دوشنبه, 01ام مرداد

شما اینجا هستید: رویه نخست فردوسی و شاهنامه شاهنامه

شاهنامه

سرآغاز کتاب زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه

در زبان فارسی چند کتاب هست که طیّ قرنها، قُوت روان قوم ایرانی بوده است؛ یکی از آنها و شاید برتر از همۀ آنها شاهنامۀ فردوسی است. پیوند مردم با سواد و حتّی کم سواد ایران با آثار بزرگ ادبی خود، پیوندی مستمر و همراه با ارادت و اعتقاد بوده است.

معنی دیگری از «ایران» و «ایرانیان» در شاهنامه

در فرهنگ‌ها و فرهنگ‌های شاهنامه، از ایران جز «سرزمین و کشور ایران» و از ایرانیان جز «مردم کشور ایران عموما» معنی دیگری نیامده است.

آشنایی با شاهنامه - گُشتاسپ و کتایون

گُشتاسپ (فرزند لهراسپ ـ پادشاه ایران) که در جست وجوی سرنوشت بود، درخانه مردی روستایی وخردمند، زندگی تازه‌ای را آغاز کرد و آن مرد بی آن که سخنی از میهمان خود بشنود، دانست که او شاهزاده یا یکی از شاهزادگان ایران است که در موقعیت خودرا پنهان می‌کند.

گُلِ رنج‌های کهن

شاهنامه، سند هویتِ ملی ایرانیان است و هیچ خوش‌آیند نبود که این شناس‌نامه‌ی هویت ملی ما به مانند دیگر کارهای بزرگان زبان و ادب پارسی به دست بیگانگان ویرایش شود، چرا که تنها ایرانی‌ای که از پیچ و خم‌های تاریخ کهنش گذشته و می‌تواند به ژرفا و جان‌مایه‌ی سخن شاهنامه پی ببرد، از پسِ این کار برمی‌آید.

آشنایی با شاهنامه 60 - به زنجیر کشیدن اسفندیار

شاید اگر اسفندیار نبود، «گُرَزم» جهان پهلوان می‌شد وحال هم اگر او را از میان بر دارد، خود به این مقام می‌رسد که می‌تواند گشتاسپ را هم نابود کند تا به تخت پادشاهی رسد.

پآشنایی با شاهنامه 84 - پایان کارِ دارا

دارا که شکست خورد، سپاهش یا کشته یا به کوه و دشت فراری شدند. و شاهِ ایران تنها ماند. بنا براین راهی ندید مگر آنکه از کشورهای دیگر سپاه بگیرد. به هر سو و هرکشوری نامه فرستاد، زر و گوهر داد تا سپاهی دیگر فراهم کرد و بار دیگر به جنگ اسکندر رفت.

آشنایی با شاهنامه 83 - جنگ برادر با برادر

داستانِ داراب به آنجا رسید که داراب، دُختِ قیصرِ روم را به همسری گرفت اما به سال نرسید که اورا نزدِ پدر فرستاد. چندی بعد ‏از ناهید فرزند قیصر فیلقوس صاحبِ پسری شد که نامش را اسکندر گذاردند و فیلقوس او را فرزند خود خواند تا نامی از داراب و نژاد ایرانی و جدایی داراب از ناهید نماند.

نخستین سند ادبی ارتباط آذربایجان و شاهنامه

دکتر سجّاد آیدنلو
کهن‌ترین اشاره‌ای که تا امروز درباره‌ی رواج شعر پارسی در آذربایجان به دست آمده، این خبر تاریخ طبری از محمّد بن بعیث است که: «حدثنی... انه انشدنی بالمراغه جَماعه من اشیاخها اشعاراً لابن البعیث بالفارسیه و یذکرون ادبه و شجاعته و له اخبار و احادیث» (الطبری: 170 و 171). بر همین بنیاد، برخی از پژوهش‌گران «محمد بن بعیث» را نخستین پارسی‌سرای آذربایجان دانسته‌اند که نمونه‌ای از اشعار او باقی نمانده است (کسروی 1377: 136، فقیه 1346: 208، انصاف‌پور1377: 152).

در همین زمینه