دوشنبه, 27ام خرداد

شما اینجا هستید: رویه نخست زبان و ادب فارسی داستان ایرانی

داستان ایرانی

قصّه‌های شیرین ایرانی مرزبان‌نامه - مار هفت رنگ

مار روزها از لانه‌اش بیرون می‌رفت. این طرف و آن طرف می‌چرخید، شکاری گیر می‌آورد و می‌خورد. بعد گشتی می‌زد. خسته که می‌شد، برمی‌گشت لانه‌اش. گرد می‌شد. گوله می‌شد. سرش را می‌گذاشت روی دُمش. چشم‌هایش را می‌بست.

داستان کوتاه - چرا زن‌ها می‌گریند؟

پسرک مادرش را در حال گریه دید. با پاهای کوچکش دوان دوان نزد او رفت و علت گریستنش را جویا شد. مادر جواب داد: عزیزم من برای اینکه یک زن هستم گریه می‌کنم.

وقتی لقمان پسرش را نصیحت می‌کند

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می‌دهم که کامروا شوی.

داستان کوتاه - محبت کجاست؟

شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی چشم به پیر مرد بیمار دوخته بود نگاهی انداخت.

حکایات مثنوی به نثر - 2

موشی، مهار شتری را به شوخی به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخی به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا این حیوانک لحظه‌ای خوش باشد، موش مهار را می‌کشید و شتر می‌آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگی هستم و شتر با این عظمت را می‌کشم. رفتند تا به کنار رودخانه‌ای رسیدند، پر آب، که شیر و گرگ از آن نمی‌توانستند عبور کنند.

داستانی از ادبیات فارسی - مهر و ماه - شیخ مولانا جمالی

زمانی در زاگادهم زندگی می كردم، روزی به ناگاه شوق زیارت خانه خدا و مزار متبرك حضرت پیغمبر اكرم در دلم افتاد، و چنان بی تاب گشتم كه روزی چند از آن پس قدم در راه آن مقصد شریف نهادم.

در همین زمینه