سه شنبه, 01ام خرداد

شما اینجا هستید: رویه نخست فردوسی و شاهنامه شاهنامه رخش رستم...حماسه اسطوره ایرانی....

شاهنامه

رخش رستم...حماسه اسطوره ایرانی....

برگرفته از ماهنامه خواندنی شماره 84، سال سیزدهم، آذر و دی ماه 1393، رویه 34


فریده معتکف

 

 

رخش یکی از مهمترین نمادهای حماسی و اسطوره ایرانی است که نام او یادآور جوهر حماسه است.

هنگامیکه رستم رخش را دید از پی مادر خود می‌آمد سرین و برش به پهنای مادر... سیه چشم و افراشته و گاودم... سیه شکل و تند وپولاد سم... پوستش چون داغ گل بر زعفران. رستم از چوپان پیر پرسید که این کره اسب متعلق به کیست؟ چوپان جواب داد... خداوند این را ندانیم کیست... همی رخش رستمش خوانیم و بس...

پس پیش از آنکه رستم او را بکمند آورد، از آن رستم بوده است. چون کمند بر رخش بینداخت، مادر رخش چون شیر ژیان آمد که به دندان سر رستم را بر کند؛ اما... بغرید رستم چو شیر ژیان... از او خیره شد مادیان... بیفتاد وبر خاست و برگشت از وی...به سوی گله تیز بنهاد روی... به غرش رستم مادر رخش دریافت نه که ترسیده باشد بل دریافت که این همان رستم است که رخش از ان اوست و چرخید و رفت.

 آنگاه رستم بهای اسب را از چوپان پرسید و چوپان چنین پاسخ داد:

 چنین داد پاسخ که گر رستمی             برو راسـت کن روی ایــران زمین
مرین را برو بوم ایران بهاست             برین بر تو خواهی جهان کرد راست

چوپان هم می‌دانست که رخش از آن رستم است با هم ذات پنداری رخش و صاحبش رخش به بهای جهان است و برای درست کردن جهان وخود رستم جهان پهلوان. در این چند بیت بروشنی پیداست که رخش از برای رستم خلق شده است. در خان اول وقتی رستم در خواب بود، شیر حمله کرد و رخش با او در آمیخت و او را از پای در آورد رستم پس از دیدن جسد شیر برخش گفت... کی هوشیار که گفتت که با شیر کنی کار زار... بوضوح نشان میدهد رخش سخنان رستم را در می‌یافته. از سویی قدرتهای راز آمیز اسب جانشین قدرتهای انسان شده و انسان را در استانه مرگ متوقف می‌کند در اینجا رخش وظیفه بلد و شفیع را انجام می‌دهد.

در خان سوم رخش، سه بار کوشش می‌کند تا رستم را از خواب بیدار کند واز حمله‌ی اژدها خبر دهد و سرانجام وقتی رستم بیدار می‌شود وبا اژدها می‌جنگد رخش به یاری رستم پوست اژدها را می‌درد و کتفهای اورا به دندان بر می‌کند. در اینجا رخش با رفتاری انسانی آنقدر ابرام می‌کند تا رستم بر خیزد و به او کمک کند تا پیروز شود.

دیگر زمان رستم در خواب است و رخش را در مرغزاری نزدیک سمنگان به چریدن وا می‌گذارد هفت هشت سوار تور اسب او را می‌ربایند و شگفت اینکه رستم بیدار نمی‌شود و رخش کوششی برای بیدار کردن او نمی‌کند آیا میدانسته که در سمنگان از تخمه‌اش رخشی دیگر پدید خواهد آمد ؟ و این رخش تازه اسب سهراب خواهد شد ؟! و تهمینه دخت شاه سمنگان با رستم خواهد پیوست و از وصلت این دو سهراب به وجود خواهد آمد سهراب که هم یال و کوپال پدر است و آیینه او ؟!

 و اگر رخش از سرنوشتی که بر او و رستم رقم زده شده بود آگاه نبوده پس چگونه خود بدین سهولت به دست هفت هشت سوار تور وا مینهد ؟؟

آیا این اتفاق نشانه روشنی ضمیر او وپیش دیدن واقعات نبوده است؟ و از سویی برابری سرنوشت این دو صبغه‌ای از همذات پنداری میان رخش و رستم را در بر دارد.

اما اسبی که تخمه رخش است و سهراب بر آن سوار بوده، نماد مرگ است وپیام آور مرگ... تهمینه پس از مرگ سهراب سر این اسب را در آغوش میگیرد و با درد دل میگوید و میگرید... ز خون او همی کرد لعل آب را / به پیشش همی اسب سهراب را... سر اسب او را به بر در گرفت /گهی بوسه بر سرش زد گه بروی / ز خون زیر سمش همی راند جوی / زبس کو همی گریه بر نعل کرد... همه ریگ و خاک زمین لعل کرد...

 حضور اسبی از تخمه‌ی رخش تنها در اینجا مطرح می‌شود و تنها کاربرد آن در این حماسه برابری قدرت او با رخش است که خود تاکیدی است بر برابری قدرت رستم و سهراب و از سوی دیگر پیوند خونی او با رخش به گونه‌ای نشانه پیوند خونی رستم وسهراب است. وابستگی او به سهراب مانند وابستگی رخش است به رستم اما اگر رخش نماد زندگی است پسر رخش نماد مرگ است در نزد مادر سهراب در زخمی که رخش و رستم در جنگ با اسفندیار برداشته‌اند سیمرغ پیکانها را بمنقار از تن انان بیرون میکشد و میگوید با پَرِ آغشته بشیر بر زخمها بکشند تا شفا یابند... یکی پر من تر بگردان بشیر... بمال اندر ان خستیگیهای تیر...

اینجا بار دیگر اشاره‌ای است به همذات پنداری میان رخش و رستم آنها با هم زخم می‌گیرند، با هم بیک مرهم درمان می‌شوند و سیمرغ بهر دو یک نگاه دارد. همذات پنداری از دوخته شدن زندگی این دو بهم و برابری رنجهایشان ناشی شده است در اخر کار هنگامی شغاد فریبکار کندن چاهی را برای کشتن رستم و رخش پیشنهاد کرده بود... وقتی رخش به نزدیک چاه می‌رسد خطر را حس می‌کند... همی جست و ترسان شد از بوی خاک / زمین را به نعلش همی کرد چاک...اما رستم خشمگین شد ورخش را وا داشت جلو برود...دل رستم از رخش شد پر زخشم /یکی تازیانه برآورد نرم... و بداخل چاه سر نگون شدند.
 در اینجا رخش چون مریدی در مقابل مراد خود عمل میکند: اطاعت محض. از کجا که او با آگاهی از زمان مرگ خود تسلیم نشده به مرگ تا آسوده گردد و حماسه بپایان برسد و رخش در قلمرو خدایان نیک و قهرمانان خورشیدی واهورایی است.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه