پنج شنبه, 27ام مهر

شما اینجا هستید: رویه نخست فردوسی و شاهنامه شاهنامه چهره و شخصیت زنان جنگ‌آور در حماسه‌های ملی

شاهنامه

چهره و شخصیت زنان جنگ‌آور در حماسه‌های ملی

برگرفته از تارنمای شاهنامه و ایران

دکتر شهین سراج

سخنرانی دکتر شهین سراج در بارۀ چهره و شخصیت زنان ِ جنگ آور در داستان‌های پهلوانی و یا حماسه‌های ملی، یکی از شنیدنی و خواندنی ترین گفتارها و نوشتارهایی می باشد که در بارۀ نقش زنان در شاهنامۀ فردوسی دیده و شنیده شده است.

بخش یک: پیش گفتار 

رزمجویان زن، درعین جنگ‌آوری وستیزه جوئی، اغلب ازحکمت وفرزانگی نیز برخوردارند و درهنگامه‌های سخت، قادرند تصمیم‌های عمدۀ سیاسی بگیرند و گفتارهائی حکمت آمیزو گاه ضد جنگ ارائه دهند و یا با ترفندهای زیرکانه، خود و یا لشکریان را از مهلکه‌ها نجات دهند.

موضوع گفتار ما، همانگونه که در برنامه اعلام شده، پیرامون چهره و شخصیت زنان جنگاور در حماسه‌های ملی، به ویژه در میان آثاری که از قرن چهارم تا پایان قرن ششم هجری به ما رسیده است، دور می‌زند. هدف عمدۀ من ازطرح این پژوهش، ارائۀ چهره و حضوردیگری از زنان در داستان‌ها و روایات حماسی است که تاکنون، نسبت به دیگر چهره‌های زنانه، کمتر مورد بررسی قرار گرفته است. در یک نگرش کلی، باید گفت که نقش زنان دررابطه با حماسه- که فضائی است آکنده از جنگ و دلاوری و پهلوانی و گاه دسیسه و درگیری‌های سیاسی- از دیرباز بیشتر در پشت میدانهای جنگ مورد پژوهش قرارگرفته و گاه، با مایه‌هائی ازساده‌نگری و کوچک بینی نیز همراه بوده است. برای نمونه، نلدکه پژوهشگر آلمانی، در کتاب حماسه ی ملی ایران می‌نویسد:

زن‌ها در شاهنامه مقام مهمی را حائز نیستند. وجود آنها در منظومه یا از راه هوس و یا از راه عشق است. در حماسه ایرانیان نمی‌توان زنانی مانند پنه لوپ Penelope، اندروماخ Andromach و نائوزیکا Nausikka که در عالم زنانگی خود برابر با مردان هستند یافت نمود(1). واضح است که این گفته و گفته‌هائی همانند آن، از اعتبارعلمی بی‌بهره بوده و پایه و اساس محکمی ندارند. از آنرو که زنان حتی با حفظ هویت زنانه نیزدر گسترۀ حماسه نقش‌های عمده ای در راه نگاهبانی از فر شاهنشهی، تداوم و بقای زنجیرۀ پهلوانان، یاوری و نجات بخشی یلان و شهریاران از گیرودارهای عجیب سیاسی و گاه عشقی وهمچنین، آموزش حکمت و فرزانگی دارند که شاید کمتر از مبارزه های مردانه در میدان جنگ نباشد. برای نمونه، چگونه می توان نقش خردمندانۀ فرانک رادرنگاهبانی و فرهنگ آموزی به فریدون که ایرانزمین را از بیداد ضحاک نجات می‌بخشد، نادیده گرفت؟

از پهلوان‌زائی و پهلوان پروری رودابه و تهمینه که دو چهرۀ عمدۀ حماسه یعنی رستم و سهراب را می‌آفرینند و ایشان را به کارزار هستی می‌فرستند، به عنوان نقشی جزئی یاد کرد؟ به جانبازی منیژه برای نجات بخشی بیژن ازچاه افراسیاب وعشق آموزی شیرین به خسرو پرویز نه به عنوان بخشی از تحول شخصیت یک پهلوان، بلکه به دیدۀ رخدادی در پیرامونی اشرافی نگریست؟ یاوری گلنار کنیز اردوان پنجم که اردشیر بابکان را در راه پایه گزاری شاهنشاهی ساسانی یاری می‌دهد، نادیده گرفت و یا همۀ ترفندهای دل افروز فرخ پای را که شاهنشاه شاپورساسانی را از دست اسارت رومیان نجات می‌بخشد، جمله‌ای از کتابی پر برگ انگاشت؟

حتی زنانی مانند سودابه که نقش و شخصیتی منفی درجهان حماسه دارند و کارشان فریفتن پهلوانان و شهریاران است، به خاطر ایجاد انگیزه ای پرتوان برای کین خواهی که یکی از پایه ها و ساختارهای اساسی حماسه می‌باشد، نقشی مؤثر بازی می کنند و گردش چرخ حماسه را توانی دیگر می بخشند. به هر حال، در یک جمع بندی کلی باید گفت که زنان، در پشت جبهه‌های جنگ چه به عنوان مادران و دایگان و چه به عنوان یاوران و آموزندگان عشق و حکمت و فرزانگی و گاه حتی افسون‌سازی و فریبکاری نقشی تعیین کننده داشته و بدون حضور آنان حماسه بر مدار خود نمی‌چرخد. اما در کنار این نقش‌ها که بر شمردیم، در ادبیات حماسی به زنانی بر می خوریم که چه به لحاظ نکات رفتاری و روان شناسی و چه به خاطر پایگاهی که در روند حماسه پیدا می‌کنند، با دیگر چهره‌های زنانه از بسیاری جهات متفاوت می‌باشند. آنها از پس پرده‌ها، شبستان‌ها و حرمهای شاهنشاهی بیرون می‌زنند و با شخصیت و منش خویش جنبه‌ای حماسی و سلحشوری به نقش زنان می‌بخشند.


با این رده که می توان آن را تحت عنوان «زنان جنگاور» مطرح نمود، درشاهنامۀ حکیم فردوسی و در دیگر حماسه هائی که به دنبال شاهنامه آفریده شده اند بر خورد می کنیم. بر اساس مشاهده و مقایسه ای تقریبی، وبا حفظ پاره ای استثنائات، در چهره و منش زنان جنگاور می توان به و یژگیهای عمده ای بر خورد نمود که میان بیشتر آنها مشترک است:

1- نخست آنکه از نظر تبارو وابستگی های خانوادگی، پیوندی نزدیک با تیره های شهریاری و پهلوانی دارند، آنها اغلب یا دختران یا خواهران پهلوانان و شهریاران بزرگ هستند. اما خود نیز مانند پهلوانان بزرگ صاحب لقب وعنوان‌هائی برساخته از واژه هائی هستند که رسانندۀ جنگاوری آنان می باشد. مانند گُرد آفرید، گُردیه، بانوگشسپ (=بانوی صاحب اسب جهنده) و یا بوراندخت که معنای دختری با رخسار برافروخته را می دهد و در خود باری از جنگآوری و ستیزه جوئی را دارد.

2 ـ دوم آنکه ازنظر پوشش و لباس رزم و کاربرد جنگ افزارها فرقی با پهلوانان و جنگاوران مرد ندارند، می توانند به راحتی زره و خفتان را بر پیکرهای ظریف خود بکشند، کلاهخود بر سر بگذارند و سلاحهای جنگی سنگین، مانند گرزهای گران و تیرو کمان و نیزه و شمشیر را با مهارتی که کم از پهلوانان مرد نیست، به کار برند. اما اغلب آنان، به نشان پهلوانی، سلیح و زره پهلوانان بزرگ را بکار می‌برند و حتی گاه اسب‌های آنان از تبار اسب پهلوانان نامی است. برای نمونه، بوراندخت دختر داریوش سوم، گرزدویست منی گودرزکشوادان را دردست دارد(2)، گردیه زره و سلیح برادرش بهرام چوبین را می پوشد(3)، همای دل افروز، مانند رستم، کفشهای زرین به پا می کند (4) ویا بانو گشسب، سوار بر اسبی می شود که از تیرۀ رخش اسب پدرش، جهان پهلوان رستم است(5)

3- ویژگی یا ویژگیهای سوم از نظر رفتارهای جنگی مطرح می شود:
این رزمجویان، با اینکه زن هستند و نازک آوا، ولی هنگامی که به میدان جنگ می آیند، پا به پای مردان رجز خوانی می کنند و نعره های سهمگین می کشند یا به قول حماسه سرایان «ویله» می کنند. به طوری که صدای آنها گاه با رستم و یا شیران غرنده و رعد رخشنده مقایسه می شود. آنان، در وقت لزوم بدون هیچ گونه ترحم یا دل نازکی زنانه، سر همآورد را از بدن جداساخته و یا پیکر او را ازمیان به دوشقه می کنند. نکته ی دیگری که در رابطه با جنگاوری زنان جنگ‌آورباید گفت، آن است که آنها اغلب پوشیده و با پنهان داشتن هویت زنانه به جنگ پهلوانان مرد می روند ولی کشف هویت زنانه یا دیدن صورت زیبایشان سبب می شود که همآورد آنان در شگفتی فرو رود و به هر حال جنگ از مسیر طبیعی خود خارج شود. پهلوان مرد در ادامه یا توقف کار زار در می ماند. اگر پیروزی حاصل شود، افتخاری برایش ندارد و اگر شکست بخورد، همه نام زیر ننگ آورد. نکته ی دیگری که جنگ را از حرکت طبیعی می اندازد عاشق شدن همآوردان مرد، در میان جنگ بر زنان جنگ آور و زیباست که آن نیز گاه جنگ را روند دیگری می بخشد.

4ـ این رزمجویان زن، درعین جنگ‌آوری وستیزه‌جوئی، اغلب ازحکمت و فرزانگی نیز برخوردارند و درهنگامه‌های سخت، قادرند تصمیمهای عمده ی سیاسی بگیرند و گفتارهائی حکمت آمیزو گاه ضد جنگ ارائه دهند ویا با ترفندهای زیرکانه، خود و یا لشکریان را ازمهلکه ها نجات دهند. مانند هشدارهای گرد آفرید به سهراب و یا گفتارهای گردیه و خطابه های ضد جنگ او به بهرام چوبین که بدان خواهیم پرداخت.

 5 ـ پنجمین خصوصیت یا گروهی ازخصوصیتها - که شاید از آن چهاردیگر مهمتر باشد- در رابطه با زنانگی و همسر گزینی دختران جنگاورمطرح می شود:

اغلب دوشیزه اند، از زیبائی بی نظیری برخوردارند و با وجود ستیزه جوئی، دارای خواستگاران متعدد می باشند. اما شیوه ی همسر گزینی آنان با دیگر زنان جهان حماسه تفاوتی اصلی دارد:

چنانکه می دانیم در صحن حماسه، پیوند های زناشوئی یا به ابتکار خود دختران صورت می گیرد و این دختران هستند که خود به شکار پهلوانان می روند مانند آنچه که میان زال و رودابه و یا رستم و تهمینه گذشت و یا حاصل توافقی سیاسی است. مانند ازدواج سیاوش با جریره دختر پیران ویسه و یا دختر به شرط انجام عملی خارق العاده از آن پهلوانان و شهریاران می شود. از این نوع است خواستگاری میرین از دختر قیصر با شرط کشتن گرگ در بیشه ی قاستون. اما شرط تصاحب دوشیزگان زیبارو جنگاور، نبرد تن به تن است و داماد به شرط شکست دادن محبوبه ی جنگ آور می تواند به حجله راه پیدا کند. بسیاری اما بر سر این مبارزه سر خود را از دست می دهند(6). با وجود ستیزه جوئی، اما، این دلربایان رزم ساز از ظرافتها و حساسیتهای زنانه بی بهره نیستند و به پاره ای از آنان فنونی همچون نقش آفرینی با سوزن دوزی نیز نسبت داده شده . حکایت کنند که دختر رستم هر هنگام نیزه بر زمین می گذاشت به سوزن دوزی می پرداخته است (7).

6ـ ششمین ویژگی که باید از آن یاد کرد، ایمان آنان است به ارزشهای پهلوانی ولزوم دفاع از نظام شهریاری. بدین خاطر است که همگی بدون استثناء در یک یاچند جنگ حماسی حضور و شرکتی نظامی دارند.

7- هفتمین ویژگی، عاقبت های هماننداست:

آنها اغلب پس از پشت سرگزاردن مراحلی نظامی و سیاسی، به مقام فرماندهی سپاه و گاه فرمان روائی و پادشاهی می رسند و به هر حال دنباله ی نبرد و مبارزه ی پهلوان مرد را آنها بر عهده می گیرند و سپهسالاران بزرگ را زیر فرمان خویش در میآورند. بدین معنا، در رابطه با نهاد پهلوان گاه با او مساوی می شوند و گاه مقام آنان از پهلوان مرد هم در می گذرد . این هفت خصوصیت را میتوان، در مجموع به عنوان خطوط اصلی چهره ی زن جنگاور در حماسه های ملی درنظر گرفت. البته پاره ای از چهره ها به این سر نمون یا الگو نزدیکترند و پاره ای دورتر. روشن است که در برابر نشست چنین چهره ای در ادبیات حماسی، پرسشهای بیشماری میتوان در رابطه با ریشه های اساطیری و جنبه های مردم شناختی مطرح نمود. ولی پیش از آنکه به این گونه مباحث برسیم، شرط خرد آن است که درآغاز، نمونه هایی از زنان جنگاور در حماسه های گوناگون بدست دهیم تا کار رویاروئی با آن سرنمونی که بدست دادیم ، بهتر فراهم شود.

 

بخش دو:  نخستین جنگ‌آور: گرد آفرید

زنـانـشـان چـنـیـن اند ایـران سران
چگـونـه انـد گُـردانِ جـنـگ آوران ؟

نخستین زن جنگاوری که شایسته است در این بحث مطرح شود، گرد آفرید نام دارد و ویژگیهای او، چنانکه خواهیم دید، ازبسیاری جهات با آن الگوی زن جنگاورهمخوانی دارد. با شخصیت و داستان کوتاه اودر شاهنامه ی فردوسی آشنا می شویم (8).

از نظر تبار و خاندان:

دانای توس به ما می آموزد که گردآفرید از تیره ی پهلوانان ایرانیست. وی، دختر کژدهم مرزبان ایران است که خود از پهلوانان نامی است. از نظر سلحشوری و جنگاوری: گردآفرید دلاوریست سخت آزموده و جنگ آور. فردوسی که ازاو به عنوان دخت کمند افکن (178) و شیرزن نیک دل یاد میکند، در باره اش می گوید:

زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار

کجا، نـام او بـود گـرد آفـرید
زمـانـه زمـادر چـنین نـاوریـد

از نظر زیبائی:

غیر از قدرت بدنی و جنگاوری، گرد آفرید از زیبائی بی نظیری نیز بر خور دار بوده و چنانکه خواهیم دید، دل از سهراب آن، گرد شمشیر گیر، خواهد برد:

چـو رخساره بنمود سـهـراب را
ز خـوشـاب بـگـشـاد عــنـاب را

یکی بـوستان بـد در اندر بهشت
به بالای او سرو، دهقان نکشت

دوچشمش گوزن و دو ابروکمان
تـو گفتی همی بشکفد هر زمان

جنگ‌آوری گرد آفرید:

با جنگآوری این پهلوان زاده ی زیبا رو، در شاهنامه فردوسی، داستان رستم و سهراب، آشنا می شویم و آن هنگامیست که سهراب فرزند رستم، در جایگاه یک سردار تورانی به ایران لشکر می کشد؛ ولی درحقیقت در اندیشه ی یافتن پدر خویش است. سهراب به پای دژ سفید که درآن سوی مرز ودر خاک ایران است می رسد. درآغاز، پهلوانی به نام هژیرکه نگهبان آن دﮋ است با سهراب نبرد می کند و اسیر او می شود. گرد آفرید با آنکه قدرت بدنی و توانائی جنگی فوق العاده ی سهراب را دیده است و شاهد این بوده که چه گونه هژیر دلاور در همان ابتدای نبرد از یل زورمند شکست خورده است، برای نجات هژیرو دفاع از دژ، گیسو به زیر خود پنهان می کند و در هیئت و پوشش یک پهلوان مرد به جنگی تن به تن با سهراب می شتابد. گرد آفرید می خروشد و همآورد می طلبد:

بـپـوشـیـد درع سـواران جـنـگ
نـبـود انــدر آن کار جــای درنــگ
نـهـان کـرد گـیـسو بـه زیـر زره
بـزد بـر سـر تـرگ رومــی گـره
فـرود آمـد از دژ بـه کـردار شیر
کـمـر بـر میان، بـادپـائـی بـه زیــر
بـه پیش سپاه انـدر آمـد چو گرد
چـو رعـد خـروشان یکی ویله کـرد
که گردان کدامند و سالار کیست
ز رزم آوران، جنگ را یارکیست؟
که برمن یکی آزمون را بجنگ
بـگــردد بــسـان دلاور نــهـــنـگ

واضح است که پاسخ هماورد طلبی گرد آفرید را سهراب می دهد و به نبرد او می شتابد. گردآفرید در برابر او تا سه مرحله تاب می آورد. نباید ازخاطر ببریم که سهراب همان پهلوانی بود که ایرانیان را آنچنان به وحشت انداخته بود که برای نبرد با او رستم را زسیستان فراخواندند و باز نباید از پیش چشم دور داریم که او تنها کسی بود که توانست پشت رستم را بر خاک بساید و رستم با امان خواهی از او توانست جان سالم به در ببرد. گردآفرید، ابتدا کمان را به زه کرده سهراب رابه زیر باران تیر می گیرد. سهراب سپر را بر سر گرفته و خشمگین به جانب گرد آفرید می تازد. گرد آفرید، سپس به نیزه متوسل می شود. سهراب بر آشفته شده و پلنگ آسا به سوی گرد آفرید می رود و با نیزه بر کمربند او می زند، به گونه ای که زره او از هم دریده می شود. سهراب قصد این می کند که گرد آفرید را از زین بر گیرد. اما گرد آفرید با شمشیر نیزه ی او را به دو نیم می سازد. از کاربرد هرگونه از این سلاحها نمونه هائی را به دست می دهم تا از فن جنگ آوری گردآفرید، نیز تصویری در ذهن داشته باشیم:

1- کمان:

         چوسهراب شیراوژن او را بدید
         بخندیـﺮ و لـب را بـه دنـدان گـزیـد
         چنین گفت کامـد دگر بـاره گور
         بـه دام خـداونــد شـمـشـیـر و زور
         بپوشید خـفـتـان و بـر سـر نهاد
         یکــی تـرگ چـیـنــی بـکردار بــاد
         بیامـد دمـان پـیـش گــرد آفـریـﺮ
         چـو دخـت کـمـنـد افکن او را بـدیـد
         کمان را به زه کرد و بگشاد بـر
         نـبـد مــرغ را پـیـش تــیــرش گـذر
         به سهراب بر، تیر باران گرفت
         چپ و راست جنگ سواران گرفت


2- سر نیزه :

چـو سهراب را دیـد گـرد آفـریـد
         کـه بـر سـان آتـش هـمـی بـر دمـید
         کمان بـزه را بـه بـازو فـگـنـد
         ســمــنــدش بـر آمـد بـه ابـر بـلـنـد
         سر نیزه را سـوی سهراب کـرد
         عـنـان و سـنـان را پـر از تـاب کرد
         برآشفت سهراب وشدچون پلنگ
         چو بد خواه او چاره گر بد به جنگ
         عنان بر گرایید و بر گاشت اسپ
         بـیـامـد بـه کـردار آذر گــشــســپ
         ز دوده، سـنـان آنگهی در ربـود
         در آمــد بــدو هــم بــه کــردار دود
         بـزد بـر کـمـربـنـد گـرد آفـریــد
         زره بـر تنش سـر بـه سر بر درید
         ز زین برگرفتش به کردار گوی
         چـو چوگان به زخم اندر آید بدوی


3- تیغ تیز:

         چـو بـر زیـن بپیچید گـرد آفـرید
         یکـی تـیـغ تیز از مـیـان بـر کشید
         بـزد، نیزه ی او به دو نیم کـرد
         نشست از بر اسپ و بر خاست گرد


شگرد گردآفرید: 

باهمه دلاوری، جنگ به سود گردآفرین پایان نمی گیرد. او عافبت در کمند سهراب اسیر می شود و چون به برتری سهراب پی می برد، تصمیم می گیرد شگردی به کار برد، هویت زنانه ی خود را آشکار سازد و همآورد را از پیشروی باز دارد؛ زیرا می داند که در نزد هر دو سپاه ناظر براین جنگ تن به تن، نبرد پهلوان مرد با یک دختر، چندان پسندیده نخواهد بود. کشف هویت زنانه، نبرد را به نوعی از پیشروی طبیعی خود باز می دارد.

         چـو آمد خـروشـان به تنگ اندرش
         بـجـنبید و بـرداشـت خـود از سـرش
         رهــا شــد ز بـنـد زره مـوی اوی
  درخشان چـو خورشید شد روی اوی
  بـدانسـت سـهـراب کاو دخـتـرســت
         ســر و مــوی او از در افـسـرســت
         شگفت آمـدش، گفت: زایــران سپاه
         چـنـیـن دخــتــر آیـد بـه آوردگاه ...
         زنـانـشـان چـنـیـن اند ایـران سران
         چگـونـه انـد گُـردانِ جـنـگ آوران ؟
         زفـتـراک بگـشـاد پــیــچـان کـمـنـد
         بیانـداخـت و آمـد مـیـانـش بـه بـنـد
         بـدو گـفـت کـز مـن رهـائی مجوی
         چرا جنگ جوئی تـو ای مـاه روی؟
         نـیـامـد بـه دامـم بـه سـان تــو گـور
         ز چـنـگــم رهـائـی نـیـابـی، مـشـور
         گـشـادش رخ آنـگـاه گــرد آفــریــد
         کـه آن را جـز ایـن هـیـچ چـاره ندیـد
         بـدو روی بـنـمود و گـفت: ای دلـیـر
         مـیـان دلــیــران بـه کــردار شـیـر
         دو لشکـر نظاره بـرایـن جـنـگ مـا
         برایـن گـرز و شـمـشـیـر و آهنگ ما
         کنون من گشا ده چنین روی وموی
         سپاه از تـو گردد پـر از گفت و گوی
         کـه بـا دخـتـری او بـه دشت نـبرد
         بــدیـن ســـان بـابـر انـدر آورد گـرد
         نــهــانــی بــسـازیــم، بـهـتــر بــود
         خــرد داشــتــن، کــار مــهــتــر بــود

گرد آفرید سپس به سهراب می گوید که اگر او را رها کند دژ سفید را به او واگذار خواهد کرد؛ ولی تا برابر دژ می رسد خود را به درون آن می اندازد وبا این شیوه، جان خود را از دست سهراب شیراوژن نجات می بخشد. شگفت آنکه دﮋ نشینان او را آفرین می گویند:

هم رزم جستی وهم افسون ورنگ
نـیـامـد ز کار تـو بــر دوده نـنـگ

بدین معنی همه آگاه هستند که دختر جنگ آور هم رزم آورده و هم با شگردی زیرکانه به موقع خود را نجات بخشیده است. اما و قتی بر بالای دژ می رسد چه حادثه ای روی می دهد؟ در این مرحله از او رفتاری سرمیزند که در برگیرنده ی دو ویژگی عمده از شخصیت زن جنگاور است: ستیزه با دلباختگان از سویی و حکمت و فرزانگی از سوی دیگر. نخست آنکه چون به بالای باروی دژ می رسد و احساس می کند که سهراب دلباخته ی اوشده، فراوان می خندد ودر پاسخ سهراب که می پرسد: «کجا رفت پیمان که کردی پدید؟ »، می گوید که «ای شاه توران وچین، باز گرد و بیهوده خود را در رنج مدار. تو به من دست نخواهی یافت»؛ زیرا «که توران ز ایرانیان نیابند جفت" .و بعد هم این من بودم که بر تو ترحم آوردم چون از یال و کوپال تو معلوم است که از نژاد توران نه ای. این حرف اورا که من به حساب ستیزه جوئی همیشگی دختران جنگاور با دلباختگان خود می گذارم؛ آنچنان سهراب را برسرخشم میآورد که شاید اگر گردآفرید در پائین دژ بود جنگی دوباره با او آغاز می کرد. و دیگر آنکه در دنباله ی، این گفتار زیرکانه، به آن جوان دلاور پند و هشیاری سراسر حکمت و فرزانگی می دهد که در آن میتوان باری از خرد جنگ ستیزانه ی دختر هوشمند را دید . او در آمدن سهراب و درآن جنگ بیهوده عاقبتی شوم می بیند . جوان را هشدار می دهد و می گوید هر چند از دست من رهائی یافتی:

ولیکن چـو آگاهی آیـد بـه شاه
کـه آورد گــردی ز تـوران سپاه
شهنشاه و رستم بجنبد زجای
شـمـا بـا تهمتن نـداریــد پـای
نمانـد یکی زنـده از لشگرت
نـدانـم چـه آیـد ز بـد بـر سـرت
تو را بهتر آید که فرمان کنی
رخ نـامـور سـوی تـوران کـنـی
نباشی ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش

گفته های گرد آفرید رو به سهراب سراپا فرزانگی است. جالب آن است که ملک الشعراء بهار درحاشیه ی شاهنامه ی چاپ بمبئی، درست در برابر این جمله ی آخرین گردآفرید نوشته اند این جمله از یک حکمت قدیمی و مثلی پارسی سرچشمه گرفته است. بیتی هم به عنوان شاهد نوشته اند که نشان از نشست این تفکر در فرهنگ اندرزی ما دارد:

ظالم که کباب از دل درویش خورد
چون در نگری ز پهلوی خویش خورد

یعنی هرکس که چاهی بکند نخست خویش در آن چاه گرفتار آید. داستان سهراب و گرد آفرید به همین جا پایان می پذیرد و ما در دیگر بخش های داستان رستم و سهراب، از گرد آفرید نشانی نمی یابیم. عاقبت سهراب را همه می دانیم. در مجموع می توان گفت که این زن جنگاور از آن هفت نشانی که بر شمردم، تا6 صفت( تبار پهلوانی، تربیت سلحشوری، جنگ پوشیده، زیبائی، حکمت وخرد، رهائی) با سرنمون زن جنگاور همخوانی دارد. در باره ی نشان هفتم که بر تری او بر هم رزم مرد است جای بحث باقی است: او وهژیر هر دو عازم جنگ با سهراب بودند، هژیر اسیر شد و گرد آفرید هم برست و هم اهل دژ را برهانید. او بر سهراب نیز به لحاظ خرد ورزی و خویشتن داری از جنگ بیهوده، برتری می یابد. از این دیدگاه شاید بتوان گردآفرید را شایسته ی نشان هفتم نیز دانست.

 

دومین جنگآور: همای دل افروز

 دومین چهره ای که ازمیان زنان جنگ‌آور برای این گفتاربرگزیده ام، همای دل افروز نام دارد. وی، هم به خاطر دلاوری وستیزه جوئی و هم حکمت و کاردانی از چهره های مهم زنان جنگ‌آور ادبیات حماسی ما به شمار می‌آید. داستان این دلاور، در کتاب مجمل التواریخ و القصص(10)، یکی از نسخه‌های داراب نامه(11) و همچنین چهار بخش از منظومۀ بهمن نامه آمده است (12).

منظومۀ بهمن نامه، با ده هزارو چهارصدو چهل و سه بیت، توسط یکی از حماسه سرایان نامی ما که ایرانشاه ابن ابی الخیر نام دارد و در اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم می زیسته، سروده شده و از شیواترین آثار حماسی می باشد.

باید یاد آور شد که قرن های پنجم و ششم، در تاریخ ادبیات ما از درخشان ترین دوره های حماسه سرائی محسوب می شود. در این دوره، بسیاری از روایات حماسی که یا اصلا در شاهنامه ی فردوسی نیامده بود و یا به طور خلاصه نقل شده بود، به دست حماسه سرایان دیگرگرد آوری و سپس به نظم کشیده شد. کتاب بهمن نامه یا اخباربهمن پسراسفندیار نیز در همین سلسله حماسه ها جای می گیرد که به تقلید و به دنبال داستانهای شاهنامه آفریده شده اند. نویسنده ی مجمل التواریخ اعتبار زیادی به این کتاب بخشیده و گفته است که دنباله ی بسیاری از داستان ها و روایات حماسی را در هیچ کتاب ندیدم جز در بهمن نامه.
موضوع این کتاب، چنانکه از نام آن بر می‌آید، مربوط می شود به پادشاهی بهمن پسر اسفندیار و به ویژه داستان کینه توزیهای او با خاندان رستم. اما برای آنکه ببینیم همای دل افروز در این کتاب و سرنوشت نامه ی بهمن چه می کند و چه نقشی دارد،لازم است در آغاز خلاصه ای از منظومه را بیان کنیم.
روایت این منظومه باروایت پادشاهی بهمن در شاهنامه فرقهائی دارد. براساس آن، اسفندیارروئین تن هنگامی که بر اثر جنگ با رستم از پا در میآید، در آخرین ساعات زندگانی تر بیت بهمن را به جهان پهلوان می سپارد. بهمن زیر دست رستم تبدیل به پهلوانی ورزیده و نیرومند می شود و پس از در گذشت گشتاسب، با یاری رستم بر تخت پادشاهی می نشیند وسپس باکتایون دخترپادشاه کشمیر ازدواج می کند .
کتایون معشوق و غلامی به نام لؤلؤ دارد که او را با خود به در بار ایران میآورد. پس از چندی با غلام خویش، دست به یکی می کنند و تاج و تخت سلطنت را از بهمن می ربایند. بهمن از دست کینه توزی ملکه و لؤ لؤ که پادشاه ایران شده است، با یکی از سردارانش به نام پارس پرهیزگار به طور ناشناس به مصر می گریزد؛ اما پس از مدتی به کمک پادشاه آن کشورو دخترش به ایران باز می گردد، با لؤلؤ نبرد می کند، کتایون را می کشد و تاج و تخت سلطنت را پس می گیرد. در راه بازگشت به ایران است که بهمن از کشته شدن رستم به دست شغاد آگاهی می یابد.
  ازآن پس، بهمن، نسبت به خاندان رستم ساز و روش دیگری در پیش میگیرد. آن کینه ی کهن را در دل زنده می سازد، به سیستان لشکر می کشد و به انتقام خون پدر، ستیزی با خاندان رستم آغاز می کند که چهل سال به درازامی کشد: فرامرزپهلوان پسر رستم را بر دار می زند، زال را در قفس می اندازد و سیستان را ویران می کند و مدتها با دختران رستم به جنگ می پردازد؛ ولی در پایان امربر اثر دیدن خواب پهلوانان ایران که او را به خاطر بی حرمتی به خاندان رستم سرزنش می کنند، از کرده های خویش پشیمان می شود و همه ی افراد خاندان رستم را که در دست او اسیرند- غیر از آذر برزین فرزند فرامرز- آزاد می سازد.
 حال ببینیم که این همای دل افروزو جنگجو کیست و در زندگانی پر پیچ و تاب بهمن اسفندیار چه نقشی را بازی می کند و چرا بخشی از کتاب بهمن نامه به او پرداخته است؟ ابتدا ویژگیهای او را برمی شماریم:

1- همای دل افروز از نظر تبار و خاندان پادشاه زاده و دختر پادشاه مصرسام شارس یا حارث است که طبق داستان و در آن زمان از ممالک تحت فرمان شاهنشهی ایران بوده است. هم پدر و هم برادرهمای مقام پهلوانی دارند و در پاره ای از جنگهای بهمن او را یاری می دهند. زنان را اغلب دلآرام می نامند؛ ولی«دل افروز»- یعنی کسی که آتش بردل می زند- خلاف آنچه ممکن است تصور شود، لقبی زنانه نیست بلکه وزن و بار جنگاوری دارد. زیرا یکی از صفاتی نیز که فردوسی برای سهراب به کار برده دل افروز است:

تو گفتی همه تخت سهراب بود
بسان یکی سرو شاداب بود ....
پـرسـتـار پـنـجـاه بـا دسـتـبـنــد
به پیش دل افروز تخت بلند (14)

از نظر منش و شخصیت اما، این شاهزاده خانم دوشیزه ایست بسیار زیبا ولی بسیار ستیزه جوی و جنگاور. در همه ی سر زمین مصر، هیچ گردی را توان نبرد با او نیست. هم بدین خاطر است که تا پیش از ورود بهمن به مصر، تن به زناشویی نداد؛ زیرا قسم خورده بود که تنها به ازدواج مردی در بیاید که بتواند او را در نبرد تن به تن شکست بدهد. چنانکه یاد آور شدیم، یکی از ویژگیهای زنان جنگ‌آورکه اغلب با آن رو برو میشویم، نبرد با خواستگاران است.
رسم همای دل افروزچنان است که هر سال سه روز بساط گوی و چوگان بازی به راه می اندازد. ابتدا، گردان و پهلوانان داوطلب را به گوی و چوگان آزمایش می کند وسپس با آنان به نبرد تن به تن می پردازد تا شاید از میان آنان کسی بتواند پشت او را به خاک بمالد و همسر او بشود. ولی هیچکس تاب مقاومت در برابر او را ندارد و همه در نبرد نیزه و چوگان از او شکست می خورند. سراینده ی بهمن نامه از زبان یکی از مردمان آن دیار در وصف این رسم و میدان داری وهمچنین زیبائی و جنگاوری همای، می گوید:


          مـر او را یکی دختری چـون پـری
          کـه هـرگـز نـبـیـنـی بـدان دلـبـری
          سـتـاره فـشـانـد چـو خـنـدان شــود
          هـر آنگاه کان مـه بـه مـیـدان شود
          بـدیـن کار هـر سـال چـو گان زنـد
          یکـی اســب را ســوی مـیـدان زنـد
          بـه نـیـزه بـگــردنـد بــا او ســپـاه
          نـدارد کـسـی تـاو بـا دخـت شــاه
          هـمـایست نـام و چـه فـرخ هـمـای
          سـرسـتـش چنین آمـد از رهـنـمای
          بدین سان به میدان در آید سه روز
          جهان خیره گشته ست ازآن دلفروز
          چـنـان دان که امـروز روز ویست
          بــهــار دو رخ دلــفــروز ویـسـت

باید به خاطرداشت که این گونه نمایش سازیها جنبه ی مانور نظامی و نمایش قدرت هم داشته است. دخترانی این چنین، اغلب پشت و پناه پدران پادشاه خویش بوده اند. در گرشاسبنامه اسدی توسی به دختری به نام سمن ناز بر میخوریم که از آنچنان قدرت نظامی بر خوردار بوده است که از هیبت او هیچکس را یارای نزدیک شدن به کشور زابلستان نیست. او دختر کورنگ شاه است و اسدی در باره اش گفته:

ز بد رسته بد شاه زابلستان
ز تـدبـیـر آن دختر دلستان (15)

در فرامرزنامه هم به دو دختر جنگاور دیگربه نامهای سمن رخ و سمن بر بر می‌خوریم که همراه پدر خود در خط اول جبهه حرکت می کنند و حملات فرامرز را به مرز و بوم کید شاه پاسخ می گویند (16). باری، آشنائی بهمن با همای دل افروز، در یکی از این میدان داریها صورت می گیرد و چنان که آوردیم، آن زمانیست که این جهان پهلوان در سرزمین مصر به صورت ناشناس زندگانی می کند وچون شهرت جنگاوری همای را شنیده است برای دیدن او به میدان شهرآمده است. بهمن، با دیدن مراسم چوگان بازی و نبردهای تن به تن همای دل افروز شگفت زده می شود و از شگفتی خویش با سردار وفادارش پارس پرهیزگار صحبت می دارد:

         چو بهمن نگه کردش اندر رکیب
          بدان چابکی و سواری و زیب
          به پارس گرانمایه گفت این سوار
          مگر بـاشـد او دخـتـر شهریـار
          که هـرگـز ندیدم بـه ایـران زمین
          دلاور سواری و اسبی چنین.

مقایسه با رستم:

          بـدو گفت: شـاها، چه دیدی هنوز
          تـو آواز او کی شنیدی هـنـوز
          کنون تـو هـنرهـاش بینـی بـسـی
          که رستم به چشمت نیامد کسی

درآن روز، بهمن ناظر است که همای دل افروزچگونه به میدان می آید و نعره می زند و همآورد می طلبد و یلان را یک به یک از پا می اندازد.

         یکی نعره زد آن بت نام جوی
          به میدان بیامد بینداخت گوی
          بـغـریــد مــاننده ی شـیر جنگ
          که برگور وآهو شود تیزچنگ
          گـرفتند ازو نــامــداران شـتـاب
          سپاه اندر آمد چو دریای آب
          چـو بـا او بـر آویختی مرد جنگ
          نکردی زمانی به کشتن درنگ
          بـه نـیـزه ز اسـبش بـر انـداخـتـی
          پس آورد با دیگری سـاخـتـی
          برافکند صد کس، یکان و دوگان
          از آن نــامداران و پــر مـایگان

 ولی بهمن پهلوان در عین ستایش جنگاوری همای، به رگ غیرت و پهلوانیش بر می خورد و به تحقیر کشور مصر می پردازد که در آن یک مرد نیست که با یک دختر به نبرد بپردازد و بعد هم ادعا می کند که اگر اسب و سلاحی به او بدهند می تواند پشت این زن جنگاور را به خاک بمالد. در این جا نیز ما همان بن بستهای جنگ با دختر جنگجو را می بینیم:

          چو بهمن چنین دید گفت این نگر
          به مصر اندرون نیست یک نامور
          کــه بــا دخـتـری او نـبـرد آورد
          ســر خــود او زیــر گــرد آورد
          زن ار شیر دل، آهنین تــن بـود
          نـه مرد آنکه او کمتر از زن بـود
          زن از آفرینش درست آمـدست
          بـه گاه هنر سخت سست آمـدست
          اگر شاه را این به گوش آمدست
          مرا خون مردی به جوش آمدست

در این میان، سخن بهمن به گوش پدر دخترو سپس به گوش خود او می رسد. همای بر آشفته می شود و می گوید این خیره سر بیگانه کیست که مقام جنگ آوری مرا حقیر شمارده است و خود را داوطلب جنگ با من نموده است؟ او حتما از نژاد اهریمن است و گرنه هیچ مردی را یارای نبرد با من نیست.

دلم زان سبب اندکی شد غمی
          که زآهرمنست این نه از آدمی
          وگـرنـه کدامین زمردان مـرد
          بـه پیش مـن آیـد بـه روز نبرد

نبرد شاه نیز از گفته ی بهمن در خشم می شود و می گوید:

          گرت آرزوی آید ای شیر مرد
          یکی بـر گرایش بـه گاه نبرد

این چنین است که بهمن آماده ی نبرد با همای دل افروز می شود. پارس پرهیزکار با این نبرد مخالفت می کند؛ چون از نتیجه ی کار مطمئن نیست و می هراسد که بر پهلوان گزندی از جانب همای دلآور برسد و می گوید: مگر تو دلاوریها و جنگاوریهای این زن را ندیدی چه گونه جرأت می کنی که با او به نبرد بپردازی؟ ولی بهمن، همان پهلوانی که زیر دست رستم پرورش یافته است زیر بار نمی رود و آماده ی جنگ با همای دل افروز می گردد. فردای آن روز، در میدان شهر همه ی یلان و نام آوران گرد میآیند و بهمن و همای رو بروی هم قرار می گیرند. دختر جنگ آور ازهویت هماورد خود به عنوان شاه ایران بی خبراست و بهمن هم با این که می داند همآورد او زن است اما از زیبائی بی نظیر او آگاه نیست. وی، همان روز با پدر دختر شرط می کند که اگر همای در میان جنگ از میان رفت جان او در امان بماند و او را به خاطر کشتن یک دختر تحقیر نکنند

          تو دانی دو تن چون به کشتی شوند
          ز نیــرو همــه ســـوی سستی شوند
          یکــی زان دوان انــدر آیــد ز پــای
          تو از مـن مَشـو، شهــریارا، زجای

نبرد تن به تن آغاز می شود. دو دلاوردو روز تمام با هم به نبرد می پردازند. پیش از نبرد دوم، جاسوسان به پادشاه گزارش می دهند که آن کس که با همای به جنگ پرداخته، جهان پهلوان بهمن اسفندیار پادشاه ایران است که به طور ناشناس در سرزمین مصر زندگی می کند. همای این را می شنود و هیچ وحشتی به دل راه نمی دهد و با همان شجاعت و نیرو به نبرد با بهمن ادامه می دهد.
در پایان این نبرد، همای در اثر لغزش اسب به زیر پای بهمن می افتد و پهلوان بر او چیره می شود. ولی دختر جنگ آور، شکست خود را عین کامیابی می داند: نزد پهلوان اعتراف می کند که همواره در پی مردی بوده که بتواند خود از سر او به گرد آورد. سپس کلاهخود از سر بر می دارد و همآورد او با دیدن زیبائی دختر غرق در شگفتی می شود.
از این نبردها و پیچ و تاب آن، ایرانشاه ابی الخیرسراینده ی بهمن نامه، توصیفات دقیقی از قبیل رجز خوانیها و تعویض اسلحه ها و هول و شتاب و غریوپهلوانان و اسبها می دهد که می تواند این جنگ را در ردیف نبرد های پهلوانی سنتی، چنانکه در حماسه ها نظایرش را می بینیم، جای دهد. من به سبب کمبود وقت قادر نیستم همه رابیان کنم وتنها چند بیت از نبرد دوم و اعتراف همای را که در بر گیرنده ی نکات جالبی از روانشناسی زن جنگآور است در این جا بیان می کنم:

 بگشـتـنـد از آن پــس بــه آوردگاه
          چو بر چرخ همبــر بود مهر و ماه
          سـنـان راسـت کـردنـد بــر یکـدگـر
          دو شـیـر دلاور، دو پـــرخــاشـخـر
          چـو در زیـرشان بارگــی گشت کند
          بجـوشید بـهـمـن چــو دریــای تـنـد
          یکـی نیــزه زد بــر کمــــربـنـد اوی
          که بگسست جــوشـن ز پیوند اوی
          همای از سر زیـن نگونسار گشت
          همان گاه، بهمــن ازو درگـــذشـت
          ســر نـیـزه بــر سینـه ی او نـهـاد
          بـدو گـفـت کای بـد رگ بـد نــــژاد
          دو بارم تــو آهنگ کردی بـه جان
          چه کردم بــه جای تـو ای بد گمان
          چـه گـویـی که از پشت بگذارمـت
          بــه نـیـزه تـن از خاک بر دارمت
          چـو با رزم گردان نداری تو پای
          چرا پردگی نیستی در سرای؟ ....
          چنان بـود در زیرش آن نـوش لب
          که زهــره مـقـارن شــدی بـا دنـب
          بــدو گـفـت: ای نــامــور شهریـار
          ببخشای کاکـنـون شـــدم کامــکار
          زمــن نیزه بــردار تــا پــاســخـت
          بگویــم، کـنـم روز بــس فــرخـت
          ازو، نیزه بـرداشـت پـس شهریـار
          چـو بنشست، گفت: ای یـل نـامدار
          مـرا بــا خــداونــد ســوگـنـد بــود
          روانــم بــه ســوگـنـد در بـنـد بـود
          که تـا بـاشـد ایـن کیش و آئین من
          نـیـابـد ســر مــرد بــالــیــن مــن
          جـز آن کـس که بـا مـن نبرد آورد
          ســر خــود مــن زیــر گــرد آورد
          بگفت ایـن و بـر شـاه بگشاد روی
          بــرآورد بـهـمن یکـی سخت هوی
          همی گفت کای دل، نداری توباک
          چنین روی راکرده بودی هلاک ؟

دراین مرحله بهمن رسما ازهمای دل افروزخاستگاری می کند. همای حجله ای با سلیقه ای بی نظیراز دیبای زرین زر و زیورو گل و ریحان فراهم می کند و هردو به خلوت می روند. سراینده ی بهمن نامه، زفاف این دو جنگاور را با واژه های جنگی توصیف نموده:

         چـو شکر لبانش یکی بـر مزید
          به گوهر دو مرجانش اندر گزید
          چو پرگار بر مرکزش بر نهاد
          مر آن مـهـر پـاکیزه را بـرگشاد
          عقیقین شد از زخم پیکان شـاه
          چـوشد کهربــا رنگ رخسارماه
          دگرروز بهمن سرو تن بشست
          زبهر نیایش یکـی جـای جـسـت
          زجـای نـیـایـش سـوی گاه شد
          یکی مـرد بیگانه بــد، شـاه شد

شد همای چون پی به سرنوشت و هویت بهمن می برد، تصمیم می گیرد، پهلوان را در بازیابی تاج و تخت سلطنت یاری دهد. از این پس سپاه و گنج و خواسته در اختیارش میگذارد وخود نیز زیر درفش کاویانی همراه بهمن برای پس گرفتن تاج و تخت پادشاهی راهی ایران می شود. با سپاهیان لؤلؤ و کتایون جنگ می کند. حتی برادراوحارث دراین جنگ کشته می شود ودوباره بهمن بر تخت می نشیند. وقتی که همای دل افروز به دربار ایران می رسد و به شبستان یا حرم بهمن می گذارد دیگر از جنگاوری دست بر می دارد. از این مرحله به بعد، دیگراز همای دل افروز به عنوان زن جنگآور، نشانی نمی یابیم. او در ستیزه جوئی های بهمن از خاندان رستم شرکت نمی کند. وحتی کوشش می کند بهمن را ازاین کار منع کند، به سرزنش او در جنگ با فرزندان رستم می پردازد، به دختران رستم پناه می دهد و برای آزادی آذر برزین نوه رستم که در دست بهمن اسیر است شفاعت می کند.
درآخرین بخش از بهمن نامه، باز صحبت ازهمای دل افروز میشود. پادشاه کیانی، پیش از مرگ، همای دل افروز را به توصیه ی جاماسب حکیم به پادشاهی بر می گزیند و به دست خویش تا ج بر سر او می گذارد همه سرداران و سپهبدان ایران را دعوت می کند که به پای بوس این بانوی قدرتمند صاحب رأی بروند و براو ارج بگذارند. اول کسی که در پای او سجده می کند خود بهمن جهانگیر و پر قدرت است. در بهمن نامه، دو بار از به تخت سلطنت نشستن همای صحبت شده یکی پیش از مرگ بهمن و دیگر پس از مرگ این پادشاه که هردو از بخش های دل انگیز این منظومه و نشان از ارزشی می دهد که سراینده ای این منظومه برای همای دل افروز داشته است.

         وزان پس بزرگان ایران و چین
          یکایک نهادند سـر بـر زمین
          بسی زر و گوهـر بـر افشانـدند
          بـه شاهی برو آفرین خواندند
          همای دل افــروز بــر تخت داد
          نشست و کلاه مهی بـر نهاد
          دو دخـت جهان پـهـلـوان تهمتن
          یکی پیشرو شد، یکی رایزن

سرانجام، بهمن درجنگ با اژدها کشته می شود، اما تا آخرین دقایق حیات و هنگامی که در دهان اژدها اسیر شده است، تنها نام هما را بر زبان میآورد و به سپهسالاران می گوید که همای از من بار دار است، چه پسر زاید و چه دختر پادشاه ایران خواهد شد.
این نمونه، از نقطه نظرتبار، زیبائی، جنگ‌آوری، تندخوئی با خواستگاران، فرزانگی، نبردی حماسی، رسیدن به پادشاهی، در آن الگوی زن جنگآور می گنجدو نمونه ی کاملیست.

 

سومین چهره، بانو گشسب نام و یا بهتر است گفته شود «لقب» و ـ برنام ـ دارد.
این لقب از سه واژه ی بانو به مفهوم پاینده نگاهدارنده و گشن به مفهوم بسیار شاخ و جهنده و اسپ تشکیل یافته که در مجموع، مفهوم زن دارنده ی اسب جهنده را داراست.

این چهره نیز، به خاطر جنگاوری ستیزه جوئی، شجاعت روحیه ی مبارزه جوئی و القای ارزشهای پهلوانی و هچنین تداوم حماسه ی ملی ازچهره های عمده ی زنان جنگآور می باشد و مشخصات او چنان که خواهیم دید تا حد زیادی با تیپ یا سرنمون زن جنگاور همخوانی دارد.

اخبار و داستانهای بانوگشسب درچند ین حماسه و همچنین پاره ای روایات منظوم و منثور آمده است واین، خود نشان از اهمیت این چهر ه ی حماسی میدهند. عمده ترین آثاری که در آن میتوان به روایات بانو گشسب بر خورد از این قراراست:

1- بانو گشسب نامه منظومه ایست که در قرن پنجم هجری توسط شاعری شناسایی ناشده به سبک شاهنامه و در بحر متقارب به نظم آمده و در حدود 900 بیت دارد(17). این، تنها حماسه ی فارسی ست که به یک زن جنگ‌آور اختصاص یافته است.
به دیده ی من از میان آثاری که روایات بانو گشسب در آن آمده، این منظومه از اهمیت خاصی برخوردار است؛ بدین خاطرکه زن جنگاور، شخصیت اصلی داستان است وبه دورخویش 25 شخصیت مردانه همچون رستم، فرامرز، زال، زواره، شیده پسر افراسیاب پیران ویسه را گرد می آورد.
2- دربخش عمده ای از بهمن نامه سروده ی ایرانشاه ابی الخیر که ذکر آن گذشت، بیش از هفتاد بار نام بانوگشسپ آمده است.
3- در فرامرزنامه ها که شرح پهلوانیهای فرامرز پسر رستم است(18).
4- در سه بخش از شاهنامه ی فردوسی: رفتن گیو به قصد یافتن کی خسرو به توران، جنگ پیران با گیو و باز گشت گیو از سفر هفت ساله (19).
5- در برزونامه که خواجه عمید عطایی ابن یعقوب معروف به عطایی رازی در قرن پنجم در باره ی خاندان رستم به ویژه برزو پسر سهراب سروده است (20).
6- در شهریار نامه اثر سراج الدین عثمان بن محمد مختاری غزنوی شاعرنیمه های قرن ششم. وی، این حماسه را در باره ی اعمال پهلوانی رستم و خاندانش به ویژه شهریار پسر برزو پسر سهراب سروده است(21).
7- در مجمل التواریخ و القصص که درقرن ششم نوشته شده روایاتی ازاین بانوی جنگآور قید شده(22) و داستان او در کتاب هفت لشگر یا طومار جامع نقالان نیز آمده است(23).
پراکندگی روایات مربوط به بانو گشسپ، پاره ای از پژوهشگران را بر سر این عقیده آورده که آنها دراصل، کتاب مفصلی را تشکیل می داده اند؛ اما به تدریج تنها بخش هائی از آن باقی مانده است. به هر رو، برای پی بردن به چهره و شخصیت و نقش حماسی بانوگشسب، می بایست به همه ی این آثار رجوع نمود. برای نمونه، در بانوگشسب نامه شرح دوران جوانی او آمده، حال آنکه بهمن نامه و فرامرزنامه در برگیرنده ی نبردهای حماسی اوست.
تبار و خانواده: بانوگشسب دختر جهان پهلوان رستم است. همانگونه که می دانیم رستم از تهمینه دختر پادشاه سمنگان صاحب پسری به نام سهراب بوده است که همه با سرنوشت تراژیک او آشنا هستیم اما، بر پایه ی متن مجمل التواریخ و القصص، جهان پهلوان از همسر دیگری که خاله ی کیقباد کیانی بوده، صاحب دو دختر به نام زربانو و بانوگشسب و پسری به نام فرامرز گشته است(مجمل التواریخ والقصص25)که هر سه از پهلوانان بزرگ داستانهای حماسی ما می باشند.
غیر ازدختری رستم، بانو گشسب از طریق همسر خویش گیو پهلوان نیز با تیره ی پهلوانان پیوستگی پیدا می کند. چنانکه می دانیم، گیو، فرزند گودرز کشوادان و از پهلوانان بزرگ شاهنامه است. وی، همان کسی است که برای یافتن و آوردن کیخسرو فرزند سیاوش به توران زمین میرود و در تعقیب افراسیاب و گرفتن کین سیاوش کیخسرو را یاری می رساند وتا آخرین لحظا تی که کیخسرو دست از پادشاهی می کشد و ناپدید می شود، گیو او را همراهی می کند و هم با او ناپدید می گردد. این پهلوان را در فرهنگ حماسی ما از جاودانان و بیمرگان به شمار آورده اند و فروهر نیکش را در متون مقدس همچون دادستان دینیک ، یند هشن و زند وهومن یسن ستوده اند.
گیو بلند پایه از داشتن همسری همچون مهیندخت بانو گشسب سوار واز اینکه رستم ازمیان همه ی خواستگاران همچون فغفور و قیصر و خاقان چین و بزرگان و خویشان کاوس شاه او را بر گزیده، برخود بالیده است:

مهین دخت بانو گشسب سـوار
 بــه مــن داد گــردنـکـش نــامـدار
   ز چندان بزرگان مرا برگزیـد
ســرم را بــه چـرخ برین بـر کشید

از پیوند گیو و بانو گشسب، فرزندی به نام بیژن به دنیا می آید که همانگونه که می دانیم او نیز ازپهلوانان بزرگ وداستانش با منیژه، از بخش‌های غنائی و زیبای شاهنامه است. نکته ی دیگری که از نقطه نظر پیوند بانو گشسب با پهلوانان بزرگ باید گفت، مسأله ی تربیت فرامرزپهلوان به دست این زن جنگآور است. درحماسه ها، تربیت پسران از همان کودکی به دست جهان پهلوانان و کسانی که از نظر پهلوانی پایگاهی بلند دارند سپرده میشود. ازجمله، سیاوش را رستم پرورده و یا بهمن فرزند اسفندیار زیر دست رستم سواری و جنگاوری آموخته است. اما رستم تربیت پسرش فرامرز را به دست بانوگشسب می سپارد وبدین گونه، فرامرزپهلوانی بزرگ بار می آید:

یکی روز رستم، یل پــاک دیــن
  طلب کرد بـانـوگشسب گــزیــن
فـرامرز نامی، مـر او را سپرد
  بـدو گفت کای نــامـبـردار گـرد
  فرامرز جنگی تر از رستم است
    نـه نیروی او از تهمتن کم است
     دل و جان ز شادی بر افروختش
  شــکار و سـواری بـیـاموختش

این خواهرو برادر، دو پهلوان جدا ناشدنی وهمواره درکنارهم هستند. آنان را در بیشتر حماسه هائی که از خاندان رستم بر جای مانده، درکناریکدیگرند:

به هم شاد بودندی چون ماه و خور
به یک جایشان منزل و خواب و خور

پس اهمیت و جایگاه بانو گشسب ازنقطه نظر پیوندش با تیره های پهلوانان و پادشاهی ایران معلوم می شود: دختر رستم و خاله ی کیقباد، همسرگیو و مادر بیژن و خواهرو پرورش دهنده ی پهلوان بزرگی چون فرامرز است. خود او، همواره در خطابه هایش به نژاد و تبار خویش به ویژه به دخت جهان پهلوان رستم بودن اشاره می کند. درحماسه ها، این دو خواهر و برادر، دو پهلوان جدا ناشدنی وهمواره در کنار هم هستند. نام یا لقب: نام اصلی دختر رستم، ظاهرا مهیندخت بوده است و بانوگشسب که گاه نیز با عنوان بانو گشسب سوار در پاره ای متون آمده، لقبی بوده است که رستم به خاطر جنگاوری و شجاعت به او داده بود. این نام، همان گونه که در آغاز این بحث آوردیم، به معنای زن صاحب اسب جهنده یا پاینده ی اسب جوان و جهنده است. در بانوگشسب نامه، هنگامی که فرامرز درباره ی شجاعت خواهرش صحبت می کند، به بخشیدن این لقب از جانب رستم اشاره می شود:

مرا خواهرست این گو کامیاب
 که بانو گشسبش همی خواند باب
بـه شمشیر، شیران شکار ویند
بــه نیزه، دلـیـران شـکار ویند

بانوگشسب همواره با لباس سراسر سیاه به نبرد می رفته است(شهریارنامه ص 773).

زیبایی و ویژگیهای ظاهری:

غیرازآنچه درباره ی بانوگشسب می توان گفت، زیبائی فوق العاده ی اوست. سراینده ی بهمن نامه او را نازک تن و سیمین تن (بهمن نامه ص 443) توصیف نموده وصاحب منطومه ی بانو گشسب نامه، همواره او را به داشتن قدی چون سرو، گیسوئی به مانند کمند، روئی تابنده تر از خورشید و ماه ستوده است. در یکی از بزمها، وقتی بانوگشسب در مقابل یلان و پهلوانان تورانی و شیده پسر افراسیاب پوشش رزمی از تن به در می کند، شاهزاده ی تورانی را پاک شیفته ی خویش می سازد و بی درنگ، با وجود همه ی خطراتی که همسری دختر رستم در پی داشته خواستگار او می شود:

          ز تــن نیز بـانـو زره دور کرد
          چـو خـورشید، آن خانه پر نورکرد
          شد آن بزم روشن ز دیدار اوی
          به جـان هـر کسی شد خریدار اوی
          چـو بانو زره کـرد بیرون زتـن
          فــرو مــانـد بـیـچـاره شــاه خـتـن
          چـو شیده بدان روی او بنگریـد
          دلش چـون کبوتـر ز تـن بـر پـرید
          قدی دید چون سرو آزاد راست
          رخی دید کز رشک او مـاه کاست
          لـب لعل او درج یـاقــوت بــود
          که از گوهر آن درج را قوت بـود
          زبان بست طوطی ز گفتاراوی
          سـهـی ســرو در بـند رفــتـار اوی
          دل شـب سـوادی ز گیسوی او
          مــه نــو خـیـالــی ز ابــروی او ...

زمین می گذاشته به سوزن دوزی می پرداخته است. سراینده ی بانوگشسب نامه اختراع این فن را به او نسبت می دهد.

خواستگار ستیزی:

 خصوصیت دیگر او، خواستگار ستیزی و شیوه ی همسر گزینی اوست که همانگونه که گفتیم نسبت به دیگر زنانی که در گستره ی حماسه ها می بینیم بسیار متفاوت است:

          ز روم و ز چین و ز تـوران و تتار
         هر آن کس که وی را شدی خواستار
          چو با وی به کشتی شدی بارکس
          نــبــد مــرد مــیــدان او هـیـچ کــس

در بانوگشسب نامه، پنج روایت از این نوع نبرد دیده می شود. سه مورد اول، خواستگارانی هستند به نامهای رای هندی و چیپار و جیپور که هرسه از هند با ساز و لشگر برای بردن دختر رستم آمده اند. ولی دختر جنگ آور، هر سه تن را با لشکریان آنان تار و مار می کند وراهی سرزمین خویش می سازد(بانو گشسب نامه ص 106). مورد سوم سرداری است به نام تمرتاش که از جانب پسر افراسیاب برای خواستگاری آمده است؛ اما خود بر این دخترعاشق می شود و به او پیش نهاد ازدواج می دهد. بانوگشسب طبق روال خود، او را به جنگی تن به تن دعوت می کند. تمرتاش جنگ‌آوری او را به عنوان زن به سخره می گیرد:

          کنون ای نگار سمن بـوی مـن
          مگردان بر آشفته این خوی من
          که هر چند گردی و نام آوری
          به مــردان نتابـی گـه داوری
          نـه آنم کـه بیمم ز رسـتـم بـود
          که بـا زور مـن زور او کم بود
          گه جنگ رستم به زخم رکیب
          ز بـالا فــرود آورم بــر نشیب

حال ببینیم که دختر رستم پس ازشنیدن این سخن تحقیرآمیزچه واکنشی از خود نشان می دهد:

          بر آشفت ازاین گفته بانو گشسپ
          ز جـا جـسـت مـانـنـد آذرگشسپ
          زبیمش نهان شــد بــه زیــر سپر
          روان تیغ تیز از سپر شـد به در
          برون کرد از ترگ، خود سرش
          بـبـرید ســر تـا بـه سـر، پیکرش
          بریده چو برقی، برون شد زمیغ
          که از خون نشانی نبودش به تیغ
          سراسر سراپرده پر موج خون
          تمرتاش در موج خون سرنگون
          ابـا او، سـه گـرد سـرافـراز بود
          که بودند با جوشن و ترگ خود
          چـو آن شیر غـران بـدیـدنـﺮ تند
          بشد دستشان سست و شمشیرکند
          ز شمشیراوهرسه لرزان چو بید
          بـریـدنـد از جـان شـیـرین امـیـد
          بــه زنهار گـفـتـنـد: مـا بنده ایم
          سـر خـویش در پـایت افگنده ایم
          جهانجوی بـانـو، چین بر جبین
          بگفتا: مــرا بــا شـما نیست کین
          سر از زیر تیغ من آســان برید
          تنش را بـر شــاه تــوران بـریـد
          بگـوئـیـد کایـن پـهـلـوان شـمـا
          یکی بود و من کردم او را دوتا

اما این که چرا گیو به چنین سرنوشتی دچارنمی شود، شاید بدین خاطرباشد که او مورد تأیید رستم بود و پیش از پا پیش گذاردن، در آزمون رستم شرکت کرده بود. جریان این آزمون در بانو گشسب نامه وکتاب هفت لشگرآمده است. از این قرار که چون تعداد خواستگاران بانو گشسب در دربارایران ازحد می گذرد و کار به اختلاف می کشد، رستم از ترس آنکه نکند گزندی از جانب دخترش بر جان پهلوانان ایران رسد، به آنها می گوید:

اگر تاب بانو به جنگ آورید
     ازین جنگ، دل را به هنگ آورید
  شما را نخواهــم ابا او نبرد
 که از جنگ او شیرشد دل بـه درد

بنابراین به خواستگاران که در حدود چهار صد نفر بودند پیشنهاد می کند که بر فرشی قرار بگیرند و او فرش از زیر پای همه بکشد و تنها پهلوانی که بتواند بر جای باقی بماند شایستگی همسری بانو را خواهد داشت. از این آزمایش تنها گیو پیروز بیرون میآید. اما هم او در شب زفاف از پس یک کشتی و نبرد تن به تن مغلوب دخت رستم می شود و عروس پهلوان، همان شب دست و پای داماد را می بندد:

چو درخلوت خاص شد گیو گرد
 بـیـامــد بــر مــاه بـــا دسـتـبــرد
ز تندی بـر آشفت بـانـوی گـرد
نمود آن جهـانجوی را دست بـرد
بزد بـر بنا گوش او مشت سخت
بـدانسان که افتاد از روی تـخـت
دو دست و دو پایـش به خم کمند
ببست وبه یک گوشه اش درفکند

سحرگاه هنگامی که رستم برای دیدار تازه عروس به دیدار می آید، تازه داماد را در گوشه ای دست و پا بسته می یابد و این تنها با پا در میانی رستم است که بانو حاضر می شود گیو پهلوان را از بند رها کند:

به بانوی یل گفت با شو بساز
که زن باشد از شوی خود سرفراز

جنگآوری:

این زن جنگاور، در شکارو سواری و فنون جنگ و به کار بردن انواع سلاحهای جنگی توانی بی مانند داشته است. حماسه سرایان برای نامیدن او عناوینی همچون غرنده شیر، تازنده بانو (بهمن نامه ص 24) دلاورجهانگیر، گرد هژیرافکن و یل پرهنر، برق درخشنده (بانو گشسب نامه ص57) و آن که از تن بکندی همی یال اسب(بهمن نامه 452) بکار برده اند و شاید ازهمه ی این صفتها مهمتر، نام یا لقب اوست که با دلاوری او همخوانی دارد. روش او در جنگ مانند پهلوانان بزرگ آثار حماسی ماست. در بهمن نامه در وصف جنگ دخت رستم با دلاوری به نام کیان شیرو در مقایسه او با رستم آمده است:

هــر آن کس که آواز رستم شناخت
از آواز او رستمــی را بساخت
هـمـی گفت رسـتـم مگر زنـده شــد
 سـپـه را ازاو روز فــرخنده شد
بـزد خــویـشـتــن بــر مـیـان سـپـاه
تنی چند را کرد از ایشان تباه
بــه نیزه تنـی چـنـد دیگـر بکشت
سپه چون چنان دید بنمود پشت
همی گفت هرکس که این رستمست
    ازیرا چنین زخم اومحکمست...

او نیز به مانند دیگر زنان جنگآور از تحقیر و کوچک نگری هماوردان مرد بر کنار نبوده و شاید از همین رو در بیشتر موارد هویت خود را پنهان می نموده اما مواردی هم هست که آشکارا به عنوان دختر جنگآور به میدان میرفته است و در این صورت با تجربه ی عدم توازن میان زن و مرد جنگآور روبرو می گشته است. برای نمونه در یکی از جنگها، همآورد او، به محض آنکه پی به هویت زنانه او می برد از جنگیدن روی بر می گرداند و جنگیدن با زن را دون شأن خویش می شمارد:


بدو گفت: مـن دخـتـر رستمم
هم از تخمه ی نـامـور نـیـرمـم
گران کرد ازو شاه بربرعنان
نباشد مـرا، گفت، کین بـا زنـان
من از بهر مـردان مـرد آمدم
نـه بـا دخـتـران در نـبـرد آمــدم
 بـدو گفت بـانـو گشسب دلیر:
زجنگ زنان گشت خواهی توسیر
ببینی هم اکنون تو زخم زنان
که در دیده آرمت نوک سنان

(بهمن نامه)

نــبــردهــا:

جنگهای بانو گشسپ بسیار متنوع و گوناگون می باشند. پاره ای از جنگهای او بیشتر جنبۀ پهلوانی دارند و پاره ای دیگر از نقطه نظر حماسی ارزشمندند. از جنگهائی که بیشتر جنبۀ پهلوانی دارند باید از نبرد او با پدرش جهان پهلوان رستم یاد کرد. ماجرای این نبرد از این قرار است که روزی فرامرز و بانوگشسپ که هر دو عاشق شکار بودند سر از فرمان زال می‌پیچند وبه منطقه‌ای ممنوعه و خطرناک یعنی به شکارگاه افراسیاپ می روند. زال خبر به رستم می رساند و جهان پهلوان برای گوشمالی دو فرزند نقاب بر چهره می زند و در شکل و شمایل یک سردار تورانی به تعقیب آنهامی رود و می گوید که از جانب افراسیاب برای اسیر ساختنشان آمده است. البته فرزندان رستم چنین ننگی را به دامان نمی گیرند و با سردار تورانی، یعنی در حقیقت پدر خویش وارد نبردی سه روزه می شوند. بانو گشسپ با انواع سلاحهای جنگی همچون گرز و نیزه و کمند و با رستم در می افتد. در روز سوم در اثر زخمی که وی بر چهره ی رستم وارد می سازد، هویت او بر ملا می شود و دختر جنگنده زبان به ملامت پدر می گشاید که جنگ با فرزندان شرط خردمندی نیست. اهمیت این روایت که در بانوگشسپ نامه به تفصیل آمده، در سه نکته است. یکی آنکه ازاین طریق سراینده ی داستان این زن جنگآور را وارد یکی از کلیشه های حماسی داستانی ما یعنی جنگ پدر و فرزند نموده که برجسته ترین نمونه اش نبرد رستم و سهراب است. اماهمین گونه نبرد را در حماسه های دیگر نیز می بینیم. میان رستم و برزو در برزونامه و همچنین رستم و جهانگیر فرزند دیگررستم در منظومه ی جهانگیر نامه، تکرار همان رویاروئی رزمی پدر و فرزند است. با این فرق که عاقبت جنگ بدان تراژیکی رستم و سهراب نیست و صلح میان دو همآورد را به دنبال دارد. دیگر آنکه، دخترجنگآور ازاین طریق در برابریکی از بزرگترین و زورمند ترین پهلوانان حماسه ی ملی ما یعنی رستم شکست نا پذیرقرارمی گیردو بارها از زبان رستم می شنویم که دربرابرجنگ آوری دختر خویش حیرت می کند و حتی از آن وحشت دارد که به دست او از میان برداشته شود. وزن و چهره ی پهلوانی که به این زن جنگآور داده شده، در خور توجه است. اهمیت سوم آن به خاطر گفت و گوها و رجز خوانیهائیست که میان رستم و دخترش در می گیرد. بالش و نازش به رزم آوری و روحیه ی شجاعت و بر زبان آوری تبار پهلوانی آنهم از زبان یک زن، نشان از پویائی و روح پهلوانیست که هنوز در این دوره از تاریخ ادب ما پایداری می کند و حماسه های این دوره همچون پناهگاهی، از ارزشهای آن نگاهبانی می نمایند. حکایت مفصل است ولی می توان چند بیت ازآن را به عنوان شاهد آورد. از صحنه ای که رستم ادعا می کند که خیال به اسارت گرفتن دو جوان نیرومند را دارد تا دفاع و جنگ طلبی بانوگشسپ:

چـو بشنید بانو، بخندید سخت
 بدو گفت کای توران بـرگشته بخت
چنین تــا به کی ژاژ خایــی کنی
 بـه هــرزه هـمـی خود نمائی کنی
 تو را بخت برگشت از این آمدن
   ره بــازگـشـتـن نـخـواهـد بــدن
مــن آن رســتــم زال را دخـترم
  فـروزنـده دربـرج چــون اخـتـرم
 چــو از گـوهــر او بــود گوهرم
   به هرسروری در جهان سرورم
   گرفتم کـه هستی چــو دیــوسفید
      زنم بر زمینت چو یک شاخ بید
    مشو غـره بـر بازو زور خوبش
   بـرایـن بـرز بالا و هم نام و کیش
   اگر کـوه بـاشی، چو کاهت کنم
     بدین گرز چون خــاک راهت کنم
      وگـر گـرگ بـاشی و گر اژدها
      تــو از تیغ تیزم نیابی رهــا .....
     بدو گفت بـانـو که: ای دیـو دون
بــه چنگال و بــازو گـردی زبون
بیا تــا بگردیــم و جـنـگ آوریم
درایـن دشت تـا کی درنگ آوریم
بگفت این و بر نیزه افکند دست
تــو گفتی که آشفته شــد پیل مست
چنان نیزه زد بــر کـمـربند اوی
  که لرزیــد ازآن بند، پـیـونـد اوی
 از او در دل رسـتـم آمــد نهیب
 ز بیمش بشد هر دو پای از رکیب
به دل گفت رستم که بد کارگشت
کـه مــا را بـه فـرزند پیکارگشت
مبادا شـوم عاجـز از جنگ اوی
زبــونــی کشم آخر از چنگ اوی
  چو شیراست بانوگشسبم به رزم
که در پیش او رزم باشد چو بزم

 (بانو گشسب نامه)

 عاقبت این جنگ ،چنان که گفتیم، صلح پدر با فرزندان است:

نقاب و زره چون ز هم بردرید
سـر و روی رستم بـیـامـد پـدیـد
 ز شرم پدر تیغ از دست خویش
بینداخت بـانـو ســر افکنده پـیـش

اهمیت حماسی:

برای آنکه ما نقش حماسی نبردهای بانوگشسپ و دیگر فرزندان رستم را بشناسیم می بایست باز قدری به داستان رستم و اسفندیار و به دنبال آن، پادشاهی بهمن بر گردیم. همانگونه که می دانیم یکی از شرایطی که شاه گشتاسپ برای واگذاری تاج و تخت به فرزندش اسفندیار گذاشته بود، آن بود که برود و رستم را دعوت به آئین بهی کرده و او را دست بسته به نزد شاه بیآورد. گشتاسپ می دانست که رستم، با آنکه همواره نگاهبان وخدمتگزارتاج و تخت ایران بوده است، هر گز تن به چنین خواری نخواهد داد. اسفندیار در برخوردهایش با رستم با او از سر بی مهری در می آید و حتی نژاد و تبارش را خوار می شمرد. اما رستم مانند همیشه کوشش می کند با پند دادن و بر شمردن خدمات خویش آن پهلوان جوان و جویای نام را به راه درست هدایت کند. گفتار رستم در این بخش از شاهنامه سرشار از جوهر پهلوانی است و نمایانگر نقش و پایگاه این پهلوان در حماسه ی ملی ماست. باری، حرفهای رستم تأثیری نمی بخشد. عاقبت کار را می دانیم. اسفندیار، در آخرین ساعات زندگی، پسرش بهمن را به دست رستم می سپارد. بهمن تا زمانی که رستم در این جهان بود به فکر انتقام نمی افتد اما پس از کشته شدن رستم، چنانکه گفتیم به انتقام خون اسفندیار به سیستان حمله می کند. نقش حماسی بانو گشسب از آن هنگام آغاز می شود. او و خواهرش زربانو در جنگهای فرامرز با بهمن دلاوریها از خود نشان می دهند. اما پیش از نبرد چهارم، هنگامی که فرامرز حس می کند که شکست او در برابر بهمن که با سپاهی گشن به سیستان آمده حتمی است ، رسالت جنگ رابرعهده ی این خواهر جنگجو می گذارد وبه او می گوید:

همانــا مرا بهتر آیــد بسی 
 که از تخم رستم بماند کسی
  بــود کاورد روزگار دگـر
جهانبان، یکی شهریاردگر

(فرامرزنامه)

پس از کشته شدن فرامرز، بانوگشسپ و زربانو برای گرد آوری لشگر به همسایگان خاوری ایران می گریزند و بهمن در تعقیب آنان به کشورهای کشمیر و باهله و تیپال و قنوچ لشکر می کشد. مدت چهل سال این جنگها طول می کشد. در هر یک از این ممالک، بانوگشسپ با گرد آوری لشگر با بهمن نبردهای سخت می کند و بسیاری از سرداران بزرگ همچون آرش پیروز، فرخ فرزند جاماسب، رهام و پشوتن و کیان شیر که وصف دلاوریهای آنها در بهمن نامه آمده است به دست بانوگشسپ کشته می شوند. بهمن بارها برای دستگیری بانوگشسپ جایزه تعیین می کند:

 یکی نامورخواهم اندر خورش
که پیش من آرد شتابان سرش
   پس او را به گیتی توانگر کنم
 ز زر دامنش پــر زگوهر کنم

(بهمن نامه)

در حقیقت این جنگ و گریز و مقاومت نظامی این زن جنگجوست که به حماسه تداوم می بخشد چون بهمن اسفندیار سوگند خورده بود که از تخمه ی رستم کسی را در دنیا باقی نگذارد و بانوگشسب هم درجای خودشرط کرده بودکه تا کین برادرش فرامرز را از بهمن نگیرد آرام ننشیند. چرخش حماسه به دور این کین خواهی ماجراها و نبردهائی را میافریند که عمده ی مبارزات بانوگشسب را می سازد. اگربخواهیم در یک جمله نقش حماسی او را خلاصه کنیم باید بگوئیم که این بانوی جنگآور، تبلورشخصیت و نقش رستم بود که در عین پاسداری ازشاهنشاهی ایران، هرگز سر تسلیم در برابرزورگوئی پادشاهان بی خرد فرود نیاوردو در برابر اسفندیارگفت:

مرا خواری ازپوزش وخواهش است
  وزایــن نــرم گفتن مرا کاهش است
   نـگـهــدار ایـــران و تـــوران مــنــم
     بــه هــر جــای، پـشـت دلیران منم
          کــه گـفـتـت بــرو دسـت رسـتـم ببند؟
      نـبـنـدد مـــرا دســت، چــرخ بـلـنـد

آخرین نبرد بانوگشسپ با بهمن در قنوج اتفاق می افتد. هنگامی که او و خواهرش لشگریان خود را از دست داده اند و دو دختر پهلوان تک و تنها راهی شرق می باشند، بهمن لشکری عظیم به تعقیب آنان می فرستد ولی باز دو دخت رشیداز جنگ دست بر نمی دارند و به تنهائی به میان لشگر بهمن می زنند
عاقبت بانوگشسپ دراثرزخمهایی که بر بدن او وارد شده بیهوش می شود و دستگیری او تنها در این حالت ممکن می گردد. بهمن او را به همراه دیگر افراد خانوده ی رستم، بازنجیر به سیستان میآورد و به عنوان نشان پیروزی در شهر می گرداند؛ اما بعد از کرده ی خود پشیمان می شود و غیراز آذربرزین، او و دیگر افراد خاندان رستم را آزاد می سازد. آخرین نقش جنگاوری بانوگشسپ فرماندهی لشگر آذربرزین فرزند فرامرز است که به انتقام خون پدر با بهمن به جنگ می پردازد. این زن جنگاور و خواهرش زربانو در آن هنگام که همای دل افروز بر تخت می نشیند به عنوان رایزن به خدمت او در می آیند. این نمونه، به خاطرتبار پهلوانی، مهارت در جنگ آوری ، زیبائی، ستیزه با خواستگاران، جنگ پوشیده، حکمت و کاردانی و ادامه ی رسالت پهلوان مرد، یک نمونه ی کامل است .

 

چهارمین جنگ‌آور: گردیه

گردیه نیزبه خاطررای و حکمت وجنگ آوری و نقش حماسی تاریخی خود از زنان جنگ‌آور و مطرح در حماسه ی ملی ما بشمار می‌آید. روایت او، پیش از راه یافتن به حماسه ی منظوم، به نثر در قصه ی بهرام چوبین آمده است. این قصه، ازجمله روایات دوران ساسانیان بوده و به شهادت ابن الندیم در الفهرست، توسط جبله بن السالم بن عبدالعزیز(کاتب هشام بن عبدالملک متوفی به سال 125) به عربی نیز ترجمه شده بود.

اصل تر جمه از میان رفته ولی به واسطه ی دو اثر ما از آن نشان می یابیم. نخست در شاهنامه فردوسی که داستان بهرام چوبین در‌ آن به تفصیل آمده و همین امر ما را بر آن می دارد که آنرا مانند سرگذشت اردشیر بابکان، مأخوذ از یک داستان مکتوب بدانیم ودیگردر اخبار الطوال ابو حنیفه احمد بن داود الد ینوری متوفی به سال 281 یا 290 هجری که همه ی داستان را با تفصیلی نسبی نقل کرده است(24). با داستان گردیه در شاهنامه ی فردوسی در بخش پادشاهی هرمز و خسرو پرویز ساسانی وبه هنگام شورش بهرام چوبین آشنا می شویم(25).

 تبار و وابستگی خانوادگی:

این زن حکیم و جنگ‌آور، خواهر بهرام چوبین بود که یکی از بزرگترین سرداران عصرساسانی بوده است. آنها فرزندان بهرام پورگشنسب بودند که از مردم ری و پدربرپدر مه مرزبان و فرمانروای آن سامان بوده اند. بهرام چوبین خود را از تبار آرش کمانگیر و خاندانهای پارتی می دانست و به این موضوع سخت باور داشت.

 زیبایی:

گردیه نیز مانند آن سه نمونه ی دیگر که آوردم، از زیبائی فوق العاده بر خوردار بوده است. فردوسی در این باره می گوید:

         نگه کرد خسرو بــرآن زاد ســرو
          بـه رخ چـون بهار و به رفتن تذرو
          به رخساره روزوبه گیسوچوشب
          هـمــی دُر بـبـارد تــو گوئی ز لب

نقش تاریخی گردیه

این زن زیباروعالی تبار، دریکی از پیچیده ترین ودشوارترین دوره های تاریخی که همانا شورش بهرام چوبین علیه سلطنت ساسانیان باشد، وارد جریان تاریخی ـ حماسی شاهنامه می شود. پیشتر یادآورشدیم که بهرام چوبین یکی از بزرگترین سرداران ایران در دوره ساسانی ست. وی در زمان هرمز چهارم با ترکان جنگید، خاقان ترک را کشت، پسرش را اسیر کرد و ترکان باجگزار ایران شدند. اما به سبب بدگوئی برخی از بزرگان مورد خشم هرمز قرار گرفت. همین امرو اصولا دشمنی که نسبت به خاندان ساسانی داشت، سبب شد که این سردار، در عصر پادشاهی هرمز و سپس خسرو ساسانی قیام کند وخود را شاه بخواند. خسرو پرویزاز رومیان مددگرفت و با لشکری عظیم به ایران آمد و بهرام را شکست داد. بهرام نیزبا لشکریانش به خاقان چین پناه برد. ولی در پی توطئه ای که خسروپی ریخت، درچین به قتل رسید. آنگاه خسروانتقام خود را ازکشندگان پدرش هرمز باز گرفت و با قدرت بر تخت پادشاهی نشست.

حال باید دید گردیه به عنوان خواهر سرداری که علم طغیان برضد حکومت ساسانی بلند کرده، چه نقش و کرداری را درپیش می گیرد و چرا او اصولا در این داستان پرکشش و پیچیده مطرح می شود؟ در پاسخ این پرسش باید گفت که مبارزه ی اصلی گردیه با برادرش بهرام چوبین است و در این مبارزه او مسلح به دو نوع سلاح متفاوت است: سلاح حکمت و دانش و سپس جنگ‌آوری. به طور خلاصه به هر کدام از آنها اشاره می کنم.

سلاح حکمت:

با مشخصاتی که که فردوسی از گردیه به ما می دهد، چهره ی زنی را می توان رسم نمود که صاحب اندیشه ای والاست. وی، با سواد است

         دوات و قلم خواست ناباک زن
         زهر گونه انداخت با رایزن

و اوضاع سیاسی زمانه و وضعیت و پیشینه ی خانوادگی خود و برادرش را به خوبی می شناسد . با توجه به این اندیشه ی روشن است که در آغاز می کوشد سدی با سلاح پند و اندرز در برابرتاج و تخت خواهی بهرام چوبین ببندد. پس نخستین سلاح او سلاح حکمت سیاسیست. آن اندیشه است که اجازه می دهد زنی که به قول فردوسی در پس پرده نشسته، به دنیای جنگ و سیاست وارد شود. در این راستا، کلام فردوسی بس زیرکانه و پرمعناست. اولین باری که از گردیه صحبت می کند، هنگامیست که بهرام با سردارانش نشسته و همگی در حال چیدن توطئه ای علیه هرمزشاه هستند وبرای بر اندازی ساسانیان به او قول یاری می دهند. گردیه آن صحبتها را می شنود و بر آشفته می شود. از پس پرده بیرون می زند و خود را به میان می اندازد.

         پــس پــرده ی نـامــور پهلوان
          یکی خواهرش بود روشن روان
          خــردمند را گـردیـه نــام بود
          دلارام و انــجــام بـهــرام بــود
          چـو از پـرده گفت برادر شنید
          بر آشفت، و زکین دلش بـر دمید

خطابه های سیاسی گردیه از این هنگام آغاز می شوند و سپس‌تر، در مراحل مختلف گفتارهای خردمندانه ی این زن را می شنویم . عمده ترین آنها از این قرارند:

در آغاز توطئه بهرام علیه هرمز شاه، بعد از قیام بهرام علیه خسرو پرویز و در پایان رویاروئی خسرو پرویز با بهرام چوبین، بر بالای سر بهرام هنگامی که در اثر زخم دشنه در خاک چین در حال جان سپردن می باشد. دراین مرحله، بهرام آخرین اعترافاتش را نزد خواهر بیان می کند و می گوید که در اثر فریب اهریمن در طلب تاج و تخت بوده است. آنگاه، راهبری لشکرو بازمانده هایش را که در خاک چین مانده اند به گردیه می سپارد.
درتمام این خطابه ها که شایستگی دارند از زوایای گوناگون مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرند، یک نوع حکمت و عرفان سیاسی و باور به نوعی عاقبت اندیشی و روشن بینی نمایان است. همین گونه تفکرات است که مقام ومرتبه ای خاص به این چهره ی زنانه در میان ماجرائی خشن و مردانه می بخشد؛ به گونه ای که فردوسی گفتارش را مقدس می داند و پایه ی دانش او را فراتر از جاماسب حکیم می شمارد:

          همی گفت هرکس که این پاک زن
          سخن گوی و روشن دل و رای زن
          تـو گوئی که گفتارش از دفترست
          به دانش ز جاماسب نامی ترست...

درخطابه های گردیه، می توان چند نکته ی و بن مایه ی اصلی را تشخیص داد: نخست، باور به نظام شاهنشاهی ساسانی و لزوم حفظ آن. گردیه به بهرام چوبینه که ساسانیان را شبان زاده و فاقد اصالت می خواند می‌گوید:

     نه نیکوست این دانش و رای تو
          به کـژی خرامــد همی پای تو

و سپس تأکید می کند که تو هرچند نژادت درست باشد، پادشاهی امریست موروثی و در تبار تو کسی پادشاه نبوده که تو نیز پادشاه بشوی. از ساسانیان حتی اگر تنها یک دختر هم باقی بماند، ایرانیان اورا به پادشاهی بر خواهند داشت. تـو دانـی کـه از تخمه ی اردشیـر بجایند شـاهــان بــرنــا و پیر

         ابـا گنج و بـا لـشـکر بـی شـمـار
          به ایران که خواند تراشهریار؟
          کس از بندگان، تـاج هرگزنجست
          وگر چند بودی نژادش درست
          چوخواهی که شاهی کنی بی نژاد
          همه دوده را داد خواهی به باد

نکته ی دوم که در خطابه های گردیه دیده می شود و نهایت اهمیت را دارد، اشاره به اهمیت نقش پهلوان و سپهدار است که به دیده او نباید با پادشاهی در آمیزد. در این رابطه گردیه ی دانشمند، در مقام پند و اندرز به برادر شورشی خویش که قدرت نظامی را دلیل سروری می خواند و می گوید:

          هـمـی بـوی تـا ج آیـد از مغفرم
          هـمـی تخت عاج آید از خنجرم

وی، با آشنائی که با تاریخ پهلوانان ایران دارد نمونه هائی را در پیش چشم بهرام می گذارد تا با نگرش درست تری به مقام و پایگاه خویش بنگرد. از فداکاریهای رستم و این که پیشنهاد تصاحب تاج و تخت رانپذیرفت می گوید:

          بسـی بــد کـه بیکار بــد تخت شاه
          نکردنـد اندرو هیچ کهتر نگاه
          جـهـان را بـه مـردی نگــه داشتند
          یکی چشم بــر تخت نگماشتند
          چــو گفتند بــا رسـتـم ایــرانـیـان
          که هستی تـو زیبای تخت کیان
          یکی بانگ برزد برآنکس که گفت
          که با دخمه ی تنگ باشید جفت
          کــه بــا شــاه بــاشــد کجا پهلوان
          نشسته بــه آئین وروشـن روان
          مــرا تخت زر بایـد و بسته شاه؟
          مباد این گمان و مباد این کلاه

یا برای او از داستان سام پهلوان می گوید که زمانی نوذر که بیداد گر می شود و همه مهتران می خواهند که سام پهلوان را بر تخت پیروزه بنشانند و او:

     برآن مهتران گفت: هرگز مباد
          کـه جــان سپهبد کـنـد تـاج یـاد
          که خاک منوچهر گاه من است
          سر تخت نوذر کلاه من اسست

سپس گردیه به مقایسه ی حال و گذشته پرداخته به برادر طغیانی می گوید که هم اکنون نیز در ایران سواران و پهلوانان وفادار به شاه بسیاراند. تو نیز به عنوان پهلوان و سپهدار، باید چنین باشی. به ویژه آن که ساسانیان نیاکانت را برکشیدند و قدرت و حکومت بر تو عرضه داشتند ولی تو بر جای قدردانی، برشاه خیره سر شدی.

          تو پاداش آن نیکویی بد کنی
         چنان دان که بد با تن خود کنی

سومین نکته ای که در خطابه های گردیه قابل یادآوریست، توصیه های اوست در طرد دیو حرص و آزو پذیرش تن آسانی و خرسندی. گفتارش پندهای برزویه طبیب را در همین زمینه به خاطر میآورد. همانگونه که می دانیم عصر ساسانیان از دوره های درخشان آفرینش پند و اندرز است. اندرزهای انوشروان، اردشیر، برزویه طبیب... حتی در گفت و گوی خسرو پرویز با بهرام چوبین، اندرزهای زیبائی نهفته است. گفتار گردیه یاد آور حال و هوای فرهنگ اندرزی در شاهنامه است. او به بر ادر به او یادآور می شود که همه ی شور بختی هایش از زمانی آغازشد که هوس تاج و تخت به سرش زدو در بخش های مختلف به او و سپهدارانش گوشزد می کند که اگر فکر می کنند که پادشاهی آسانتر از بندگیست سخت به خطا رفته اند:

          تن آسان بدی شاد و پیروز بخت
          چرا کردی آهنگ این تاج و تخت...
          مگر شاهی آسانتر از بندگیست؟
          بــدیــن دانش تــو ببیاید گــریست

دریغا که پند های گردیه بر برادر کارگر نمی شودو تنها در هنگام جان سپردن است که به این پند ناپذیری خویش نزد خواهر اعتراف می کند و می گوید که او نیز به مانند جمشید و کی کاوس فریب دیوان را خورده بود.

 جنگآوری:

سلاخ دوم یا جنبه ی دوم از شخصیت گردیه، جنگ آوری اوست که درسه مرحله مطرح می شود: درگرد آوری سپاه بهرام و باز گردانیدن آنان ازچین به ایران، جنگ با فرستاده خاقان چین که به خواستگاری او آمده است و سوم، در ازمیان برداشتن کودتای نظامی همسرش گستهم که برضد خسرو پرویز قیام کرده بود. فرماندهی سپاه:

بهرام چوبینه در حالیکه سر در آغوش خواهرش گردیه دارد، پیش ازمرگ فرماندهی لشکر را به گردیه می سپارد و وصیت می کند که: در خاک خاقان نمانید همه یکسره نزد خسرو پرویز بروید وسر به فرمان او بگذارید. مأموریت دشواری بر عهده ی گردیه گذاشته شده. او از جانبی می ترسد که به جبران شورش برادر، او و همراهان همه زندانی و تنبیه شوند. از جانب دیگر می داند که خاقان هم بدین راحتی به او ولشکریانش اجازه بازگشت نخواهد داد. از این زمان به بعد، گردیه به مانند یک فرمانده ی نظامی کار آزموده و یک دیپلمات مجرب عمل می کند. ابتدا دربار ایران را از آنچه رفته با خبر میسازد و سپس ساز و بر گ سپاه را فراهم می آوردو با تعیین دستور کار و تعریف روحیه نظامی و شجاعت سپاهیان را برای رفتن به سوی ایران آماده می سازد.

          بیامــد سپه ســر بـه سر بنگرید
          هـزار و صدو شست یل بر گزید
          کزآن هـر ســواری به هنگام کار
          نبرگاشـتـنـدی ســر از ده ســوار
          درم داد و آمــد ســوی خانه بـاز
          چنین گـفـت بــا لشکر رزمـسـاز:
          که هرکس که دید او دوال رکیب
          نـپـیـچـد دل انـدر فراز و نشیب
          نـتـرســد ز انبوه مــردم کـشـان
          گر ازابر باشد برو سر فشان.....
          بدو گفت هر کس که: بـانـو توی
          به ایران و چین پشت وبازو توی
          نجنبانــدت کــوه آهــن ز جــای
          یلان را به مـردی تــوی رهنمای
          ز مــرد خــردمـنـﺮ بـیـدارتـــر
          ز دسـتـور دانــنــده هـشـیـارتــر
          همه کهترانیم و فرمان توراست
          برین آرزو رای و پیمان تراسـت

در این بین، خاقان از گردیه خواستگاری می کند ولی او به بهانه ی عزاداری برادر ازدواج را به تأخیر می اندازد وآنگاه، نقشه فرار از کشورخاقان و بردن سپاه را به دست می گیرد و شبانه آماده ی فرار می شود. روشن است که خاقان بدین خفت تن در نمی دهد و لشکری به فرماندهی سرداری به نام تبرگ می فرستد که خاقان او را گرگ پیر خوانده به تعقیب ایرانیان می فرستد و به فرمانده سپاه تبرگ می گوید:

    ازیشان یکی گورسان کن به مرو
که گردد زمین همچو پر تذرو

از دیدن سپاه خاقان، گردیه هیچ ترسی به دل راه نمی دهد و آماده ی جنگ می شود.

          به روز چهارم بـریشان رسید
          زن شیر دل چــون سپه را بــدبد
          ازیشان به دل برنکرد ایچ باد
          زلشکرسوی ساربان شدچو باد...
          سلیح بــرادر بـپـوشـیـد زن
          نشست از بــر بــاره ی گامــزن

دو لشکر در برابر هم صف می کشند. گردیه با سلیح گران در برابرفرستاده ی خاقان ظاهر می شود. باز شناسی او در آن لباس رزم دشواراست. سردار به او می گوید که از جانب خاقان آمده است تا گردیه را خواستگاری کرده و دعوت به بازگشت کند واگر پند نپذیرد، او را به بند کشد. گردیه سخن او را می شنود و برآشفته می شود و می گوید حتی اگر خیال خواستگاری داری اول باید رزم کنی و او را دعوت به رزم می کند.

          بگفت این وزان پس برانگیخت اسپ
          پـس او همی تـاخـت ایزد گشسپ
          یکــی نـیـزه زد بـر کمرکمند اوی
          کـه بگسست خـفـتـان و پیوند اوی
          یـلان سینه بــا آن گــزیــده سـپـاه
          بـر انگیخت اسپ اندر ان رزمگاه
          هـمـه لـشـکـر چین بهم بــر شکست
          بسی کشت و افگند وچندی بخست
          دو فــرسنگ لشگر همی شد ز پــس
          بــراسـبـان نـمـانـدنـد بـسـیار کس
          ســراســرهمه دشــت شـد رود خون
          یکـی بی سـر و دیگری سـرنگون

بعد از تارومار کردن لشگر خاقان، گردیه به سلامت لشگریان ایران را به ایران برمی گرداند. گزارش این لشکر کشی را گردوی سردار خسرو پرویز به در بار رساند و ذهن پادشاه را نسبت به گردیه آشنا ساخت. سومین جنگاوری گردیه، هنگامیست که دریک کودتا، ضدهمسرخود گستهم شرکت می کند. گستهم در حقیقت دایی شاه و کسی بود که با بندوی هرمز شاه را کور کردند و کشتند. داستان از این قراراست که بعد از باز گشت، گردیه با گستهم ازدواج می کند. گستهم از خسرو پرویزدلخوش نبودو در خراسان سر به شورش برداشت و لشکر به سوی مازندران و آمل نیز کشید. بیم آن می رفت که بهرام جدیدی در برابرسلطنت قد علم کند. پس، خسرو پرویز که از طرفداری او از سلطنت خاندان ساسانی با خبربود، نامه ای به آن زن حکیم و جنگآور نوشت و ازخدمات و جبهه گیری اش یاد کرد: چو بهرام چوبینه گم کرد راه همیشه بدی گردیه نیک خواه و سپس افزود که ا کنون چاره به دست توست و اگر گستهم را از میان بر داری من قسم می خورم که ترا سروری دهم و با تو از دواج خواهم کرد و هر آنچه خواهی نصیبت کنم. گردآفرید نیز گستهم را از میان برمی دارد وپس از فرونشاندن شورشی که در خراسان بر پا شده بود، گزارش کار را نزد خسرو پرویز می فرستد. شاه فرمان می دهد که ازگردیه و سپاهش استقبال گرمی کنند. به او خلعت فراوانی می بخشد و اورا به زنی می گیرد:

ورا در شبستان فرستاد شاه
          ز هرکس فزون شد ورا پایگاه

گردیه سپس گزارش نظامی کارکردهای خویش را در جنگ با فرستاده ی خاقان، مانند نمایشی به خسرو عرضه می دارد و دهد و شگفتی همه را برمی انگیزد

          بـن نیزه را بـر زمین بـرنهاد
          ز بـالا بـه زیـن انـدر آمـد چـو باد
          به باغ اندر آورد گاهی گرفت
          چپ و راست، بیگانه راهی گرفت
          همی هـر زمان باره بر گاشتی
          وز ابــر سـیـه نـعـره بــر داشـتـی
          بـدو گفت هنگام جنگ تبرگ
          بدین گونه بودم چـو غرنده گرگ
          همی تاخت گرد اندرش گردیه
          بــر آورد گاهــی بــرش گــردیــه
          بدو مـانـد خسرو انــدر شگفت
          بدان بــرز و بــالا و آن یال و کفت

 شیرین بر گردیه رشک می برد و به خسرو می گوید چه گونه جرات می کنی که به دست دشمن خویش اسلحه بسپاری و خود بی پروا درنزد او بنشینی:

          به خنده به شیرین چنین گفت شاه
          کزین زن جز از دوستداری مخواه

آخرین ستیز گردیه بابهرام، هنگامیست که در مجلس خسرو پرویز با مردان و یلان می می‌نوشد و از آن پس، در آن مجلس جامی را که نام بهرام روی آن حک شده می شکند و بکلی دل از او می پردازد. خسرو از گردیه می خواهد که اگر آرزوئی دارد بگوید. او فرمانروایی ری را که از آن نیاکانش بوده است طلب می کند و شاه نیز می پذیرد. این نمونه نیز از هفت نشان زن جنگاور یعنی وابستگی به تیره ی پهلوانی، زیبائی، جنگاوری، نبرد با خواستگار، جنگ پوشیده، وطن پرستی و رسیدن به فرمانروائی ، نمونه ای کامل است.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید