پنج شنبه, 23ام آذر

شما اینجا هستید: رویه نخست زبان و ادب فارسی زبان پژوهی حذف حرف اضافه

زبان پژوهی

حذف حرف اضافه

برگرفته از مجله نشر دانش، سال هفتم، شمارۀ چهارم، خرداد و تیر 1366

ابوالحسن نجفی

اگر حرف اضافه از جمله حذف شود معمولاً جمله یا  بی‌معنی می‌شود یا معنای دیگری می‌یابد، مانند حرف اضافۀ از  و به در دو جملۀ زیر:

- کتاب را از او خریدم.
- کتاب را به دوستش داد.

حذف حرف اضافه در جملۀ اول، جمله را بی‌معنی می‌کند: « کتاب را او خریدم » و در جملۀ دوم، معنی را تغییر می‌دهد: « کتاب را دوستش داد ». اما در بسیاری از موارد، حذف حرف اضافه ظاهراً لطمه‌ای به معنای جمله نمی‌زند، مانند

- کتاب را دستش داد ( به جای ... به دستش داد ).
-  چترم را خانه گذاشته‌ام ( به جای ... در خانه گذاشته‌ام ).

تقریباً همۀ ادبا و دستور نویسان جمله‌های اخیر را غلط  یا لااقل عامیانه می‌شمارند و توصیه می‌کنند که از استعمال آنها پرهیز شود. از جملۀ این ادبا مرحوم محمد پروین گنابادی است که در مقاله‌ای نوشته است که حذف حرف اضافۀ در از اول کلمه‌های ضمن و حدود صحیح نیست و به جای « ضمن بحث » و « حدود سالِ فلان » باید گفت:« در ضمن بحث » و « در حدود سالِ فلان »؛ همچنین به جای « مکتب نرفتن » باید گفت: « به مکتب نرفتن » و جز اینها ... این مقاله را مرحوم گنابادی در سال 1342 نوشته و مجلۀ دانش در شمارۀ اخیر خود ( فروردین و اردیبهشت 1366، ص 35 ) خلاصۀ مطالب آن را مجدداً چاپ کرده، یعنی مورد تأیید قرارداده است. غرض از مقالۀ حاضر بررسی غلط یا صحیح بودنِ این گونه عبارتهاست.

ما به حکم چه می‌توانیم بگوییم که فلان کلمه یا جمله غلط یا صحیح است؟ مسلماً به حکمِ استعمال اهل زبان و نه صرفاً به حکم منطق یا استدلال انتزاعی که در بسیاری از موارد احکامش عملاً با قراردادهای زبان تطبیق نمی‌کند. بنابراین اگر همۀ مردم کوچه و بازار مثلاً بگویند:

- امروز می‌خواهم بروم حمام ( به جای: به حمام )
- مرا گذاشتند مکتب درس بخوانم ( به جای: در مکتب )

آیا ما حق داریم که بگوییم این جمله‌ها به دلیل محذوف بودن حروف اضافه در آنها غلط است؟ عده‌ای از فضلا بی‌درنگ می‌گویند: آری، غلط است؛ و عده‌ای دیگر می‌گویند: اگر هم غلط نباشد به هر حال عامیانه است و زبان گفتار با زبان نوشتار فرق دارد و ما نباید زبان مردم بی‌سواد یا شتابزدۀ کوچه و بازار را ملاک قرار دهیم، و آنچه اصطلاحاً « زبان معیار » نامیده می‌شود متکی بر زبان کتابت مردم درس خوانده و مهذّب است. در جواب گروه اخیر، می‌توان از نوشته‌های نویسندگان معتبر معاصر شاهد آورد:

- شاید صاحبخانه می‌خواسته برود حمام. خوب، ویلان الدوله هم مدتی است فرصت پیدا نکرده حمامی برود. ( محمدعلی جمال‌زاده، یکی بود و یکی نبود، داستان« ویلان الدوله »)
- مرا گذاشتند مکتب درس بخوانم. ( مجتبی مینوی، داستانها و قصه‌ها، تهران، 1349، ص 130 )

اینجا، به احتمال قوی، گروه نخست اعتراض خواهند کرد که : زبان فقط زبان امروز و این دهه و این سده نیست، زبان گذشته‌ای و سنتی دارد، خاصه زبان فارسی  که هزار و دویست سال سابقه و بیش از ده هزار عنوان کتاب معتبر در همۀ زمینه‌های ادبی و فلسفی و علمی در پسِ پشت دارد و حق نیست که این گذشته را نادیده بگیریم و فقط براساس استعمال معاصران، ولو از نویسندگان صاحب نام باشند، قواعد دستور زبان را استخراج کنیم و استعمال پیشینیان را نادیده بگیریم، زیرا پیشینیان ما در آثار خود هرگز حرف اضافه را حذف نکرده‌اند و امروز هم اگر نخواهیم رابطۀ خود را با این گذشتۀ فرهنگی بگسلیم باید از ایشان متابعت کنیم.
بسیار خوب، ولی آیا واقعاً پیشینیان ما هرگز حرف اضافه را حذف نمی‌کرده‌اند؟ چون گذشته از دستورنویسان و دبیران و استادان ادبیات فارسی، بسیاری از نویسندگان و مترجمان و علاقه‌مندان به نوشتن فارسی صحیح ممکن است به این سؤال جواب منفی بدهند یا، به هر حال، این سؤال به شدت برایشان مطرح باشد، تفصیل در این باب شاید بی‌فایده نباشد.

در آثار پیشینیان در موارد متعدد به حذف حرف اضافه برمی‌خوریم که در اینجا به ذکر چند نمونه از آنها اکتفا می‌شود ( حرف اضافۀ محذوف در میان دو قلّاب [ ] آورده شده است ):

هجیر دلاور میان را ببست
[ بر ] یکی بارۀ تیزتک بر نشست ( فردوسی-شاهنامه )

[ در ] جملۀ ره خلق برهم مرده بود
نیم زنده مرده را می‌خورده بود ( عطار، منطق الطیر )

گر مرا خود قوّت رفتن بُدی
[ به ] خانۀ خود رفتمی وین کی شدی ( مولوی، مثنوی )

« یکی [ در ] همه عمر مرا جوید و راه ندهم و یکی هنوز مرا ناجسته وی را به خود راه دهم » ( شرح التعرّف، ج 2، ص 722 )؛ « ما سالهاست که [در] این جایگاهیم، هرگز هیچ دامدار ندیده ایم» (داستانهای بیدپای، 170)؛ «[در] همه راه کسی می‌جست که احوال و اخبار پادشاهان ماضی با وی بازگوید » ( اسکندرنامه، 105 )؛ « سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود [ در ] بقيّت عمر خویش به گوشه‌ای بنشینم » ( سعدی، گلستان، 100 )؛

برو گنج قناعت جوی و [ در ] کنج عافیت بنشین
که یک دم تنگدل بودن به بحر و بر نمی‌ارزد ( حافظ )

چون [ در ] برِ حافظ خویشش نگذاری، باری
ای رقیب از برِ او یک دو قدم دور تَرَک ( حافظ )

« مرا جواب این مسئله بدین وقت [ به ] یاد نیاید » ( نصیحة‌الملوک، 226 )

جملۀ اخیر مقایسه شود با این بیت سعدی:

به یاد آید آن لعبت چینیم
کند خاک در چشم خود بینیم ( بوستان )

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی [ به ] آخر آمد دوستداران را چه شد ( حافظ )

مقایسه شود با : « چون مناظره به آخر آمد، آب آوردند و دست بشستند و نان بخوردند » ( نصیحة الملوک، 250 )؛ « عمر روز به آخر آمد و خورشید رخشان رخت بربست و کار پادشاهی به تاراج داد » ( سمک عیار، ج 1، ص 386 )؛

گفتم زمان عشرت دیدی که چون [ به ] سرآمد
گفتا خموش حافظ کاین غصّه هم [ به ] سرآید ( حافظ )

مقایسه شود با: « سختی جهان سه چیز است که خردمندان را فراموش نباید کردن: یکی به سر آمدنِ این جهان و دیگر ... » ( نصیحةالملوک، 225 ).

فعل مركّبی که امروزه به صورت خرج‌کردن به کار می‌رود در آغاز به خرج کردن بوده است: « یک دینار به صدقه بدهم و یک دینار به خرج کنم » ( کیمیای سعادت، ج2، ص 471 )؛ « آن ده هزار دینار زر که از ایشان بستدم به خرج کنم، باشد که این راز پوشیده ماند » ( اسکندر نامه، 166 ). اما در گذشته نیز گاهی حرف اضافۀ به را مانند امروز از آن حذف می‌کرده‌اند: « بیماری وی بخل است نه بسیار خوردن، و علاج آن خرج کردن است نه گرسنگی کشیدن » ( کیمیای سعادت، ج 2، ص 313 ). «گروهی مال حلال خرج کنند به اخلاص ولیکن برنقش و نگار مسجد» (همان کتاب، ص 312).

همچنین فعل مركّبی که امروزه به صورت ترک‌گفتن رایج است در آغاز به ترک‌گفتن بوده است : « بدان که هرکه به ترک دنیا بگوید برای اظهار سخاوت یا به سببی دیگر جز طلبِ آخرت، وی زاهد نبود » ( کیمیای سعادت، ج 2، ص 436 ) ؛ « چون سید حمزه را خبر دادند که شیخ بوسعید رسیده است حالی به ترک آن کار بگفت و دیگر روز به خدمت شیخ آمد » ( اسرارالتوحید، 222 )؛ « ما با توایم و خراسان و خوارزم و نیمروز مسلّم توراست. به ترک منصوربن نوح بگوی و خود به پادشاهی بنشین « سیاست نامه، 168 )؛

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم ( حافظ )

ولی گاهی حرف اضافۀ به مانند امروز از آن حذف می‌شده است: « هر که ترک نفس خویش بگوید و تن خود را به آتش بسوزد ... هر دعایی که در آن حال بگوید به همه حال مستجاب بود » ( داستانهای بیدپای، 194)؛ « چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی » ( سعدی، گلستان، 123 )؛

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت ( حافظ )

همۀ حرفهای اضافه قابل حذف نیست، فقط به و بر و در و ندرتاً از را در پاره‌ای از عبارتها می‌توان حذف کرد. این حذف امروزه در زبان گفتار بیشتر رایج است، خاصه در اصطلاحات جا افتاده و پر استعمال مانند « [ به ]سر رسیدن »، « [ به ] زندان کردن »، « [ به ] راه افتادن »، « [به ] خواب رفتن »، « [ بر ] سرگذاشتن ( مثلاً کلاه )»، « [ بر ] زمین خوردن »، « [ در ] خواب بودن »، « [در ] اوایل بهار »، « [ در] اواخرِ شب »، « [ از ] یادش رفتن »، « [ از ] صبح تا شام » و جز اینها.

اما حذف حرف اضافه را بخصوص در حرف اضافۀ مرکب می‌توان دید.

 

حرف اضافۀ مركّب

در هر زبان، بر حسب نیازهای تازه‌ای که به وجود می‌آید، حروف اضافۀ تازه‌ای ساخته می‌شود و به کار می‌رود. در فارسی قاعده این است که معمولاً به کمک حروف اضافۀ بسیط و کلمات موجود در زبان، حروف اضافۀ مرکب ساخته می‌شود. متداولترین شیوۀ ساخت این حروف اضافۀ مرکب بر طبق الگوی زیر است:

حرف اضافۀ بسیط + اسم + کسرۀ اضافه

مانند به سويِ، به دستورِ، به موجبِ، به دنبالِ، به شرطِ، به عزمِ، به وسیلۀ، به مدّتِ، به يُمنِ، به پیوستِ، در برابرِ، در پیرامونِ، در قبالِ، در ظرفِ، در حدودِ، در پهلويِ، در میانِ، از برکتِ، از رويِ، بر طبقِ، بر گِردِ، بر حسبِ، بر رغمِ، بر رويِ، با وجودِ، و دهها ترکیب دیگر بر همین قیاس.

پس از اینکه حروف اضافۀ مرکب بدین‌گونه ساخته و رایج شد، به حکم  یکی از قواعد زبان‌شناسی ( که بر طبق آن، هر کلمۀ مرکبی بر اثر کثرت استعمال به کوتاهی می‌گراید، مانند سرکه‌انگبین} سکنجبین و بهل و بشو } بلبشو ) بعضی از اجزای حروف اضافۀ مرکب، خاصه جزءِ نخستین آنها یعنی حرف اضافۀ بسیط، تدریجاً حذف می‌شود. ضمنِ ( ‌به جای در ضمنِ ) و حدودِ ( به جای در حدودِ ) که مورد اعتراض مرحوم گنابادی است دقیقاً از همین مقوله است. اما این پدیده  مربوط به عصر حاضرنیست، بلکه در آثار کهن ادبیات فارسی نیز فراوان دیده می‌شود، مانند نمونه‌های زیر ( جزءِ محذوف میانِ دو قلاّب [ ] آورده شده است ):

«زلیخا بفرمود تا وی را تخت بر منظر بنهادند [ در ] برابرِ یوسف، و خود با شوهر خویش بر آن تخت بنشست و در یوسف می‌نگریست » ( قصص قرآن ، 150 )؛ « پس بیامدم به سدرة‌المنتهی و چندان ملایکه [ در ] پیرامن سدره بودند که شمارۀ آن نداند مگر حق تعالی » ( فردوس المرشدیه، 55 )؛ « مرا آرزوی آن است که [ بر ] گِردِ جهان بگردم و هرجا برسم رسمهای نیک بنهم » ( اسکندر نامه، 7 )؛

بار دیگر [ بر ] گِردِ گورستان بگشت
همچو آن شیر شکاری [ بر ] گِردِ دشت ( مولوی ، مثنوی )

یکی از نمونه‌های جالب توجه، ترکیب به سببِ است که امروزه به صورت کامل استعمال می‌شود، ولی در قدیم در بسیاری از موارد حرف اضافۀ به را از آن حذف می‌کرده‌اند: « هرکه برخیر واقف نبوَد و از غرضِ صحیح غافل باشد محبّت او سبب انتظارلذّتی یا منفعتی تواند بود » ( اخلاق ناصری، 268 )؛ « چهار سال است تا تیغ کین در نیام نرفته است و صد هزار سر در خاک رفت سبب مه‌ پری » ( سمک عیار، 635 ). و نیز در موارد متعدد جهتِ به جای جهتِ به کار می‌رفته است: « این حرمت که شما را است جهت اوست. چرا باید که ریاست نه او را باشد؟ ( اسکندر نامه، 105 ).

گاهی در یک متن، و حتی در یک صفحه، حرف اضافۀ مرکب به صورت کامل و ملخّص با هم به کار رفته است، چنانکه بر امیدِ و امیدِ در دو عبارت زیر: « هزار دینار باقی که مانده بود در کار خدا کرد برامیدِ مراکب و حُلی و حُللِ بهشت را » ( قصص قرآن، 219 )؛ «  از مال خویش هزار دینار در کار خدا کرد امیدِ باغ و بوستان بهشت را » ( همان کتاب، همان صفحه ).

در شواهد زیر، عبارتهایی که در آنها حرف اضافۀ مرکب هم به صورت کامل و هم به صورت ملخّص آمده است در کنار هم آورده می‌شود تا مقایسه میان آنها آسانتر باشد.


در میانِ / میانِ

« روی بدان دامگاه نهادیم و در میانِ دام افتادیم » ( مجموعۀ آثار شیخ اشراق، 200 )؛ « روزی آن زاغِ دستان‌باز حیلت‌ساز در میانِ جماعتی از بومان نشسته بود » ( داستانهای بیدپای، 194 )؛ « قصر سلطان میانِ شهر قاهره است » ( سفرنامه، 55 )؛ امروز میانِ رستۀ حكّاکان می‌گذشتم » ( مجموعۀ آثار شیخ اشراق، 242 )؛ « من میانِ گلۀ مرغان می‌آمدم » ( همان کتاب، 200 ).


درپیشِ / پیشِ

« دست داراب بگرفت و بر پیشگاه آورد و بنشاند و در پیشِ وی به دو زانو بنشست » ( داراب نامه، ج1، ص 100 )؛ « چون به بارگاه آمدند طیراق را دیدند در پیشِ شاه نشسته » ( سمک عیار، 380 )؛ « وزیر را دیگر باره نشاط و تازگی در رویْ ظاهر گشت. چون در پیشِ شاه آمدی شاه دیگر باره در روی او می‌دیدی و در شک می‌افتادی » ( اسکندر نامه، 167 )؛ « اگر چاکران تو خطایی کنند از ایشان درگذار و پیشِ مهمان روی ترش مکن » ( قابوسنامه، 74 )؛ « ابلیس بر صورت پیری در راه پیشِ وی آمد » ( کیمیای سعادت، ج 1، ص 471 )؛ « در این شش ماه کس حدیث بوریحان پیشِ محمود نیارست کرد » ( چهار مقاله، 118 )؛ « شبه در بازار جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیشِ آفتاب پرتوی ندارد » ( گلستان، 11 )؛

اخترانی که به شب در نظر ما آیند
پیشِ خورشید محال است که پیدا آیند ( سعدی )

در پهلويِ / پهلويِ

« مشهدی است  در پهلوی مسجد جامع که آن  را مشهد  باب‌الطیب گویند »  ( سفرنامه، 1116 )؛ « پیر زنی بود در نیشابور در پهلوی خانقاه شیخ ما حجره‌ای داشت » ( اسرار التوحید، 227 )؛

گر بشنود کسی که تو پهلوی کعبه‌ای
حج ناگزارده شود از مكّه باز پس ( سعدی )

بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم
پهلوی کبایر حسناتی ننوشتیم ( سعدی )


به سویِ / سویِ

« داراب گفت: تو برخیز و بر سر آن درخت برشو چنانکه تو را نبینند تا من به سويِ ایشان باز شوم » ( داراب نامه، ج 1 ، ص 132 )؛

به سوی روضۀ رضوان سفر کرد
خدا راضی ز افعال و صفاتش ( حافظ )

« اگر چرخ از چپ سوی راست گردیدی مهره از راست بر چرخ سوی چپ گردیدی » ( مجموعۀ آثار شیخ اشراق، 242 )؛

سوی منِ وحشی صفتِ عقل رمیده
آهو روشی کبک خرامی نفرستاد ( حافظ )

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ( حافظ )


به نزدیكِ / نزدیكِ ( معنای حقیقی )

« اندر آن روزگار مردی از مدینه به نزدیكِ ابو جعفر آمد » ( نصیحة‌الملوک، 252 )؛ « رود نیل چون به نزدیكِ دریا می‌رسد شاخه‌ها می‌شود » ( سفرنامه، 48 )؛ « من بازگشتم و به نزدیكِ وی شدم و پیغام شیخ بدادم » ( اسرارالتوحید، 284 )؛ « به نزدیكِ آن کوه جایی درست کرده‌ام که آنجا هیزم بسیار است » ( داستانهای بیدپای، 196 )؛ « او را نزدیكِ خویش خواند و بنشاند و اکرام کرد » ( اسکندر نامه، 103 )؛ « مرا با دیگر اسیران نزدیكِ هرمز فرست تا هرچه او بخواهد بکند » ( تاریخ بلعمی، 1078 )؛ « از کشتی بیرون آمدیم و آن شب نزدیكِ شهر رفتیم » ( سفرنامه، 48 )؛ « دیگر باره رسول فرستاد نزدیكِ داراب و گفت بر خود زیان مکن » ( اسکندرنامه، 9 )؛


به نزدیكِ / نزدیكِ ( معنای مجازی )

« زهد به نزدیكِ ما آن است که هر چه تو را از خدای تعالی مشغول بکند به ترک آن بگویی » ( کیمیای سعادت، ج 2 ، ص 443 )؛ « هر که دین مرا مخالف است خون و مال وی نزدیكِ من حلال است » ( گزیدۀ جوامع الحکایات، 25 )؛ « نزدیكِ ارسطو طالیس بیرون از عالم نه جسم است و نه تهی » ( التّفهیم، 58 )؛ « من به عشق مشغول باشم، نه نزدیكِ خدای معذور باشم نه نزدیكِ خلقان » ( قابوسنامه، 84 )؛ « چون علی بن ابی طالب نزدیكِ ما بر حق باشد هرچه وی گوید ما همان گوییم و به وی اقتدا کنیم » ( شرح التعرّف، ج 2، ص 560 )؛ « باید که مال دنیا نزدیكِ تو چون آب دریا باشد و دست تو چون خزانۀ خدای تعالی بوَد » ( کیمیای سعادت، ج2 ، ص 436 ).

به نزدِ / نزدِ

« هیچ قومی به نزدِ تو نیامدند دروغزن‌تر از این گروه که پیش تو ایستاده‌اند » ( قصص قرآن، 180 )؛ « علامت عارف آن است که دنیا را به نزدِ او خطر نبوَد و عقبی را به نزدِ او اثر نبوَد و مولا را به نزدِ او بَدَل نبوَد » ( مقالات شمس، 206 )؛ « نزدِ تو آنچه بدان  بجهی و برهی جان است » ( همان کتاب، 69 ). « خالد او را بند کرد و به خیمه فرستاد نزدِ زن خویش » ( تاریخنامۀ طبری، 393 ).


بر خلافِ / خلافِ

« شیخ گفت مهره نیز بر چرخ بگردیدی برخلافِ سیرِ چرخ، چنانکه اگر چرخ از چپ سوی راست گردیدی مهره از راست بر چرخ سوی چپ گردیدی » ( مجموعۀ آثار شیخ اشراق، 242 )؛

اگر محوّل حال جهانیان نه قضاست
چرا مجاری احوال برخلافِ رضاست ( انوری )

خلافِ پیمبر کسی ره گزید
که هرگز به منزل نخواهد رسید ( سعدی، بوستان )

شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
خلافِ مذهب آنان جمال اینان بین ( حافظ )

***

به همین سبب است که امروزه به جای برطبقِ، بررغمِ، به وسیلۀ، به توسطِ، به عوضِ، به پیوستِ ( نامۀ ... )، در ظرفِ، در کنارِ، در طّيِ، در ضمنِ، در حدودِ، به خدمتِ، بر ضدِّ، و ... غالباً جزءِ اول را حذف می‌کند و می‌گویند: طبقِ، رغمِ، وسیلۀ، توسطِ، عوضِ، پیوستِ ( نامۀ ... )، ظرفِ، کنارِ، طِيّ، ضمنِ، حدودِ، خدمتِ، ضدِّ، و جز اینها. بنابراین در حروف اضافۀ مركّب، جزء اول در بسیاری از موارد می‌تواند حذف شود و این حذف همیشه غلط نیست.

نتیجه‌ای که از این بحث گرفته می‌شود مسلماً این نیست که هر کس به دلخواه خود حروف اضافه را می‌تواند بجا و بیجا حذف کند. حتی، به نظر نگارنده، در فارسی فصیح و نثر دقیق، خاصه در متون علمی که نیاز به وضوح و صراحت دارد، بهتر است که در همه حال از حذف حرف اضافه خودداری شود. غرض از این بحث کوتاه نخست تذکر این نکته بود که اگر پدیده‌ای در زبان به صورت شایع درآید مسلماً دلیلی دارد و زبان‌شناس پیش از آنکه به درست یا نادرست بودن آن حکم بدهد باید این دلیل را بجوید و چه بسا ریشه‌های آن در متون گذشته بیابد؛ سپس توجه به این اصل اساسی بود که نباید سلیقۀ شخصی خود را به صورت قانون در آوریم و آنچه را با ذوق ما منطبق نیست لزوماً غلط بشماریم.

 

مآخذِ شواهد ( به ترتیب الفبایی عناوین کتابها )

- اخلاق ناصری، به کوشش مجتبی مینوی و علیرضا حیدری، چ 2، تهران، 1360.
- اسرارالتوحید، از محمد بن منور، به کوشش ذبیح الله صفا، تهران، 1332.
- اسکندرنامه، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1343.
- التفهیم لاوائل صناعه التنجیم، از ابوریحان بیرونی، به کوشش جلال همایی، تهران، 1318.
- تاریخ بلعمی، به کوشش محمد تقی بهار و پروین گنابادی، چ 2، تهران، 1353 .
- تاریخنامۀ طبری، منسوب به بلعمی، به کوشش محمد روشن، تهران، 1366 .
- چهار مقاله، از نظامی عروضی، به کوشش محمد معین، تهران، 1334 .
- داراب نامۀ طرسوسی، به کوشش ذبیح الله صفا، 2 جلد، چ 2، تهران، 1356 .
- داستانهای بیدپای ، به کوشش پرویز ناتل خانلری و محمد روشن، تهران، 1361 .
- سفرنامه، از ناصرخسرو قبادیانی، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، 1335.
- سمک عیار، به کوشش پرویز ناتل خانلری، جلد اول، چ 4 ، تهران، 1356.
- سیاست‌ نامه، از نظام‌الملک طوسی، به کوشش جعفر شعار، تهران، 1348.
- شرح التعرف لمذهب التصوف، به کوشش محمد روشن، 3 مجلّد، تهران، 1365-1363 .
- فردوس المرشدیه فی اسرارالصمدیه، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1336.
- قابوسنامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، چ 3، تهران، 1364 .
- قصص قرآن مجید، از سورآبادی، به کوشش یحیی مهدوی، تهران، 1347 .
- کیمیای سعادن، از محمّد غزالی، به کوشش حسین خدیو جم، تهران، چ3، 1364.
- گزیدۀ جوامع الحکایات، از محمد عوفی، به کوشش جعفر شعار، تهران، 1363 .
- گلستان سعدی، به کوشش محمد علی فروغی، تهران، 1316 .
- مجموعۀ آثار فارسی شیخ اشراق ( سهروردی )، به کوشش حسین نصر، تهران، 1348.
- مقالات شمس تبریزی، به کوشش محمد علی موحد، تهران، 1356 .
- نصیحة الملوک، از محمد غزالی، به کوشش جلال همایی، چ 2، تهران، 1351 .

 


به کوشش: مجید شمس

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه