد او سرایوو می­باشد شغل پسر و پدر قضاوت بوده است پسر تحصیلات اولیه را در سرایوو و بقیه را در استانبول طی کرده است بعد از مرگ پدرش نرگسی تحصیل را ترک کرده است و در شغل معلمی مدتی به­سر برده و سپس آن­را نیز ترک کرده و در جزو قضات درآمده است با این سِمت در شهرهای یوگسلاوی کنونی از قبیل کابه ـ موستار ـ یکی­پازار ـ و بنیالوکا ـ و مناستیر ـ وظیفه خود را انجام می­داده است و در لشکرکشی­های سلطان مراد چهارم بر ضد بغداد و ایروان [دولت ایران] در سال 1044 (برابر با 1634.م) و به­دستور سلطان سمت وقعه­نویسی بدو داده شد. در این جنگ در نزدیکی کبوزه (گیززه) از اسب بزیر اُفتاد و جان سپرد.

از آثار او خمسه را باید ذکر کرد که مشتمل است بر: نهالستان و سعادت مشاق­العشاق قانون رشار و غزوه مسلمه و اکسیر دولت و «الوصف­الکامل فی احوال الوزیر­العادل» اثری است درباره زندگی و فعالیت­های فرهنگی هموطن او مرتضی پاشا یکی شهر لی.

در دوره­ای پیش از نرگسی، شاعر معروف ترک به­نام (باقی و شعرایی که از او تقلید کردند شعر ترکی را از سادگی و روانی در­آوردند و توجه به زیبائی کلمات و الفاظ در آن معمول شد به­نحوی که برای شاعر ترکی دانستن زبان خود، داشتن قریحه سرشار شاعری و بیان معنی لطیف کافی نبوده است بلکه دانستن وافی شعر و ادب عربی و فارسی لازمه این­کار بوده است وگرنه شعر آن شاعر هر چه لطیف و ظریف و پُرمغز بوده توجه و استقبال علاقمندان را جلب نمی­کرده است.

پس نرگسی هم مثل معاصرین او از این مکتب که بعضی­ها آن­را بعلت شباهتی که با یک مکتب اروپائی داشته Marinisme خوانده­اند، بوده است.

پاشاگیچ این مکتب را چنین توصیف می­نماید:

آواز آسیاب می­شنوم و آرد نمی­بینم.

اگر چه شعر ترکی نرگسی برای خواننده امروزی خالی از لطف است اما برای خوانندگان معاصرش در ردیف اول بوده است و تا آغاز دوره تنظیمات اشعار نرگسی مورد قبول علاقمندان بوده و تکه­هائی از خمسه او به­عنوان نمونه­های سبک و شیوه خوب ادبیات کلاسیک ­ترک در مدارس عالی عثمانی (الاقل تا سال 1912) قرائت می­شده است.

نرگسی در آخر نهالستان می­گوید که آن اثر را زمانی که در "مناستیر" قاضی بوده است نوشته است.

از آثار نرگسی در کتابخانه­های یوگسلاوی و استانبول نُسخ خطی زیاد موجود است و اغلب آن­ها مکرّر به طبع رسیده است ولی در حال حاضر کتاب­شناسی کامل آن در دسترس این نگارنده نیست.

در کتابخانه مؤسسه شرق­شناسی سرایوو نسخه­ای از منشات نرگسی موجود است که دارای ابیات پراکنده به­فارسی و عربی و ترکی می­باشد. ظاهراً از قریحه شعری نرگسی است و به­طور کلی تمام خمسه پر از ادبیات فارسی و عربی و ترکی می­باشد. طبق قضاوت محققین نظم نرگسی از نثر او ساده­تر و بهتر است و نیز غزل­های او و به­طور کلّی از اشعار غنائی او قصائدش بیشتر مورد پسند است.

پاشاگیچ می­گوید که نرگسی در غزل­های خود بوی گل­های شیراز را با بوی بنفشه­های سرایوو توأم کرده است جان او از بوی مَست­کننده بنفشه­های سرایوو آکنده است منظور پاشاگیچ اینست که ضمن آن­که نرگسی از حافظ و به­طور کلی از شعرای شیراز و ایران متأثر بوده، تصنیف­ها و اشعار عاشقانه بوسنی نیز در طبع او تأثیر عمیقی به­جای گذاشته است. نرگسی مسمط­هائی هم نوشته و قصیده­ای که در وصف شهر مولد خود به­ترکی ساخته است بهترین آن­ها است گویا قصیده­ای که درویش­پاشا در ستایش موستار سروده نمونه­ای باشد که از روی آن نرگسی قصیدۀ سرایوو را تنظیم کرده ولی آن­چه این­جا مهم است اشعار نرگسی به­فارسی است که به­گفتۀ مالیچ از قصائدی که به­فارسی سروده است تنها این ابیات در جواب نامه شاعر دیسی ذکر شده است.

مکتوب جانفزای تو آمد به­سوی من                         چون خوانده گشت بر دل سوزان نهاده­اش

از ترس آن­که تف ­دل من بسوزدش                         فی­الحال بر دو و دیده گریان نهادش

از خوف آن­که آب دو چشمم بشویدش                                  از دیده برگرفتم و بر جان نهادمش

گرچه پاشاگیچ می­گوید که چند شعر به­فارسی دارد ولی نمی­گوید که این اشعار در کجا پیدا می­شود حیف است که هیچ­یک از تذکره نویسان و مورخین ـ که آثارشان در منابع این رساله ذکر شده است ابیات دیگر این شعر و اشعار دیگر فارسی نرگسی را ذکر نکرده­اند ولی احتمال قوی می­رود که در کتابخانه­های یوگسلاوی و نیز کتابخانه­های دیگر جهان و مخصوصاً در کتابخانه­های ترکیه بویژه استانبول . اشعار دیگر فارسی وی و یا قسمتی از آن­ها موجود باشد.

و نیز جای تأسف است که احتیاجات مادی بِدو اجازه نداده است که تمام نیروی خود را متوجه شعر و مخصوصاً اشعار غنائی سازد و زندگی خود را منحصراً وقف شعر و شاعری کند و مجبور نشود کاری که در خور او نبوده است و بدان هیچ­علاقه­ای نداشته بکند، کاری که وقت نرگسی را تلف کرده و بدو مهلت نداده است که گوهرهای تابناک بیشتری نثار تاج شعر فارسی در خارج از سرزمین ایران بکند.

5 خسروپاشا سکولو

خسروپاشا سکولو ظاهراً با محمد پاشا سکولو صدراعظم سلطان سلیمان قانونی از یک خانواده بوده است. تولد او را در بوسنی نوشته­اند ولی تربیت یافته دربار عثمانی است و بعد از یک سمت کوچک در سال 1033 هـ.ق. [1003خ/ 1624م] به مقام نسبتاً بزرگی منصوب شده ما از جزئیات زندگی او در این­جا می­گذریم ولی باید گفت در سال 1037 هـ.ق.[1006خ/ 1628م] صدراعظم دولت عثمانی شده است.

با این مقام با ایرانیان جنگ می­کرده است و تا همدان رسیده است و آن­جا ... او را مجبور کردند که دورتر نرود بل­که بغداد را (که در آن موقع در دست ایرانیان بوده است) فتح کند. بعد از چهارده روز محاصره بغداد موفق نشده است که آن شهر را بگشاید و دست از محاصره کشیده و به مردین (شهری در دیاربکر) بازگشت به­قصد آن­که در  آن­جا زمستان را بگذراند و در بهار آینده محاصره را تکرار کند ولی دشمنان او از این عدم موفقیت استفاده کرده­اند و در حکم او فرمان قتل صادر شد و در سال 1040هـ.ق.[11009خ/ 1631م] کشته شده است.

به گفته فوزی­الموستاری خسروپاشا سکولو اشعار فارسی نیز سروده است ولی تا بحال بجز شعر غنائی خسروپاشا که در بُلبلستان فوزی درج شده اطلاعی در این­باره در دست نیست. فوزی می­گوید نکات خسروپاشا رحمت­الله علیه، کامل و معنی­پرور و عاقل، فن­دیده و اشعر ذاتیست با تصوف­شناسی وهمه ابیاتش دارنده اجناس در هرجایی. استاد سخن­سازان اوست و در بعضی مجموعه دیده­ام که این غزل را بعشر و عجمی اسناد کنند. فقیر در دیوان خسروپاشا دیده­ام و چنین پندارم از آن­ست. (کذا) صحتش را ایزد تعالی می­داند.

نظم

دلم در عاشقی آواره شد آواره ­تر بادا                                               تنم از ذلتی بیچاره شد بیچاره ­تر بادا

چه عیاری به ­تاراج عزیزان زلف پر پیچت                                     بخون ریز غریبان چشم تو عیاره ­تر بادا

دلم صد پاره شد، از غم نه زآنگونه که برگردد                                   اگر جانان بدین شادست یارب پاره­ تر بادا

چو با تر دامنی خوکرده خسرو با دوچشم تر                                                به­آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا

6  صبوحی

اسم او احمدبیک درویش الموستاری. درباره احوال او اطلاع کمی در دست است درهنگامی که عثمانیان بر قسمتی از مجارستان غالب­شده بودند احمد بیک بر چندین سنجاق [استان و یا شهرستانی] حکمرانی کرده است.

به­استناد مراسله­ای که به­عنوان سلطان فرستاده و غزلی که فوزی از او در بلبلستان ذکر کرده است و نیز از روی تخلصی که احمدبیک گرفته است ـ پاشاگیچ، فرض می­کند که این احمدبیک با قهرمان اشعار ملی یوگسلاوی یکی باشد.

فوزی در بلبلستان درباره صبوحی چنین می­گوید:

درویش پاشازاده ـ رحمة­الله علیهما (یعنی پدرش و خودش) در رسوم نظم و نثر از پدرش بیشتر نکته (کذا) و خرده­سنجان (کذا) است.

همه اشعار وی در ترکی و فارسی ایهام­دار و متین و خوب است و این بیت­ها از ابیات وی است

بیا که سیر خرابات عالمی دارد                                         عجب هوای خوش و خاک بی­غمی دارد

منه پیاله که بهر بنای هر دو جهان                                     اساس میکده بنیان محکمی دارد

مگر ­غم دوران ز دل شود بیرون                                       کسی که لاله صفت داغ همدمی دارد

ز بهر برگ صبوحی بهار عمر خوشست                            ولی چو موسم گل فرصت کمی دارد

در یکی از نسخ خطی که سابقاً به کتابخانه خصوصی پاشاگیچ متعلق بود و شاید امروز در کتابخانه دانشگاه برایتسلاوا پیدا شود شعری از او نیز درج شده است همچنین ممکن است اشعاری از صبوحی در کتابخانه مؤسسه بولونیا پیدا شود. درویش پاشا زاده در سال 1051ق برابر با 1641م [1020خورشیدی] در بودا (پایتخت فعلی مجارستان) وفات یافته است و در آرامگاه مخصوصی در جوار سرای جامع (مسجد­سرای) در همان شهر به خاک سپرده شده است.

7  طالب

اسم او احمد و مولدش بوسنی است. تحصیلات عالیه را در موطن خود انجام داد و سپس برای ادامه آن به استانبول رفت و بعد از پایان رساندن آن جزو ملازمین و اطرافیان خواجه کوپریلی پذیرفته­شد و در آن­جا مدت مدیدی ماند و سرانجام به سمت رئیس­الکتاب صدراعظم خواجه کوپریلی منصوب شد چون در نزدیکی مسجد سلیمانیه استانبول منزل داشته است بدو لقب (سلیمانیه لی­احمد افندی) دادند که نام او در بعضی از منابع بدین شکل ذکر شده است.

منابع ما ذکر می­کنند که اشعار ترکی و فارسی متعدد سروده بوده است که بلندپایه است و اشعار ظریف و لطیف دارد.

در سال 1085ق (برابر با 1674م) [1015خ] وفات یافته و در قبرستانی در جوار مسجد شیخ ابوالوفا در استانبول به­خاک سپرده شده است.

8 ـ یسری

اسم او احمد و بسال 1046 (برابر با سال 1636) در بوسنی به­جهان آمده است پدرش مصطفی آغا معروف به (چلپاشا) بوده و بعد از اتمام تحصیلات در سن بیست سالگی معلم شد و در فیلیپولی و شامات شغل قضا داشته است.... اشعار ترکی و فارسی و عربی سروده است. ولی در حال حاضر نه متنی و نه شعری و نه اطلاع دیگری در این باب داریم. در شامات در سال 1105ق (برابر با  1693م) [1072خ] وفات یافته است.

9 رشدی

اسم او احمد و لقب او مخاف و مولد او شهر موستار بوده است که در سال 1047 هـ.ق. (برابر با 1637م) [1016خ] در آن­جا به­دنیا آمده. در سال 1055 هـ.ق. (برابر 1693م) با عجمی اوغلان به­استانبول گسیل شد و در گالاتاسرای استقرار یافته. مدت مدیدی پیش از آمدن رشدی به استامبول ـ ـ بوسنویان و به­طور کلی اشخاصی که اصل آنان از یوگسلاوی امروز بوده است مناصب مهمی در حکومت دولت عثمانی داشته­اند ولی با روی کار­آمدن خانواده کوپریلی، آلبانیان جای آنان­را گرفتند و از ورود بوسناویان و هرزگووینیان به­ دربار عثمانی جلوگیری کردند. پس رشدی هم در این اوضاع نتوانست پیشرفت کند و بعد از مدتی به­ دیاربکر نزد عموی خود که در آن­جا به­سمت فرمانده این منطقه منصوب شده بود رفت. بعد مدتی به معلمی پرداخت و نیز مسافرتی به مصر کرده دیوان کامل ترکی دارد ولی اشعار فارسی نیز سروده است و در بیشتر به­فارسی غزل گفته است و اوج قدرت شاعری خود را در آن زمینه نشان داده است. غزلهای فارسی او عاشقانه و پر از نکات شیرینی هستند. شیخی در تذکره خود از رشدی 69 بیت ذکر می­کند. مالیچ در باب اشعار رشدی چنین می­گوید: در اشعار او (رشدی) طراوات بهار شنیده می­شود. اشعارش از اغراق و طبع قوی شاعری هزرگووینی برخوردار هستند. فوزی در بلبلستان خود که فصل چهارم آن یک نوع تذکره شعرای روم است و مخصوصاً آنانی که از یوگسلاوی بوده­اند. درباره  اشعار رشدی می­گویند: در فارسی همه شعرش نظیر عرفیست و فوزی نیز شعری از رشدی نقل می­کند.

مرا از جام مَی خوشتر نباشد همدمی دیگر                            مرا از دختر رَز به نباشد محرمی دیگر

به­زخم کهکشان خویشتن، نه، مرهم صحبت                          نباید ای فلک چاک دلم را مرهمی دیگر

برون آمد خط سبزش، جنون تو مبارک باد                           ترا ای دل نمود از نو غمی و ماتمی دیگر

ز رویت برندارم دیدۀ پرخون که می­بینم                               گل رخسار سرخت را نشاید شبنمی دیگر

نماید رشد یا صد عالم از جام فلک لیکن                               در آمد جام مَی بنگر که بینی عالمی دیگر

بغیر از سرودن اشعار رشدی در ماده تاریخ هم تبحّر فراوان داشته است. شیخی و صفائی و سلیم در تذکره­هایشان از رشدی مفصلاً سخن می­رانند. 

رشدی در سال 1111ق. (برابر 1619م) [998خ] در استانبول وفات یافته و در مزاری که در زمان زندگی خود و به ­سفارش خود او درست شده بود به­خاک  سپرده شده است.

 10 رشید

اسم او محمد و تولد او در سرایوو در نیمه دوم سده 11 هجری بوده است . در سرایوو زندگی می­کرده ولی در زندگی به­استانبول نیز سفر کرده است. در هر صورت درباره  محمد رشید اطلاعات کمی در دست داریم. وفات او ظاهراً در اول قرن 12 اتفاق افتاده است.

دکتر سکریچ در کتابخانه غازی خسروبیک نسخه­ای خطی پیدا کرده که قسمت اول آن (یعنی 28 برگ) دیوان رشید بوسنوی عنوان  دارد و در آن دو شعر به­فارسی نیز درج شده است. در یکی از این دو شعر فارسی، رشید چنین آغاز می­کند:

گهی دری متکلم شوم گهی رومی                                        چو بلبل مترنم مبدل نغمات

و اینک شعری که رشید به­ ستایش از حضرت علی علیه­السلام سروده است:

منم آن مبدل معنی و بیان طرفه حکیم                                   عقل کل را بکنم نکته­شناسی تعلیم

منم آن معجز گویا که به­جای تسبیح                         سخنم ذکر کند روح قدس با تعظیم

منم آن موی شکاف اهل نظر خرده شناس                            افکنم در گهر فرد به ­دقت تقسیم

می­رساند شعرا را همه وحی و الهام                                    بر زبان چون بشود ناطقه با طبع کلیم

آن گلستان معانیست خیالم که ازو                                       حجلی پرده و جنات ارم گشته عدیم

لطف طبعم به­چنان منزلتی رفته کزو                                   معنی عذب کند جوش چو جوی تسنیم

جو شد از هر رگ من نکته مگر تخمیرم                             کرده از معض لطائف ید خلاق علیم

به­ مزاجش بدمم تازه روانی بدهم                                        خوانم ار سحر کلامم به بر طبع مقیم

این­چنین معجزه­گون نظم ندانم ز کجاست                              حامل وحی مگر طبع مرا گشته ندیم

در ورو دست معانی بدایع بدلم                                           لایحات ملکوتیه چو بر قلب سلیم

آن چراغیست دلم تابش او لم یزلی                                      که قضا پرتوش افروخته از نور قدیم

چو نسیمی وزد از گلشن طبعم یکدم                                    شوره خاکی بکند رشک گلستان نعیم

شد خجل از گهر نظم تو تا در این یم                                   مختفی گشت به کنج صدفی در یتیم

طرفه مظمون نو ایجاد به­ من منسوب­ست                             معنی خاص باغیار ندارد تعمیم

در سخن جفت دلم حامل فیض است و دگر                            نیست در طبع یکی فیض چو در ابر عقیم

انشرا حیست ز فیض نفس من بصدور                                انبساطی­ست همی در دل گلها ز نسیم

بر فلک جمله ملک زهره صفت می­رقصند                           که به­ صوتم کنم این تازه غزل را تقسیم

هر که بیند رُخش از نقش خطش را گوید                              این چه خطی­ست پذیرفته بر آبی ترقیم

چشم او کرد سویدای مرا شق به ­نگه                                   به­ نظر ساخت مبین نقطۀ موهوم دو نیم

سپر مهر قضا در کف خود لرزاند                                     بس­که شد از قدر اندازه نگاهش در بیم

این چه عدلی­ست که کرد آنشه خوبی قانون                           به ­دلم جور الیم و به دگر لطف عمیم

ملک موروث مرا شد مگر از خاقانی                                  در اقالیم بیان شوکت بخت دیهیم

در پس ­(بس) انداخته انصاف کنون شاعر کی                        به­چنین لهجه که ماراست نگردد تسلیم

در چنان نظم کج الفاظ کجا معنی راست                               مسکن روح بلی هیچ نشد عظم رمیم

تلخ­ ادا یک متشاعر که بنزد سخنش                                    دعوی لذت کوثر بکند ماء حمیم

هرزه­گو بوالهوسی چون به­تکلم آید                                     روح را هر سخنش تازه عذابی­ست الیم

تنک طبعی که ز صدرش طلب منشر حی                            جستن بسط بود از کف پرفیض لئیم

این چه عجبی است که من بنده عاجز کردم                           یاد بادم ز چرا یاری مولای عظیم

بعد او تبت الی­رب و ایاه و اعوذ                                        طالبا مغفره ساتره هذا المائیم (؟)

دست در ذیل شفیعی بزنم بو که مرا                                    عفو جویا شود از لطف خداوند رحیم

آن حکیمی که زحمت­­وری عاقله­اش                                    عقل اول نه به­جاییست پذیری تفهیم

آن شفیعی که شفاعت­گریش ار باشد                                    یار مقبول خدا می­شود ابلیس رجیم

آن خلیلی که فلک با همه این عظمت                                    گشته خم تا بکند درگه او را تلثیم

اسداله علی آن­ که شود گر مذکور                                       افکنده لرزه شکوهش بدل هفت اقلیم

ز سکوتش کره ارض بوی نقطه نون                                  حلقۀ عرش ز مجدش مثل حلقۀ میم

صنعت جود و کرم در دل طبعش مجمول                             هم­چو نرمی و خوشی در منش و داب حلیم

می­کنند از همه آلاء جهان استغناء                                      گر بلطفش نکند جنتیان را تنعیم

نظرش اوج مسیری­ست که با نسبت او                                مانده در قعر زمین نظره صاحب تنجیم

غیب­دانی که حکیم ازلی تا به ابد                                        کرده احکام قضا را بدل او تقدیم

صور جمله ظهور است به ­لوح علمش                                 قدرت حضرت حق کرده قلم را ترسیم

کتب اربعه را بر ملل اجرا کردی                                       ساختی گر دل داناش بر انسان تحکیم.....

                 

11 زکی

اسم او علی و مولدش بوسنی بوده که در آن­جا تمام تحصیلات خود را به­پایان رسانیده و بعد از اتمام آن به­استانبول رفته و در آن­جا مستقر گردیده است. به ­کمک هموطنان در ردیف رجال اول عثمانی برگزیده شد و بعد از این که دوست و حامی او شیخ الاسلام  علی افندی معزول شده از زندگی درباری کناره­گیری کرده است از این به­ بعد یعنی تا آخر عمر خود  زکی تمام وقت خویش را در آزمایش­های کیمیائی می­گذرانده است زیرا معتقد بوده است که فلزات را می­توان به ­طلا تبدیل کرده و با پشتکار عجیبی در این کار بیهوده شب ­و­ روز را یکی ساخته و در این کوشش جان را هم به ­دَر داده است. بدین­علت بدو لقب کیمیاگر داده­اند. تذکره­نویسان می­گویند که سراینده ماده تاریخ­های خوبی نیز بوده است. در تنظیم وحَلّ معما و لغت بسیار ماهر بوده آشنائی کامل با زبان و ادبیات فارسی داشته است. بر لغت معروف شهیدیه (فارسی ـ ترکی) که به ­نظم نوشته شده شرحی نوشته است و اشعاری نیز به­ زبان فارسی دارد. وی در سال 1123 هجری قمری برابر با 1671 میلادی [1050خ] درگذشته است.

12 لدنی

اسم او مصطفی است و اهل بوسنه بوده است، بعد از اتمام تحصیلات در وطن به مسافرتهای طولانی پرداخت و تمام ترکیه و آسیای مرکزی را پیموده است.

باشاگیچ و مالیچ می­گویند که به ­تهران نیز آمده و به ­زبان فارسی در مسابقه با شعرای ایرانی شرکت کرده و این بیت او مورد تقدیر شاه آن روزگار واقع­شده بوده­است.

پناه سوزن عیسی بگوش من مویت                         به ­گوش دختر مریم پناه من گوش است

بعد از یک دوره زندگی پرماجرا دوباره با مقام سفارت دولت عثمانی به­ ایران آمده در سال 1133ق برابر با (1722میلادی) [1101خ] در استانبول درگذشته است . گویا مثنوی معنوی را هم شرح کرده است و اشعار ترکی و فارسی فراوان سروده است.


برگرفته از: ماهنامۀ وحید ـ سال اول ـ شماره نهم ـ بهمن ماه 1343 رویه های 27 تا 33.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه